تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه کرده و چركين كرده باشد...

تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند...

تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه دنيا، دستش را به سوي آمدن تو دراز كرده باشد...

تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه هلهله ي همه ي مشتاقان و فرياد همه ي مستضعفان، نويد آمدنت را فرياد كنند...

تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه گنداب فساد و ستم و تبعيض و ناروايي، چهار سوي عالم را فرا گرفته باشد و همه ي دل ها و ديده ها، مشتاقانه تو را بطلبند!

آه! كه اگر مي دانستم كجايي، خويشتن خويش را به رداي سبز و آسماني ات مي آويختم، از ديده، سرشك شادي مي ريختم و به هيچ روي دامانت را از دست نمي نهادم!

آري، اي مولا! اگر يك بار، تنها يك بار تو را ببينم، از شادماني بال در مي آورم، پرواز مي كنم و در هر فرصتي با خداي يگانه راز و نياز مي كنم تا مرا شايسته ي آن گرداند كه همواره از فيض حضور و وجود مقدس تو، سرشار باشم...

اگر يك بار، تنها يك بار، تو را ببينم، عاجزانه از خداوند مي طلبم كه نعمت رويت خورشيد را، حتي لحظه اي از من نگيرد...

بوی نان داغ و خوشه های باران خورده ی تاکستان ... و مشامی که از عطر سیب هنوز میان مکان و زمانت جا مانده ... 
میانه ی باد و باران این روزها به غربت دل غریب مانده خودم فکر می کنم، به حقی که از قلبم دریغ شده ...
چشم هایم را می بندم به شما فکر می کنم، همه می گویند بهار شده اما شما باور نکن ...
همه خوب می دانند من آدم روزگار نداشتنت نیستم 
دوباره عطر سیب پیچیده اما رواق و گنبدی نیست 
راستی چند سال دیگر باید در تحریم بمانم؟! 
به حقی که از قلب من دریغ شده بیشتر فکر می کنم 
یعقوب گریه کن که شفایت نمی دهد 
پیراهنی که بوی زلیخا گرفته است ...
چشم هایم را باز می کنم 
هنوز باران می زند 
و هنوز خوشه های تاکستان یکی یکی در آب می افتند تا خودشان را برسانند به رود ... من دلم را به کدام رود خانه بسپارم؟ 
زیر لب همیشه زمزمه ام این است: شرمنده ام ... شرمنده ام که بی تو نفس می کشم هنوز!!!
دم می گیرم که بازدمم نام شما را فریاد بزند 
حالا که سفره هفت سین بهار پهن شده کجایی؟؟؟
این الشموس الطالعه ؟!
این الأقمار المنیره ؟!

عاشقی جرات می خواهد نه دقت!!! 
این عیدها برای من آقا نمي شود 
آقا جانم 
هر چه هست شمایی 
هر چه داراییم باشد شمایی

منبع: کارگروه تحریر کانون وارثان انتظار (خانم شعبانپور)

یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یک دلی و دعای ماست.
سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران.
می خواهم از جور زمانه بگویم، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام.
آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.

خسته ام از دست زمانه، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند جوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.

چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می ترسم. می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم…
حس می کنم با این که شب هاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده.

ای منجی عالمیان، جهان در انتظار توست مسافر من!

اللهم عجل لولیک الفرج

مولای من

ای سبزتر از بهار! چشم به راه فردایی هستم كه ریه های جهان هوای بازگشت تو را بازدم  شوند.

فردایی كه عطر نفس هایت در گسترة خاك پیچید و خزان باغ را جوانه باران كند .

ساعت ها ثانیه شمار آمدنت هستند و جاده ها راه های ممكن رسیدنت را امتداد می دهند .

آفتابِ نبودنت ذره ذره جانمان را به آتش می كشد. غبار روزها بی تاب ترم كرده است، و من چراغ در دست، زمان را می كاوم تا رستاخیز جهان به وقوع بپیوندد.

تو هنوز نیامده ای و من بادیه بادیه انتظارت را دویده ام. پلك هایم بر سر شاخه های خاك ایستاده است تا نوید آمدنت باشد.

احساس می كنم كه حضورت به ظهور رسیده است!

و تو چقدر نزدیكی در سه شنبه هایی كه دست های ملتمس جمكران، تو را ضجّه می زنند.

