دوباره فصل شکفتن، دوباره شبنم ماه

دوباره خاطره‌ای از طراوتی دلخواه

پُر از نشانة شوق است کهکشان خیال

پر از صدای تماشاست کوچه‌های نگاه

گذشت یازده، امشب شب دوازده است

که عکس ماه بیفتد میان برکه و چاه

شلالِ گیسوی شب شد سپید از مهتاب

رسید پیک سحر، بر دمید صبح پگاه

کجاست ماه تمامی که عین خورشید است

سروربخش به ناگاه جانِ جان‌آگاه

جوانه زد دل آیین، شکفت شاخه دین

بهار باور مردم، سپید، سرخ، سیاه

که آن سلاله خوبان معدَلَت گستر

رسد به داد دل مردم عدالت‌خواه

بیا که دست امید است و دامن تو عزیز

بیا که منتظران تواَند چشم به راه

نام شاعر: محمد جواد محبت

یا امام العصر ما زان توایم

بنده انعام و احسان توایم

برنمی‌داریم سر از خاک درت

تا ابد بر عهد و پیمان توایم

در صراط مستقیم بندگی

پیرو ارشاد و برهان توایم

پُر شود از فتنه، گر روی زمین

بیم نَبوَد چون غلامان توایم

پیشة ما عشق و شوق کوی تو است

چاکرانه سر به فرمان توایم

هر کسی مطلوب و معشوقی گرفت

ما گرفتار و پریشان توایم

هر کسی را علت و بیماری است

ما همه بیمار هجران توایم

دردمندانیم از سوز فراق

جملگی محتاج درمان توایم

مُلک دنیاگر همه از آنِ ما است

ریزه‌خواران سَر خوان توایم

ور چو خورشیدیم بر اوج سپهر

ذره‌ای از مهر رخشان توایم

«لطفی صافی» بگو با وجد و شوق

یا ولیّ عصر ما زان توایم

نام شاعر: آیت‌الله العظمی لطف‌الله صافی گلپایگانی

بگذر ز خود که طی کنی آن راه دور را
مؤمن به غیب شو که بیابی حضور را

تکلیف چیست؟ منتظران ظهور یار!
آماده‌ایم ما همه آیا ظهور را؟!

آن شیعه صادق است که در محضر امام
فرمان اگر دهد بپذیرد تنور را!

موسی‌صفت بخوانی از اولاد فاطمه،
روشن کنند در دلِ تو شمع طور را

یا فاطمه جوانه زده اشک‌های تو
در کوچه‌باغ آینه گل‌های نور را

بانو از آن‌چه می‌شود و آن‌چه شد بگو
از راز سربه‌مُهر کرامات خود بگو

بانو! بخوان ز لطف زمین و زمان به تو
از لحظۀ توسل رزمندگان به تو

آنان که قلبشان ز تو رخصت گرفته بود
سربندشان به نام تو زینت گرفته بود

از لحظه‌ای بگو که شلمچه غرور داشت
صدها محبّ فاطمه در آن حضور داشت

ای مادر سپاه دلیران سخن بگو
ای خالق حماسۀ لبنان سخن بگو

از لطف خود بگو به سپاه مقاومت
ای تا همیشه پشت و پناه مقاومت

«الجار ثمّ دار!» دعا کن دعا رواست
بانو! نجات مردم بحرین با شماست

ما سال‌هاست مفتخر از یاری توایم
شاگردهای مکتب بیداری توایم

مثل هوای تازه طراوت از آنِ ماست
فردای پر امید و صلابت از آنِ ماست

رنج زمان و سختی دوران جدید نیست
در نسل شیعیان علی نا امید نیست

هر گونه ضعف و رخوت و سستی ز دشمن است
همراه ما امید به فردای روشن است

دنیا اگر پر از غم و رنج و بلا شود
مؤمن امیدوار به فضل خدا شود

ما مؤمنان کتاب خدا را که خوانده‌ایم
آیات سورۀ شعرا را که خوانده‌ایم

وقتی رسید امّت موسی کنارِ آب
وز پشت سر جماعت فرعون با شتاب

مأیوس و ناامید و پر از غصه و تَعَب
هر یک به اعتراض به موسی گشوده لب:

