بچه که بودم مادرم را حین نماز می دیدم به هوای تشویق هایش چادر به سر می کردم وکنارش حرکاتش را تقلید می کردم.
به سن نه سالگی که رسیدم چادر سرم کردند و گفتند: "باید نماز بخوانی " با شور و شوق فراوان دویدم سر سجاده ی سفید با گل های سرخ و تسبیح سبز دور مهر روی سجاده ام، از خوشحالی اینکه خدا مرا لایق ستایش خویش دانسته در پوست خود نمی گنجیدم.
روز به روز که می گذشت کم کم با دین اسلام آشنا می گشتم و درمیافتم که هر ابهامی داشته باشیم باید به منبع موثقی بنگریم و آن چیزی جز کتاب قرآن کریم نبود!
از بچگی به کمک مادرم نام امامان را ازبر کرده بودم همیشه روی امام دوازدهم به فکر فرو می رفتم (دوازدهم غایب است پیش خدا حاضر است).
بیست ساله بودم که علامت سوال بزرگتر شده بود به یاد شمارش امامان از آن سال ها افتادم که همه بودند و آخری همیشه غایب بود!!!
حرفای مادر که ما منتظریم، منتظر ظهور "مهدی" در گوشم می پیچید. 
دینی که در آن همیشه منبعی بوده برای کاری که نمی دانستیم چگونه انجامش دهیم ناممکن است برای انتظار منبعی نداشته باشد.
خدایااااا انتظار را برایم معنی کن منتظر بودن را چگونه بجا آوریم؟!
رفتم سراغ همان منبع موثق سوره ها را نگریستم و سوره ی یوسف نظرم را جلب کرد یعقوب  با اینکه هر چه گفتند یوسف مرده و طعمه ی گرگ ها گشته با بوی پیراهن یوسف و یاد و خاطره اش زیست و عمری عاشقانه در فراقش سوخت و گریست چشمان همچو گوهرش را داد در ره انتظارش و ....
حال ما با داشتن راه واقعی انتظار چرا منتظر واقعی نیستیم؟!
کدامین اشک ها را برای دیدن مولایمان ریختیم؟!
کدامین چشم های زیبایمان در ره انتظار واقعی از دست رفت؟! 
چرا هر بار بجای اشک ریختن برای مولایمان و آمدنش غم و غصه ی زندگی خود را بیاد آوردیم و برای خود اشک ریختیم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
کمی تأمل ....

منبع: کارگروه تحریر کانون وارثان انتظار(خانم شهبازی) 

مهدیا!
بخوان از اشکم؛ بخوان تحمل را؛ صبر را؛ انتظار غریبانه را.
مهدیا!
دلِ شکسته ام را به تو می سپارم، دلدارم تو باش.
مهدیا!
گاه از دوریت دلتنگ شده، قلبم می سوزد.
چشمانم شعله می کشد، اشکم می جوشد و احساسم فریاد بر می آورد «أین المعز الاولیاء» .
یا هادی النقی!
این کمتر بهایی بود برای نذر وجودت اما آن را پذیرا باش و این آفتاب گردانی ها را که از نسل آفتاب و چشم به ره مهتاب اند را به کوکب چهاردهم برسان. آمین
گر می بینی تبسم نرگس ها قاب عکس چشمانت شده است متحیر نشو.
اگر می بینی خورشید باران خود را ارزانی رنگین کمان می کند تعجب نکن.
اگر می بینی شبنم ها برای سرازیر شدن از روی گلبرگها به یکدیگر تعارف می کنن سرگردان خیره ننگر.
اگر این وقایع را بیننده بودی بدان که آقای مهربانی ها از آسمان، تک پنجره ی خیمه را گشوده و این صحنه مفرّح را می نگرد و شادمان لبخند می زند.
و قلب تو نوید را به حقیقت تبدیل می کند که منتظران منتظَر اول شخص مفرد غایب در راه است اسوه ی ایثار، نمونه ی صبر و تمثال شکیبایی، چشم به دار بدی ها گشود.
آمد تا آیینه و قرآن برادر را مهیا کند، آمد تا تن سرد رقیه را در آغوش گیرد، آمد تا همنوای سجاد باشد و آمد تا تو باشی، اسلام باشد، ایمان ما تحکیم یابد و بردباری را بر صفحه ی روزگار رقم زند.
او آمد تا بگوید ای آنانی که در خواب غفلت به سر می برید برخیزید خانه ی دل بتکانید و با گلاب آرمان شهد مهدوی را عطر افشانی کنید. 
و این زینب کبری بود که موسیقی استقامت را در کام جان عاشقان عاشورایی بندازد.
مهدیا!
در هر پگاه آدینه، روح دریایی زیبا صفتان و زیبایی تمام زیبا سیرتان تو را می طلبند.
تو ای ساحل آرام قلب طوفانی ما
این انتظار راهی است که رهنورد می خواهد. ما همه کمر همت بسته ایم و رهنوردیم پس بیا...

