تاریخ انتشار: 11 ارديبهشت, 1396 - 23:57

یک هفته بود کارت های عروسی روی میز بودند.
هنوز تصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند.
لیست مهمان ها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود...
برای عروس بسیارمهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند.
از اينكه داییش سفر بود و به عروسی نمي رسيد دلخور بود...
کاش می آمد ...
خيلی از كارت ها مخصوص بودند.
مثلا فلان دوست و فلان فامیل
فلان مدیر...
خود و همسرش کارت ها را می بردند
و سفارش هم مي كردند كه حتما تشریف بیاورید
خوشحال می شویم
اگر نیایید دلخور می شوم.
دلش مي خواست عروسی اش بهترين باشد. همه باشند و
حسابی خوش بگذرانند.
همه چیز هم تدارک دیده بود.
آهنگ – گروه های ارکست – وبسیاری چیزها و افراد و وسایل دیگر
 آنها حتما بايد باشند، بدون آنها که خوش نمی گذرد.
بهترین تالار شهر را آذین بسته بودند
چند تا از دوستانشان که خوب می رقصند هم
حتما باید باشند تا مجلس گرم شود.
آخر شوخی نبود که- شب عروسی بود...
همان شبی که هزار شب نمی شود.
همان شبی که همه به هم محرمند.
همان شبی که وقتی عروس بله می گوید
به تمام مردان شهر محرم می شود
این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر می گیرند فهمیدم...
همان شبی که فراموش می شود عالم محضر خداست.
اما نه یادم آمد.
 این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.
همان شبی که حتی داماد هم آرایش می کند.
همه و همه آمدند
حتی دایی که مسافرت بود همه بودند ...
اما ...
اما کاش امام زمان "عج" هم حضور داشتند.
حق پدری دارد بر ما...
مگر می شود او نباشد؟؟
عروس برایشان كارت دعوت نفرستاده بود،
اما آقا آمده بودند.
اما متاسفانه
به تالار كه رسيدند سر در تالار نوشته بود:
(ورود امام زمان"عج" اكيدا ممنوع!)
آقا دورترها ايستادند  و فرمودند: دخترم عروسيت مبارک!
ولی اي كاش كاری مي كردی تا من هم می توانستم بيایم ....
مگر می شود شب عروسی دختر، پدر نیاید.
(آخر امامان  پدر معنوی ما هستند)
دخترم من آمدم اما ...
گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت
و برای خوشبختی دختر دعا کرد...

یا صاحب الزمان شرمنده ایم

دسته بندی