کای از بَرِ خدا شده ما را تو رهنمون
فرعون یافت سیطره، اِنّا لَمُدرَکون

موسی ولی به فضلِ و به رحمت امید داشت
در عین ناامیدی امّت، امید داشت

ناگاه حق به یاری یاران خود شتافت
دریا برای امّت موسی ز هم شکافت

آری! ز مکر و خدعۀ اهل جهان چه باک؟!
موسی امام ماست، ز فرعونیان چه باک؟!

خوش‌بین به راهِ روشن و فردای خود شویم
در این مسیر، پیرو موسای خود شویم

از راه کی رویم به ترفند دشمنان؟!
خوش‌بین به راه خویش! نه لبخند دشمنان

ماییم امتّی که امامت، حیات ماست
این جلوۀ عظیم کرامت، حیات ماست

زهرا رسانده است به ما این پیام را
باید گرفت دامنِ پاک امام را...

گفتی به ما امام همانند کعبه است
در مجد و احترام همانند کعبه است

باید همیشه خلق کند گرد او طواف
زین اتحاد دور شود هر چه اختلاف

وقتی حقایق ازلی بود در خطر
دین خدا و جان ولی بود در خطر

وقتی که عده‌ای همه پیمان شکسته‌اند
یا آنکه در ادامۀ این راه خسته‌اند

تکلیف مؤمن است که خیزد پی جهاد
باید که در مقابل تحریف ایستاد

دست و دل و زبان تو از حق دفاع کرد
الحق از آن حقیقت مطلق دفاع کرد

هم خطبۀ تو باعث افشاگری شده‌ست
هم ندبۀ تو مطلع احیاگری شده‌ست

مادر دعا کن از تو مبادا جدا شویم
چون تو همیشه سالک راه خدا شویم

جان را فدای راه پیمبر کنیم و بس
چون تو همیشه یاری رهبر کنیم و بس

عهدی که کرده‌ایم به همت وفا کنیم
در قدس ما نماز جماعت به‌پا کنیم

نام شاعر: جواد محمدزمانی

تا به کی آقای ما تنهاست یا زهرا مدد

تا به کی آواره در صحراست یا زهرامدد

تا به کی خیمه نشین آستان غیبت است

شیعه را این غصه غم افزاست یا زهرا مدد

ماجرای غیبت از مولای ما آغاز شد

این همان غمهای عاشوراست یا زهرا مدد

قصه ی سرداب هم از بیت الاحزان شد شروع

جای این ویرانه در دلهاست یا زهرا مدد

قصه ی غصب فدک پایان یک سیلی نبود

آری این ارثیه ی طاهاست یا زهرا مدد

دردها تبعیدها زنجیرها آزارها

تا هنوز این ماجرا بر جاست یا زهرا مدد

فاطمی گشتن بنای کربلایی بودن است

چون حسینی بودن از اینجاست یا زهرا مدد

آن مسلمانی که بی مهر تو دارد ادعا

حکم او والله بی امضاست یا زهرا مدد

آخر ای منصور از منصور امت دست گیر

نام تو انسیه ی حوراست یا زهرا مدد

گر بیاید انتقامت را بگیرد مهدی ات

بر لبش این زمزمه زیباست یا زهرا مدد

نام شاعر: محمود ژولیده

دهید مژده به یاران که یار مى آید

قرار گیتى چشم انتظار مى آید

کلید صبح به دست و سرود عشق به لب

ز انتهاى شب آن شهسوار مى آید

ز تنگناى خیالم گذشته است و کنون

به پهندشت دلم آشکار مى آید

طلسم کین به سرانگشت مهر مى شکند

بشیر دوستى پایدار مى آید

سخاى اوست که از چشمه زار مى جوشد

شمیم اوست که از لاله زار مى آید

به جلوه اى که از او دیده آفتاب، چنین