الهی!
 بی پناهم!
 خسته ام!
 ما را نوایی...
دگر باری دعا کردم با آه و وای. چقدر دیگر بگویم مهدی بیا، جانم نمیایی؟ بغض سربرزیرم آغازمردنم است ولی من تا زمانی که موهایم لباس عروس بر تن نکرده اند روبروی پنجره ی انتظار نشسته و می گویم خدا کند که بیاید...

اللهم عجل لولیک الفرج

می دانستی تمام ثانیه های حضورم در هستی با حضورت در هستی گره خورده ...

 آنچنان با منی که گاهی خودم را هم فراموش می کنم ...

نمی دانم من تو را بی نهایت دوست دارم یا تو من را... اما فکر کنم تو بیشتر من را دوست داری

چرا که اکثر اوقات فکرت را، یادت را، خیالت را، صدای قدم هایت را، شور جاریه حضورت را به سراغ دل من می فرستی که بدانم چقدر به یاد من هستی و مرا دوست داری ...

جانم به قربان دل مهربانت مولای من ...

می دانم این هزار سال را هم به بهانه ی دوست داشتنم در پرده ماندی که انسان شوم و به نزدیکیه دروازه ی انتظارت برسم ...

کاش من هم تو را همین اندازه دوست می داشتم

تا لااقل یک سال، نه یک ماه، نه یک هفته، نه یک روز، نه یک ساعت را با یاد تو بگذرانم ...

برایم دعا کن مولای من که تا آمدنت من هم به شکوه انسانیت برسم.

اللهم عجل لولیک الفرج

به روي نديده ات قسم چشمان عاشقم در پي واژه اي مي گردند تا نامت را صدا كنند...

اما چه كند واژه ها و چه بي معناست هر واژه اي در برابر معناي وجودت...

از مهرباني « م » مي چينم...

از هدايت « ه » را...

از دادگري « د » را...

و از يوسف گمگشته « ي » را...

و گاهي كه دلم به اندازه ي تمام غروب ها مي گيرد...

و من از تراكم سياه ابرها مي ترسم...

و هيچ كس مهربانتر از تو نيست صدا مي زنم...

كجاست آن يوسف گمگشته مهرباني كه چراغ هدايت به دست در زمين دادگري كند ؟

كجاست مهـدي... ؟

مرا در ياب...

در انتظارت هستم و خواهم بود... بيا... بيا...

مهديا دل شكسته ام را به تو مي سپارم... دلدارم تو باش

« به اميد روز ظهور »

امروز شهر ما، آكنده از عطر حضور تو است؛ اما دود گناه ها، كوچه پس كوچه‌ هاي جهان را فرا گرفته و ديده‌ها به انواع فسادها و نابرابري‌ها تاريكند.

