تاریخ انتشار: 3 شهريور, 1396 - 09:00

بچه که بودم مادرم را حین نماز می دیدم به هوای تشویق هایش چادر به سر می کردم وکنارش حرکاتش را تقلید می کردم.
به سن نه سالگی که رسیدم چادر سرم کردند و گفتند: "باید نماز بخوانی " با شور و شوق فراوان دویدم سر سجاده ی سفید با گل های سرخ و تسبیح سبز دور مهر روی سجاده ام، از خوشحالی اینکه خدا مرا لایق ستایش خویش دانسته در پوست خود نمی گنجیدم.
روز به روز که می گذشت کم کم با دین اسلام آشنا می گشتم و درمیافتم که هر ابهامی داشته باشیم باید به منبع موثقی بنگریم و آن چیزی جز کتاب قرآن کریم نبود!
از بچگی به کمک مادرم نام امامان را ازبر کرده بودم همیشه روی امام دوازدهم به فکر فرو می رفتم (دوازدهم غایب است پیش خدا حاضر است).
بیست ساله بودم که علامت سوال بزرگتر شده بود به یاد شمارش امامان از آن سال ها افتادم که همه بودند و آخری همیشه غایب بود!!!
حرفای مادر که ما منتظریم، منتظر ظهور "مهدی" در گوشم می پیچید. 
دینی که در آن همیشه منبعی بوده برای کاری که نمی دانستیم چگونه انجامش دهیم ناممکن است برای انتظار منبعی نداشته باشد.
خدایااااا انتظار را برایم معنی کن منتظر بودن را چگونه بجا آوریم؟!
رفتم سراغ همان منبع موثق سوره ها را نگریستم و سوره ی یوسف نظرم را جلب کرد یعقوب  با اینکه هر چه گفتند یوسف مرده و طعمه ی گرگ ها گشته با بوی پیراهن یوسف و یاد و خاطره اش زیست و عمری عاشقانه در فراقش سوخت و گریست چشمان همچو گوهرش را داد در ره انتظارش و ....
حال ما با داشتن راه واقعی انتظار چرا منتظر واقعی نیستیم؟!
کدامین اشک ها را برای دیدن مولایمان ریختیم؟!
کدامین چشم های زیبایمان در ره انتظار واقعی از دست رفت؟! 
چرا هر بار بجای اشک ریختن برای مولایمان و آمدنش غم و غصه ی زندگی خود را بیاد آوردیم و برای خود اشک ریختیم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
کمی تأمل ....

منبع: کارگروه تحریر کانون وارثان انتظار(خانم شهبازی) 

دسته بندی