به جیب برده سر و شرمسارى مى آید

جهان براى تماشا به پاى مى خیزد

به پایبوسى او روزگار مى آید

دریغ! کز غم خوبان گرفته است دلش

چو لاله ملتهب و داغدار مى آید

نام شاعر: فاطمه راکعی

پيچيده در پس كوچه هاي دل صدايت

حتي نشد باران حريف رد پايت

گرچه صنوبر پيش پايت ايستاده

هر بيد مجنون قامتش خم شد برايت

بلبل غزل خوان شكرخند لب تو

چشمان آهو اسير چشم هايت

هر كوي وبرزن عطر گيسوي تو دارد

اي وسعت آغوش تو تا بي نهايت

هر صبح آدينه به شوق صبح وصلت

پر مي كشد مرغ دل من در هوايت

نام شاعر: حسين علاءالدين

همیشه رهسپرم سوی جاده ی خورشید

منم مسافر پای پیاده ی خورشید

چه فرق می کند از پشت ابر هم باشد

به طالبش برسد استفاده ی خورشید

منم که کاسه به دستم منم که تاریکم

دو جرعه نور دهیدم ز باده ی خورشید

اگر چه دورم از آقای خود ولی از او

جدا نگشتنی ام چون بُراده ی خورشید

چنین نوشته خدا درشناسنامه ی دل

منم غلام مه وبنده زاده ی خورشید

سلام می دهم از عمق این دلِ تاریک

به آخرین پسر خانواده ی خورشید

تویی تو معنی یا نور، عمق یا قدوس

بگو که حضرت خورشید کِی رسم پابوس

کبوتران خدا مژده ی سحر دادند

تمام از شب میلاد تو خبر دادند

کلاغ های دِهِ ما به یمن آمدنت

چو بلبلان همه آواز عشق سر دادند

بهار حُسن خداوند با رسیدن تو

به شاخه شاخه ی این شعر برگ و بر دادند

درخت ها همه هنگامه ی قدم زدنت

ز شوق دیدن تو دست با تبر دادند

عروسِ باغچه ی یاس، مادرت نرگس

چه کرده بود به او این چنین ثمر دادند

هزار شکر خدا را که باز هم امروز

به خانواده ی زهراییان پسر دادند

نفس بریده صدا می زنیم در همه حال

به دادمان برس ای میم و حاء و میم و دال  

هزار پرده هم افتد اگر به رخسارت

به چشم کس نَبُوَد باز تاب دیدارت

به شوق گرمی دستانت آمدم خورشید

بیا و بار بده ذره را به دربارت

به سایه سار بهشت خدا چه حاجتمان

بس است بر سرمان سایه سار دیوارت

هزار یوسف مصری کلاف حُسن به کف

نشسته اند به صف در میان بازارت

به شیوه ی پدرانت چه می شود بینم

کنار سفره ی ما باز کردی افطارت

برو سفر به سلامت که هر کجا هستی

امام  آخر دنیا خدا نگهدارت

برو ولی به کجا؟ چشم ماست خانهٔ تو

بیا دوباره گرفته دلم بهانهٔ تو

روایت است که در روزگار آمدنت

زمین تمام شود بی قرار آمدنت

روایت است که بالاترین عبادتِ خلق

در این زمانه بُوَد انتظار آمدنت

روایت است ز اصحاب خوب شیطان است

کسی که کار ندارد به کار آمدنت

روایت است که با ذوالفقار می آیی

چه با شکوه بُوَد اقتدار آمدنت

روایت است قیامی که سیدش یمنی ست

خبر دهد چو نسیم از بهار آمدنت

مقام رهبری  سید خراسانی ست

نشانه ی دگر روزگار آمدنت

نشانه های ظهورت هنوز کامل نیست

دلی که منتظرت نیست گِل بُوَد دل نیست

نام شاعر: محسن عرب خالقی

