دهید مژده به یاران که یار مى آید

قرار گیتى چشم انتظار مى آید

کلید صبح به دست و سرود عشق به لب

ز انتهاى شب آن شهسوار مى آید

ز تنگناى خیالم گذشته است و کنون

به پهندشت دلم آشکار مى آید

طلسم کین به سرانگشت مهر مى شکند

بشیر دوستى پایدار مى آید

سخاى اوست که از چشمه زار مى جوشد

شمیم اوست که از لاله زار مى آید

به جلوه اى که از او دیده آفتاب، چنین

به جیب برده سر و شرمسارى مى آید

جهان براى تماشا به پاى مى خیزد

به پایبوسى او روزگار مى آید

دریغ! کز غم خوبان گرفته است دلش

چو لاله ملتهب و داغدار مى آید

نام شاعر: فاطمه راکعی

پيچيده در پس كوچه هاي دل صدايت

حتي نشد باران حريف رد پايت

گرچه صنوبر پيش پايت ايستاده

هر بيد مجنون قامتش خم شد برايت

بلبل غزل خوان شكرخند لب تو

چشمان آهو اسير چشم هايت

هر كوي وبرزن عطر گيسوي تو دارد

اي وسعت آغوش تو تا بي نهايت

هر صبح آدينه به شوق صبح وصلت

پر مي كشد مرغ دل من در هوايت

نام شاعر: حسين علاءالدين

همیشه رهسپرم سوی جاده ی خورشید

منم مسافر پای پیاده ی خورشید

چه فرق می کند از پشت ابر هم باشد

به طالبش برسد استفاده ی خورشید

منم که کاسه به دستم منم که تاریکم

دو جرعه نور دهیدم ز باده ی خورشید

اگر چه دورم از آقای خود ولی از او

جدا نگشتنی ام چون بُراده ی خورشید

چنین نوشته خدا درشناسنامه ی دل

منم غلام مه وبنده زاده ی خورشید

سلام می دهم از عمق این دلِ تاریک

به آخرین پسر خانواده ی خورشید

تویی تو معنی یا نور، عمق یا قدوس

بگو که حضرت خورشید کِی رسم پابوس

کبوتران خدا مژده ی سحر دادند

تمام از شب میلاد تو خبر دادند

کلاغ های دِهِ ما به یمن آمدنت

چو بلبلان همه آواز عشق سر دادند

بهار حُسن خداوند با رسیدن تو

به شاخه شاخه ی این شعر برگ و بر دادند

درخت ها همه هنگامه ی قدم زدنت

ز شوق دیدن تو دست با تبر دادند

عروسِ باغچه ی یاس، مادرت نرگس

چه کرده بود به او این چنین ثمر دادند

هزار شکر خدا را که باز هم امروز

به خانواده ی زهراییان پسر دادند

نفس بریده صدا می زنیم در همه حال

به دادمان برس ای میم و حاء و میم و دال  

هزار پرده هم افتد اگر به رخسارت

به چشم کس نَبُوَد باز تاب دیدارت

به شوق گرمی دستانت آمدم خورشید

بیا و بار بده ذره را به دربارت

به سایه سار بهشت خدا چه حاجتمان

بس است بر سرمان سایه سار دیوارت

هزار یوسف مصری کلاف حُسن به کف

نشسته اند به صف در میان بازارت

به شیوه ی پدرانت چه می شود بینم

کنار سفره ی ما باز کردی افطارت

برو سفر به سلامت که هر کجا هستی

امام  آخر دنیا خدا نگهدارت

برو ولی به کجا؟ چشم ماست خانهٔ تو

بیا دوباره گرفته دلم بهانهٔ تو

روایت است که در روزگار آمدنت

زمین تمام شود بی قرار آمدنت

روایت است که بالاترین عبادتِ خلق

در این زمانه بُوَد انتظار آمدنت

روایت است ز اصحاب خوب شیطان است

کسی که کار ندارد به کار آمدنت

روایت است که با ذوالفقار می آیی

چه با شکوه بُوَد اقتدار آمدنت

روایت است قیامی که سیدش یمنی ست

خبر دهد چو نسیم از بهار آمدنت

مقام رهبری  سید خراسانی ست

نشانه ی دگر روزگار آمدنت

نشانه های ظهورت هنوز کامل نیست

دلی که منتظرت نیست گِل بُوَد دل نیست

نام شاعر: محسن عرب خالقی

Subscribe to RSS - بانک شعر رباعی دوبیتی غزل امام زمان

دسته بندی