یا این دل شکسته ی ما را صبور کن
یا لااقل به خاطر زینب ظهور کن
دیگر بتاب از افق مکه، ماه من!
این جاده های شب زده را غرق نور کن
یا ذوالفقار حضرت مولا، بیا و بعد
 دل های شیعه را پر از حس غرور کن
با کوله بار غربت و اندوه خود بیا
از کوچه های سینه زنی مان عبور کن
امشب بیا که روضه بخوانی برایمان
امشب بساط گریه ما را تو جور کن
یا چند صفحه مقتل کرب و بلا بخوان
یا خاطرات عمه تان را مرور کن
هم از وفای ساقی لب تشنگان بگو
هم یادی از مصیبت سرخ تنور کن
نام شاعر: سید مجتبی شجاع

برات وصل امضاء می‌شد ای کاش
گره از کار دل وا می‌شد ای کاش
برای دیدنت ای حضرت اشک
دو چشمانم چو دریا می‌شد ای کاش
سحرگاهی به یمن مقدم تو
سرای ما مصفا می‌شد ای کاش
وجود زخمی و آلوده ی من
به پیش پای تو پا می‌شد ای کاش
دل غمدیده و پر درد ما هم
به دست تو مداوا می‌شد ای کاش
میان زمره ی چشم انتظاران
ز زحمت نام ما جا می‌شد ای کاش
دل آواره‌ام در زیر پایت
شبیه خاک صحرا می‌شد ای کاش
مسیر وصل ما هم چو شهیدان
به سوی آسمان ها می‌شد ای کاش
دم آخر تن صد پاره ی ما
غبار راه زهرا می‌شد ای کاش
دل نامحرم ما محرم آن
غریبی‌های مولا می‌شد ای کاش
پس از چنیدن و چند صد سال گریه
دگر دستان او وا می شد ای کاش
به برق ذولفقاری خاک خورده
غرور شیعه معنا می‌شد ای کاش
مزار مخفی یاس مدینه
به دستان تو پیدا می شد ای کاش
غرور چادر خاکی کجایی
عزیز فاطمه پس کی میایی
شاعر: قاسم نعمتی

بیا طبیب دلم عقده از دلم وا کن
بیا و درد من خسته را مداوا کن
بیا و با نگهت ای زلال پاکی ها
مرا که گم شده ام در گناه پیدا کن
تویی که بردن نامت کلید هر قفل است
بیا قفل لبم را به نام خود وا کن
ببین به نخل امیدم نمانده برگ و بری
بهار زندگیم را بیا شکوفا کن
به پیشگاه تو از ذره کمترم ای مهر
به قدر نیم نگاهی مرا تماشا کن
نگر تو حال پریشان و مضطر مارو
ترحمی به دل زارو خسته ما کن
نام شاعر: مهدی محمدزاده

ای آنکه خداوند یکتا به تو می نازد
تو یوسف زهرایی مولا به تو می نازد
تو جنت الاعلایی جان بخش مسیحایی
از بس که تو زیبایی حورا به تو می نازد
تو پاکتر از پاکی تو خارج از ادراکی
تو معنی لولاکی طاها به تو می نازد
آدم شده مدیونت یوسف شده مجنونت
موسی به تو می بالد عیسی به تو می نازد
تو ناطق قرانی تو معنی عرفانی
تو مظهر ایمانی تقوا به تو می نازد
ای تاج سر زهرا هستی قمر زهرا
ای گل پسر زهرا ،زهرا به تو می نازد
دل راه تو می پوید دنبال تو می جوید
تنها ز تو می گوید تنها به تو می نازد
عالم به حسین و او بر زینب خود نازد
زینب به اباالفضل و سقا به تو می نازد
نام شاعر: سيد مجتبی شجاع

دردم مداوا می کنی مثل همیشه
عقده ز دل وا می کنی مثل همیشه
آیینه زیبا می شود با یک نگاهت
دل را تو شیدا می کنی مثل همیشه
دروازه لطف و کرم را می گشائی
وقتی که لب وا می کنی مثل همیشه
از گوشه چشمت کرم می ریزد آقا
از بس که غوغا می کنی مثل همیشه
پرونده اعمال ما گرچه سیاه است
می دانم امضا می کنی مثل همیشه
دل مرده ام اما تو با یک گوشه چشمی
کار مسیحا می کنی مثل همیشه
بهر ظهور خود چرا ای یوسف عشق
امروز و فردا می کنی مثل همیشه
تو مثل بابایت علی غم های خود را
با چاه نجوا می کنی مثل همیشه
تو مثل زهرا مادرت از بس که خوبی
با ما مدارا می کنی مثل همیشه
شب های جمعه کربلا همراه مادر
تو روضه برپا می کنی مثل همیشه
نام شاعر: سید مجتبی شجاع