تسبيح اشک هاي  سحر بي نتيجه نيست

در گـريـه ديـده ايـم اثـر بي نتيجه نيست

بــاور کــنـيـد آهِ جگـر بي نتيجه نيست
اين قدر باز ماندن در بي نتيجه نيست

از انتــظـار، پـنـجــره ها باز مي شوند
با نور چـشم تـو گره ها باز مي شوند

تقـويم هـايمان هـمه زارند خــسته اند
ايـن  ابـرهـا چـگـونـه بـبارند خسـته اند

بي تو از اين کـه جمـعه شمارند خسته اند

از بـرگ بـرگ خــود گـلـه دارند خسته اند

کـارم غروبــِ جمعه بـه اشکال خورده شد
ديدي هزار و سيصدمان سال خورده شد

نام تو مي بـريم اگـر، قـــند مي خوريم
پس ما به ردّ پـاي تو پيـوند مي خوريم

وقتي که ما به جان تو سوگند مي خوريم
يـعـنـي بـه دردِ لطفـــِ خــداوند مي خوريم

مـرحمـتـش گــرفـت گـرفتار تـو شديم
چله نشين لحظه ي ديــدار تـو شديم

با هـر گـناه اشک تـو را حيف مي کنم
رويـم سياه اشک تـو را حيف مي کنم

شـرمـنــده آه اشک تـو را حيف مي کنم
حيف از تو مـاه اشک تـو را حيف مي کنم

پيش  خدا  که روي سفيدي نداشتيم
اشـکـت اگــر نـبــود امـيــدي نداشتيم

نام شاعر: مصطفی صابرخراسانی

ساحل چشم من از شوق به دریا زده است

چشم بسته به سرش، موج تماشا زده است

جمعه را سرمه کشیدیم، مگر برگردی

با همان سیصد و فرسنگ نفر برگردی 

زندگی نیست، ممات است تو را کم دارد

دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد

از دل تنگ من، آیا خبری هم داری؟

آشنا، پشت سرت مختصری هم داری؟ 

منتی بر سر ما هم بگذاری، بد نیست

آه، کم چشم به راهم بگذاری، بد نیست

نکند منتظر مردن مایی، آقا؟

منتظرهات بمیرند، میایی آقا؟

به نظر میرسد این فاصله ها کم شدنی ست

غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنی ست

دارد از جاده صدای جرسی می آید

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

منجی ما به خداوند قسم آمدنی ست

یوسف گم شده، ای اهل حرم! آمدنی ست

نام شاعر: مصطفی صابرخراسانی

مدتی هست بیقرارم، حیف

زخمیِ تیغِ روزگارم، حیف

 

دومین جمعه هم رسید و هنوز

نرسیده زِ راه یارم، حیف

 

دومین جمعه هم گذشت امسال

من که هر هفته میشُمارم، حیف

 

سبزه ها را گِرِه زدم اما

گِرِهی وا نشد زِ کارم، حیف

 

من زمستان سردم و خشکم

بی تو من خالی از بهارم، حیف

 

آتشم، دست بر دلم مگذار

داغِ دوریِ یار دارم، حیف

 

باری از دوشِ تو نکردم کم

من خودم هم اضافه بارم، حیف

 

چشمِ من "جز تو"، بر همه باز است

مثلا چشم انتظارم، حیف

 

ترسم این است بعدِ مُردن هم

تو نیایی سرِ مزارم، حیف...

 

سبزه ها را گِرِه زدم اما

گِرِهی وا نشد زِ کارم، حیف...

 

حیف...

نام شاعر: مصطفی صابرخراسانی

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - بانک شعر درباره امام زمان

دسته بندی