می آیی و چشم به راهی پنجره ها هم به آخر می رسد، در طلوعی كه شعشعة نورانیتش جهان را روشن كرده است.
«رسید مژده كه ایام غم نخواهد ماند ...»

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان

اللهم عجل لولیک الفرج

قلبم تاریک است،

پنجره ای ندارد،

نقطه های کوچک سیاهی دارد،

که باید پاک شود.

و دیواری که باید فرو ریزد.

زمینی دارد که باید فرش بر آن پهن کنم؛

و گلدان ساده ای که باید در آن گلی بکارم،

قلبم نیاز دارد که چراغی در آن روشن کنم،

از چراغانی ات،

چراغی به من قرض بده.

✴️ السَّلامُ عَلَيکَ يا بَقيَّةَ اللهِ في أرضِه✴️

 سلام بر تو

اي باقي‌ نهاده‌ي‌ خدا در زمین

ديرگاهيست در ظلمت بي فرداي اين روزگار زمين در انتظار است تا کسي بيايد که کس باشد و تا مردمان با نگاهي در او کس را از ناکس باز شناسند. 
امروز که آدميان صداقت را به زير آوار فراموشي ها از ياد برده اند؛ حالا که خاک از خون سرخ عدالت گلگون است؛ زمين در حسرت يک مرد مي سوزد. 
حالا که سپيدي ها همه در سياهي دل هاي آدميان رنگ باخته اند؛ ديدگان زمين در انتظار اندکي، حتی سپيدي چون پلک خيس سپيده دم باراني ست. 
راه درازيست از اينجا تا صداقت و زمين در انتظار است تا مردي بيايد از جنس آسمان تا با قدوم نازنينش جسورانه شقاوت را؛ خيانت را از هستي پاک کند. تا شب دريده شود و ديدگان آدميان طلوعي از جنس عدالت را به نظاره بنشينند. 
راه دشواري نيست از اينجا تا مصيبت و دستان سرد آدميان گرماي دستاني را به ياري مي خواند تا در مرداب بي رحمي دنيا اميد بخش رهايي باشد. 
علي که از جنس آسمان بود به برق يک شمشير به آسمان رفت. علي به ستوه آمده از آدمياني از جنس شقاوت و قساوت به برق يک شمشير از عمق وجود فرياد برآورد که: فزت و رب الکعبه 
و از آن روز که عدالت همراه علي به آسمان رفت؛ زمين و زمان در انتظار وجود پر وجودي ست تا برخيزد, شمشير برگيرد و جهاني را روشني بخشد. 
او خواهد آمد...

بسم رب الشهدا

دست های خالی اما قلبی آکنده از عشق

سقفی در حال ریزش اما ایمانی استوار

سفره بدون نان اما زندگی پر عزت

خانه گلی ولی غیرت از آهن

شکم خالی اما قلبی سرشار از مهر و عطوفت دارند

مردمانی که در عین نداری به دارایی کسی چشم طمع ندوختند

آنان که نان خشک و خالی خوردند و عزت و شرفشان را به سفره های رنگی نفروختند

کودکانی که طعم یتیمی و فقر را کشیدند اما دست نیاز جلوی کسی دراز نکردند

مادرانی که با سیلی صورت خود را سرخ کردند

ناله هایی که به گوش کسی نرسید و هیچ سازمانی و هیچ منبع و مرجع مسئولی صدایشان را نشنید

زنان و مردانی که در پیچ و خم زندگی, چون کوه ایستادند و خم به ابرو نیاوردند

صدایشان بلند نیست...

حواس کسی به آنان نیست...

کسی درد آنان را نمی فهمد...

یعنی نخواستند صدایشان بلند شود...

ولی آفتاب امید در قلب هایشان خاموش نشد...

شهریار چه زیبا آن آزاده مرد را که شبانه در کوچه های مدینه کودکان و خانواده های نیازمند را درمی یافت , در شعر خویش به تصویر کشیده و می گوید :

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

و آنانکه پی به عظمت روح الهی آن عزیز پی برده بودند, ذکرشان این بود که :

نرو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که علی زند همیشه در خانه گدا را

آری آن مرد که به یتیمان و نیازمندان غریبانه سر می زد امام علی (ع) بود و پس از ایشان فرزندان او راه او را ادامه دادند و بی آن که نام و نشانی از خود برجای بگذارند دست نیازمندان را می گرفتند

حالا غریب ۱۴۰۰ سال است که مهدی فاطمه غریبانه در کوچه پس کوچه های شهر قدم می زند و به صدای پر از آه مظلومان پاسخ می دهد...