دست ها به خيانت باز و به التماس دراز شده است… پاها در طلب يك لقمه نان به سوي جباران كشيده شده است… دل ها سرگرم دنياي تاريك غفلت زا است و فكرها سرگرم زندگي پر فريب… زندگي سراسر دوري تو.

اما فردا اين حضور عطر تو به عطر ظهور مبدل مي شود و ديوار بلند و سياهي كه بنا كرديم فرو مي ريزد.

مشام و ديده و دست و پا و دل و فكر آن گونه مي شود كه تو مي پسندي و دل ها شيداي تو كه قلب جهاني و اگر نباشي جهان را تپشي نيست.

 پاها رونده به سوي ياري... تو كه گوهرهاي نهفته در دل خاك و آب را نمايان مي كني، براي فردا، و اثري از فقر و فلاكت را نمی گذاري...

بيا تا كوچه پس كوچه ها و حتي درون خانه ها را عدالت پر كند بيا تا هر چه زودتر جهان ما آكنده به عطرت گرد...

اللهم عجل لولیک الفرج

بارالها! چگونه باور كنم؟ نبودنش را وقتي كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند..

چگونه باور كنم؟ سكوت درياي چشم هايم را وقتي كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمان ها به پيش مي رود..

آدينه كه مي شود! قاصدك هاي دلم را روانه ی آستان دوست مي كنم تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز را با خود به همراه دارد..

وقتي كسي نيست كه درد آشنايم باشد، فرشته اي پيدا مي شود تا در خلوت شب هاي تار، تسلي بخش خاطرم باشد..

هنوز ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از خورشيد لحظه شماري مي كنم..

كويري در انتظار آبم و حتي درياي اشك هايم، كوير تف زده ی وجودم را سيراب نمي كند..

از ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و چون پرنده اي عاشق، گمگشته ام را در ميان فرشتگان آسمان مي جويم..

با من بگو! چگونه از رويش ياس ها بگويم؟ وقتي كه نرگسي هاي چشمم در انتظار آمدنت سوسو مي زنند..

مي دانم كه مي آيي و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلب هاي خسته مان مي زدايي و اشك هاي زلالمان را از گونه هايمان بر مي چيني ...

گرچه خسته ام گرچه دلشکسته ام باز هم گشوده ام دری به روی انتظار تا بگویمت هنوز هم به آن صدای آشنا امید بسته ام.

ای تو صاحب زمان! ای تو صاحب زمین!  دل جدا از یاد سبز و روح بخش تو یاد لطف بی نهایت خداست کوچه باغ به عطر نامت آشناست آنکه در پی تو نیست کیست؟ 

آنکه بی بهانه تو زنده است درکجاست؟

ای کرامت وجود! باد غربتی که می وزد به کوچه خستگی فسردگی کوچه ها در انتظار یک نسیم روح بخش یک پیام آشنا و دلنواز سینه را گشوده اند.

کوچه های ما همیشه عاشق تو بوده اند.

ای کبوتر دلم هوایی محبتت! سینه ام آشنای نعمت غم است  گر هزار کوه غم رسد هنوز هم کم است از درون سینه ام ناله های مرغ خسته ای به گوش می رسد.

بال های زخمی ام نیاز چند مرهم است.

صبحگاه جمعه ها آفتاب یاد تو ز (ندبه)های ما طلوع می کند.آنکه شب پس از دعا با سرود اشتیاق و نغمه امید با دلی سفید خواب رفته است روز را به شوق دیدنت شروع می کند. ای تو معنی امید و آرزو! ای برای انتظار عاشقانه آبرو! عشق های پاک در میان خنده ها و گریه های عاشقان پیش عصمت الهی ات خضوع می کند.

ای بهانه ای برای زیستن! اشتیاق همچو سبزه بهاره هر طرف دمیده است.

جمکران جلوه ای از انتظار و شوق ماست ای بهار جاودان ای بهار آفرین ما در انتظار مقدم توییم ای امید آخرین! 