اذان جمکران شوری به پا کرد 
دلم را از غم عالم جدا کرد
صبا را گشته بودم محرم راز
مرا با رمز غیبت آشنا کرد
بخوان در دل تمنای فرج را 
بگو شاید نگاهی هم به ما کرد
چو یعقوب از غم یوسف بنالید 
به بوی جامه اش او را شفا کرد
نباشد گل به بستان در زمستان
گل نرگس به هر باغی وفا کرد
ببینیم در جهان عدل علی را 
اگر آمد حکومت را به پا کرد
اگر ابری بیاید روی خورشید 
مشو نومید وباید بس دعا کرد
خدا یا عمر من را طاقتی بخش 
که بینم غیبت کبری رها کرد
شاعر: احسان نصری نژاد

گفتم که بی قرار تو باشم ولی نشد
تنها در انتظار تو باشم ولی نشد
گفتم به دل که جلب رضایت کند، نکرد
گفتم که جان نثار تو باشم ولی نشد
گفتم میان جذر و مد اشک و آهِ شب
در گردش مدار تو باشم ولی نشد
گفت که میرسی تو من هم دعا کنم
در دولت تو یار تو باشم ولی نشد
گفتم که تا اجل نرسیده ست لحظه ای
در خیمه ات کنار تو باشم ولی نشد
گفتم که خاک پای تو را تاج سر کنم
چون خاک رهگذار تو باشم ولی نشد
گفتم به قدرآه دل دلشکستگان
در عهد و روزگار تو باشم ولی نشد
گفتم دعا کنم که بیایی ببینمت
مانند مهزیار تو باشم ولی نشد
گفتم که شمیم ماه محرم که می رسد
در روضه بی قرار تو باشم ولی نشد.
شاعر: سید مجتبی شجاع

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم!
همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابرهای تار میترسم!
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کنم انکار میترسم!
طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم!
شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده خونبار میترسم!
به وقت ترس و تنهایی،تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبر خود نگذار، میترسم!
دلت بشکسته از من،لکن ای دلدار رحمی کن
که از نفرین و عاق والدین بسیار میترسم!
هزاران بار من رفتم،ولي شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم!
شعر از مقام معظم رهبری 

این روزها که می‌گذرد، غرق حسرتم
مثل قنوت‌های بدون اجابتم!
بسته‌ست چشم‌های مرا غفلت گناه
تو حاضری! منم که گرفتار غیبتم!
یک گام هم به سوی شما بر نداشتم
صد مرحبا به این همه عرض ارادتم!
هر روز عصر، پرسه زدن در "ولیِّ عصر"...
"والعصر" لحظه لحظه فقط در خسارتم
خالی‌ست دست من، به چه رویی بخوانمت؟
دل خوش کنم به چه؟ به گناهم؟ به طاعتم؟
من هر چه دارم از تو، از این دوستیِ توست
خیری ندیده‌ای تو ولی از رفاقتم
بگذر ز رو سیاهی من، أیها العزیز!
حالا که سویت آمده‌ام غرق حاجتم
بگذار با نگاه تو مانند حُرّ شوم
با گوشه‌ چشم خود بِرَهان از اسارتم
آن روز می‌رسد که فدایی تو شوم؟
من بی‌قرار لحظۀ ناب شهادتم
شاعر: یوسف رحیمی

مى شود فرصت ديدار مهيّا حتماً
بد به دل راه مده مى رسد آقا حتماً
اى كه دنبال دواى غم هجران هستى
مى شود درد نهان تو مداوا حتماً
اگر امروز نشد بوسه به دستش بزنيم
وعده ى ما همه افتاده به فردا حتماً
ثمر گريه ى ما خنده ى روز فرج است
آن زمان مى شكفد خنده به لب ها حتماً
دورى غيبت طولانى و تأخير ظهور
امتحانى است براى همه ى ما حتماً
كار ما منتظران چيست؟ اميد و تقوا
غم نخور مى شود آخر گره ها وا حتماً
هركه در زمره ى ما منتظران مى باشد
مى كند تا به ابد پشت به دنيا حتماً
انبياء منتظر آمدنش مى باشند
مى رسد پشت سرش حضرت عيسى حتماً
كاش باشيم و ببينيم كه روز رجعت
مى سپارد عَلَم خويش به سقّا حتماً
زره شير خدا بر تن و شمشير به دست
مى رسد منتقم حضرت زهرا حتماً
انتقام دَرِ آتش زده را مى گيرد
و به آتش بكشد آن دو نفر را حتماً
شاعر: محمد فردوسی

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - اشعار درد انتظار

دسته بندی