اوست که دست رد بر سینه کسی که او را بطلبد نمی زند...

آخر مهدی فاطمه از پدر خویش یاد گرفته که دست مظلومان و بی پناهان را بگیرد...

فقط اوست که با تمام بی اعنتنایی ها و گناهانمان باز هم ما را در هیچ شرایطی تنها نمی گذارد...

برای پیدا کردنش کافیست که از ته دل بگوییم اللهم عجل لولیک الفرج و به فرمان او لبیک گفته و لبخند رضایت او را در خنداندن و پاک کردن اشک بی پناهان و پوشاندن لباس بر کودکان نیازمند ببینیم...

کارگروه تحریر کانون وارثان انتظار (خانم بیتا زارع)

بين كسانى كه به راستى، حقيقتى را باور دارند و آنان كه مدعى باور داشتن چيزى هستند تفاوت از زمين تا آسمان است. مانند تفاوت عشق تا شعار.

عشق آسمانى است و عشق ورزيدن كار اهالى آسمان!

شعار زمينى است و شعار دادن حرفه زمينى ها!

منتظران واقعى به امامشان عشق مى ورزند.

مدعيان انتظار، تنها شعار مى دهند.

منتظران واقعى در پى اصلاح وضعيت موجودند.

مدعيان انتظار، هر نوع اصلاحى را محكوم مى كنند.

منتظران واقعى تلاش مى كنند تا موانع ظهور را بشناسند و آنها را برطرف كنند.

مدعيان انتظار، منتظر مى مانند تا امام غايبى بيايد و امور را به صلاح آورد.

منتظران واقعى انتظار را تكليف و رسالت مى داند.

مدعيان انتظار براى رفع تكليف منتظرند.

منتظران واقعى، بانشاطند و اميدوارانه به آينده مى نگرند.

مدعيان انتظار، مأيوس اند و دل خسته.

منتظران واقعى، زندگى فردى و اجتماعى خود را براساس آنچه در انتظار اويند سامان مى دهند.

مدعيان انتظار، نه در زندگى فردى نه در زندگى اجتماعى خود هيچ تأثيرى از آنچه انتظارش را مى كشند، نمى پذيرند.

منتظران واقعى، براى استقرار عدالت تلاش مى كنند.

مدعيان انتظار، استقرار عدالت را موكول به ظهور منجى غيبى مى دانند.

منتظران واقعى، در مقابل ظلم و فساد ايستادگى و مبارزه مى كنند.

مدعيان انتظار، با عوامل فساد و ظلم تنها در دل مخالفت مى كنند نه در عمل.

منتظران واقعى تلاش مى كنند تا حكومتهاى باطل را براندازند و خود زمينه ساز حكومت عدل و ايمان گردند.

مدعيان انتظار، اساساً هيچ حكومتى در زمان غيبت را حكومت حق نمى دانند و معتقدند بايد منتظر شد تا خود امام بيايد و حكومت كند.

منتظران واقعى، امر به معروف و نهى از منكر مى كنند كه سنت همه صالحان عالم است.

مدعيان انتظار، نسبت به ديگران بى تفاوتند.

منتظران واقعى، نگران سرنوشت خود و جامعه هستند.

مدعيان انتظار، به سرنوشت خود و جامعه نمى انديشند و اقدام جدى اى در عرصه هاى اجتماعى و اصلاحى نمى كنند.

منتظران واقعى، در برابر آزارها و تكذيبها مقاومت مى كنند.

مدعيان انتظار، آنقدر محافظه كارند كه مورد آزار و تكذيب قرار نمى گيرند.

عشق آسمانى است و عشق ورزيدن كار اهالى آسمان!

شعار زمينى است و شعار دادن حرفه زمينى ها!

منتظران واقعى، بانشاطند و اميدوارانه به آينده مى نگرند.

مدعيان انتظار، مأيوس اند و دل خسته.

مدعيان انتظار، نسبت به ديگران بى تفاوتند.

منتظران واقعى، نگران سرنوشت خود و جامعه هستند.