ای عزیز دل پناه شیعیان ای فروغ جاودان! سایه بلند نام و یاد تو از سر و سرای عاشقان بیقرار کم مباد قامت بلند شوق جز بر آستان پر شکوه انتظار خم مباد.

یاس ها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند...

چقدر در راهروهای دلواپسی و نگرانی به انتظار بنشینم؟ چقدر؟

کی می آیی تا ترک های دلم را در برابر تو شماره کنم!

سپیده که می زند با خودم می گویم: اکنون در چشم اندازم ظاهر می شوی و با یک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت، معطر می کنی...

به تو می اندیشم، چون تو در ذهن منی و جز تو هیچ کس نمی تواند جای خالی ات را پر کند...

دروازه ی قلب من به روی تو باز است، چون تویی سنگ صبور من!

چرا نمی آیی؟ تا بسان کودکی به بالینت بنشینم و زار زار بگریم و بگویم از غم هایم...

جوابم را بده! آخر بگو چه وقت به دیدنم می آیی؟ شب یا سپیده دم؟

به من بگو! از کدامین راه عبور می کنی؟ از کدامین شهر می گذری؟ از کدام خیابان می آیی؟ در کدام ساعت؟ در کدام دقیقه؟

ديرگاهيست در ظلمت بي فرداي اين روزگار زمين در انتظار است تا کسي بيايد که کس باشد و تا مردمان با نگاهي در او کس را از ناکس بازشناسند.
امروز که آدميان صداقت را به زير آوار فراموشي ها از ياد برده اند؛ حالا که خاک از خون سرخ عدالت گلگون است؛ زمين در حسرت يک مرد مي سوزد.
حالا که سپيدي ها همه در سياهي دل هاي آدميان رنگ باخته اند؛ ديدگان زمين در انتظار اندکي-حتي- سپيدي چون پلک خيس سپيده دم باراني ست.
راه درازيست از اينجا تا صداقت و زمين در انتظار است تا مردي بيايد از جنس آسمان تا با قدوم نازنينش جسورانه شقاوت را؛ خيانت را از هستي پاک کند. تا شب دريده شود و ديدگان آدميان طلوعي از جنس عدالت را به نظاره بنشينند.
راه دشواري نيست از اينجا تا مصيبت و دستان سرد آدميان گرماي دستاني را به ياري مي خواند تا در مرداب بي رحمي دنيا اميدبخش رهايي باشد.
علي که از جنس آسمان بود به برق يک شمشير به آسمان رفت. علي به ستوه آمده از آدمياني از جنس شقاوت و قساوت به برق يک شمشير از عمق وجود فرياد برآورد که: فزت و رب الکعبه
و از آن روز که عدالت همراه علي به آسمان رفت, زمين و زمان در انتظار وجود پر وجودي ست تا برخيزد, شمشير برگيرد و جهاني را روشني بخشد.
او خواهد آمد....

اگر روزي او را ببينم...

به او مي‌گويم چه زيبا مولا علي(ع) فرمود: «الانتظار اشد من الموت» انتظار شديد‌تر از مرگ است.

اي عدل منتظر و اي حاضر ناظر، چشم‌ها به تو دوخته شده و منتظران حقيقت همچون شمعي تا صبح ظهور در غم هجرانت مي‌سوزند. چه سخت و گران است بر من اينكه ببينم همه خلق را و تو را نبينم: «عزيز علي ان اري الخلق و لا تري».

هر آدينه كه مي‌رسد، دل بهانه تو را مي گيرد و ما لب‌ها را با «ندبه» و «كميل» متبرك كرده و رو به درياي انتظار به انتظار طلوع آفتاب مي‌نشينيم.

اي ساقي فرج, چشم ها آنقدر در فراق تو اشك ريخته و انتظار كشيده، دست ها آنقدر طلب نور كرده و خالي مانده، دوش ها آنقدر تازيانه سنگين اهانت را بر پيكره باورهاي ديني تحمل كرده كه دگر توان از كف داده. مولاي من كجا هستي كه دوستانت را عزت بخشي و دشمنانت را ذليل و خوار كني: «اين معز الاولياء و مذل الاعداء». اي سايبان دل هاي سوخته و اي انتظار اشك هاي به هم دوخته، عاشقانت هر جمعه ديدگان خود را با اشك مي‌آرايند و دلشان را نذر تو مي‌كنند. هر صبح با مولايشان تجديد ميثاق مي‌كنند. كاروان دل را به غروب مي‌برند، زبان را به ذكر فرج مشغول مي‌دارند و بر سجاده انتظار نشسته و انتظار بر دوش مي‌كشند، تا شايد دعايشان مستجاب شود و معشوق گوشه چشمي به آنها بنمايد.

اي تجديد كننده احكام تعطيل شده، و اي طلب كننده خون شهيد كربلا! كجا هستي؟

بيا و ديدگان را با ظهورت مزين كن و درياي محبت را بر دل مشتاقان جاري كن. اي چشمه عدالت، طولاني بودن انتظارت ما را به خطا كشانده است، ديگر عصر جمعه دلها نمي‌گيرد، چشم ها نگاهشان را به رايگان مي‌فروشند. بازار معامله پاياپاي قلب هاي سكه‌اي در برابر قلب هاي سپيد بسيار داغ است.

چقدر مردم بر گردنشان قلب هاي سكه‌اي آويزان كرده‌اند؟ اي كاش مي‌دانستم در كدامين سرزمين قرار داري: «ليت شعري، اين استقرت بك النوي، بل اي ارض تقلك او ثري». اي بلنداي نيكي، دوست دارم هر آدينه كه مي رسد، ندبه‌هاي زائرانت را دانه دانه در جام جمع كنم و از آن قلب بلوري بسازم و هنگام ظهورت باقلبي بلوري به استقبالت بيايم. مولاي من! كي مي‌شود كه تو ما را ببيني و ما تو را ببينيم و كي مي‌شود كه اين گفته مصداق پيدا كند كه: «متي ترانا و نراك».

هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوباره حسرت و آه، انتظار، غروب، ‌غريبي. دوباره زخم كهنه جدائيم عود مي‌كند. امانم را بريده است. خصمان دروني و بيروني، روحم را در زنجير غفلت به بند كشيده‌اند. براي درمان دردم راه را به خطا رفته‌ام مرا درياب يا صاحب الزمان. اي تمام آرزوي من! اي غائب غيبت نشين! توان سخن گفتن را از دست داده‌ام. از اين غروب بي‌طلوع به ستوه آمده‌ام. اي مهربان! به معصيت و ناسپاسيم اعتراف مي‌كنم. دستان نااميدم را كه در بند شيطان است، اميد بخش و افق فكرم را به سمت عرفان و معرفت جهت ده. نادم و پشيمانم و با كوله‌باري از دلتنگي زمانه كه پشتم را خم كرده سر تعظيم فرود مي‌آورم و اداي احترام مي‌كنم. اي با شكوه! اي هستي شيعه! فرياد بي‌‌كسي‌هايم را بشنو. قلب شكسته‌ام را درمان كن، اگر چه بارها عهدشكني كرده‌ام، اگر چه در كلاس درست هميشه غائب بوده‌ام، اگرچه پشت به اقيانوس محبتت كرده‌ام، حال همچو برگ خزاني كه اسير زمستان سرد و تاريك شده، با دستان خالي و پشتي خميده در محضرت زانوي ادب خم كرده و به انتظار پاسخ در سكوتي مبهم به سر مي‌برم تا اينكه جوابم را بدهي و باران رحمتت را بر قلب محزونم بباري.

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - بانک متن ادبی مهدوی

دسته بندی