می‌خواهم تو را ببینم. آرزوی بزرگی است می‌دانم. می‌خواهم یك سرزنش از نگاه تو باشم یا یك لبخند از بهشت تو...

چه روزها كه منتظر طوفان نوح بوده‌ام. منتظر زلزله‌ای كه بیاید و ویرانم كند. منتظر بارانی كه مرا بشوید، جاری كند. رود كند.

چه شبها كه در دیوان حافظ به دنبال كسی می‌گردم كه مرا تا دروازه‌ها قیامت ببرد. منتظرم كسی بیاید كه قلبش زادگاه همه گلها باشد.

روی پلكهایم غبار نشسته، دستهایم پر از نبودن است. پاهایم مثل صخره سخت شده، مه تمام تنم را گرفته.

آه كه چقدر تاریكم. دفترم سیاه، كلماتم سیاه، نگاهم سیاه...

می‌ترسم می‌ترسم دنیا به پایان بیاید و من حتی در گوشه چشم تو جایی نداشته باشم. می‌ترسم این كلمات ابرآلود نتوانند شوق مرا به تو منتقل كنند.

می‌خواهم تو را ببینم. اگرچه مثل خلا تهی‌ام، مثل كوه مغرورم، مثل طوفان سركش و كورم اما هر كه و هرچه هستم تو را دوست دارم و هر جمعه پنجره‌ها را به شوق دیدن تو باز می‌كنم. هر جمعه سراغ تو را از جاده ها می گیرم.

پیش از آن كه لحظه ها خاكستر شوند. پیش از آن كه همه جاده های زمین به انتها برسند. پیش از آن كه همه دریاها ابر شوند باید برخیزم و پلكهایم را شانه كنم.

می دانم كه می آیی. در بی‌طاقت‌ترین جمعه سال، با شمشیری كه بوی ذوالفقار می‌دهد و عبایی كه شبیه تنهایی پیامبر است. باید برخیزم. باید برخیزم و خودم را از سیاهی‌ها بتكانم. باید دلم را در جوی كوچكی بشویم.

نویسنده : اعظم قلندری

ای امید دل‏های خستگان!
می‏ آیی از آن سوی جاده‏ های صبوری!
می‏ آیی در یلدایی‏ ترین شب انتظار؛ در خشکسال ایمان و عدالت، آن گاه که ابرهای جهل و نخوت، بر سراسر کویر دل‏ها مان سایه افکند.
و آن هنگام که همگان به دنبال سراب بدوند.
آن هنگام که درختان از بی برگی برهنه گردند.
آن روز که ماهیان دریا در طلب آب از دریا بیرون می ‏آیند.
آن هنگام که آسمان، تحمل از کف دهد، خورشید، خسته از تابش است و ابرها تشنه بارش.
آن زمان که دفتر عاشقی به آخرین برگ خود برسد و آن لحظه که زمین و زمان، ثانیه‏ ها را گم کنند و غنچه‏ های «الغوث الغوث»، شکوفا گردد و زمینیان، نوای «الامان الامان» سر دهند.
تو خواهی آمد، ای معنای غیرت، ای معمای هستی!
تو خواهی آمد و دیوار بلند انتظار، فرو خواهد ریخت و عطر وجودت فضای دل هامان را پر خواهد کرد.
می ‏دانم خواهی آمد و با کرشمه نگاهت، دلشوره‏ های نا امیدی را به شیرینی لحظه دیدار مبدل خواهی کرد.
ای انعکاس مهربانی و پژواک امید!
وقتی که تو بیایی، دیگر از پاییز هراسی نداریم و در زمستان نمی‏ لرزیم.
تو گرما بخش دل هامان می ‏شوی و ما در بهار آمدنت، دل هامان را فرش راهت می‏ کنیم.
ای از قبیله آفتاب!
کدام لحظه خوشبخت را در آغوش خواهی کشید؟
ای مهربانی که آفتاب در مقابلت زانو خواهد زد و ماه در پیشگاهت به سجده خواهد هفتاد!
ای راز خلقت!
همه منتظرانت یاد تو را در قاب کهنه انتظار نگه می‏ دارند و لحظه‏ های خود را با «ای کاش»ها سپری می‏ کنند تا به جمعه وصال برسند.
العجل العجل العجل.

Subscribe to RSS - بانک متن ادبی امام زمان

دسته بندی