اگر وصلت نگردد دســت گــیرم
همان بهتر که در هجران بمیرم
تو که از ما رخت پنهان نــمایـی
چرا کردی به عشق خود اسیرم
تو که دل می بری با یک نگاهی
نگاهی هم به ما کن گاه گاهی
تو که بیگانه را هــم مــی ‏پذیری
بده یک گوشه ما را هم پــناهی

 

آرامش شب دوباره بر می گردد
خورشید سحر سواره بر می گردد
با سیصد و سیزده طلوعی دیگر
آن صبح پر از ستاره بر می گردد

 

از هجر تو روزگارِ دل جــالب نیست
هر چند خرابه است، بی صــاحب نیست
ما نیز ز "سادات بنی الـــــــزهرا" ییم
آقا" صله ی رحــم" مگر واجب نیست؟

 

دلم شکسته، دلم را نمی خری آقا؟
مرا به جمعه ی وصلت نمی بری آقا؟
اگر چه غرق گناهم ولی یقین دارم
تو آبروی کسی را نمی بری آقا

 

ای کاش تمام هفته یادت بودیم
بیگانه ز خویش و آشنایت بودیم
حیف است فقط جمعه تو را یاد کنیم
ای کاش همیشه هم صدایت بودیم

 

من را برای هر چه خطا کرده ام ببخش
ای مهربان که بر تو جفا کرده ام ببخش
پشت و پناه من شده ای هر زمان ولی
پشت تو را به غصّه دو تا کرده ام ببخش

 

مولای من، این جمعه هم گذشت و نیامدی
می دانم، مثل همیشه خداوند این هفته هم
غیبتت را به دلیل گناهان بیشمار ما موجه کرد

 

ای منتظران گنج نهان می آید
بر بام سحر طلایه داران ظهور
گفتند که صاحب الزمان(عج) می آید
آرامش جان عاشقان می آید

 

قائم آل نور، یا مهدی
عطر سبز حضور، یا مهدی
تا همیشه صبور می مانیم
در هوای ظهور، یا مهدی

 

بیا که خسته اند جمعه های انتطارمان
بیا که جمعه هم گذشت دیر شد قرارمان
تمام روزنامه های شنبه تیتر می زنند
تو آمدی و سبز شد ترنم بهارمان

 

مهدی جان
به رو سیاهی‌ من نگاه نکن و به دست هایم

که خالی و گنهکارند قلبم را ببین که هر روز

صبح و شام تو را می‌خوانند.

 

نذرکردم چون بیائی هرچه دارم مال تو
چشم های خسته و پر انتظارم مال تو
یک دل دیوانه دارم با هزاران آرزو
آرزویم هیچ، قلب بی قرارم مال تو

 

بارالها صاحب عصر و زمان کي خواهد آمد
آنکه بنمايد جهان امن و امان کي خواهد آمد
پهلوي زهرا و قلب همسر او را شکستند
آنکه گيرد انتقام از ظالمان کي خواهد آمد

 

کاش عاشق " مهدی " شدن هم " مد " می شد

 

جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

 

يک عمر به انتظار مانديم همه
غم ديده و بي قرار مانديم همه
بازآ که شکست، دل ز ياد غم تو
بي روي تو بي بهار مانديم همه

 

اي مولاي ما
يا صاحب الزمان «عج»
مي آمدي خيلي پيش تر..
اگر
نقل مجالسمان «غيبت» تـــو بود

 

ای کاش ...
وقتی خدا در صحرای محشر بگوید چه کردی؟
یوسف زهرا بگوید منتظر من بود

 

آقا برای تو نه برای خودم بد است
هر هفته در گناه تماشا کنی مرا
من گمشدم تو آیینه ای گم نمی شوی
وقتش شده بیایی و پیدا کنی مرا
و باز هم همان جمله قدیمي
به راه آییم تا از راه بیاید

بی قرارم گرچه می دانم می آیی عاقبت
حلقه های بسته راخود می گشایی عاقبت
با وجود تیرگی ها در شبستانی خموش
ماه رویت را به عالم می نمایی عاقبت

 

این جمعه جان حضرت زهرا ظهور کن
قلب غمین منتظران پر سرور کن
با یک توسلی به در خانه ی خدا
از جاده ی ظهور بیا و عبور کن

 

سالی که بهارش قدم فاطمه باشد
صدها برکت از کرم فاطمه باشد
امید که یک مژده ز صدها خبر خوش
پیغام فرج در حرم فاطمه باشد

 

این شهر خفته در آغوش مرده ها
حل گشته در دل خاموش مرده ها
ایمان، یخ زده در کوچه های شهر
دین منجمد شده بر دوش مرده ها

 

جهان بدون تو دلگیر می شود موعود
و عشق در غل و زنجیر می شود موعود
پرنده در قفس ذره ذره می میرد
و دارد از خودش سیر می شود موعود

 

این روز ها دیگر کسی یاد شما نیست
دیگر کسی ذکر لبش "آقا بیا "نیست
ترسم عزای مادرت آید ولیکن
گویند نوروز است هنگام عزا نیست

 

ای کاش شود چون تو بباریم همه
در ذهن کویر، گل بکاریم همه
گفتند که یک جمعه تو خواهی آمد
تا آمدنت در انتظاریم همه

 

جمعه شد آقا نگاهم بر، در است
در فراق یار آهم از سر است
می نمایند جمعه ها گر افتخار
باشد از مهدی (عج) زهرا(س) انتظار

 

آقای جمعه های غریبی ظهور کن
دهلیزهای شب زده را غرق نور کن
یک گوشه از جمال تو یعنی تمام عشق
یا باز گرد یا دل ما را صبور کن

 

یادم بده ساعتم را ...برای کدام جمعه کوک کنم...
آمدنت را...ثانیه ها فریاد میزنند...
یک روزکه آخر هفته است...
و توای آخرین مسافر، یک بار برای خدا...
به ساعتت نگاه کن...فردا جمعه است...
"آی ثانیه دوازدهم، خدا کند که بیایی!"

 

سپری می شود این ظلم، عدو می بازد
می رسد آنکه خداوند بر او می نازد
باشد آنروز ببینند همه عالمیان
در بقیع حضرت مهدی(عج) حرمی می سازد

 

ستاره باز به دامان شب دويد، بيا
سرشك شوق ز چشمان شب چكيد بيا
فروغ نقره‌اي مه به گرد خيمه شب
كشيد هاله‌اي از پرتو اميد، بيا

 

ای چاره ی درخواستگان ادرکنی
ای مونس و یار بی کسان ادرکنی
من بی کسم و خسته و مهجور و ضعیف
یا حضرت صاحب الزمان ادرکنی

 

حرف دل را با کدامین واژه تقدیمت کنم؟
داغ قــــلبم را چــگونه باز، تسلیمت کنم؟
تا به کی چشمم به مشرق، صبح جمعه، بی حبیب؟
تا به کی این امتت، از روی مـــــاهت بی نصیب؟

 

چشم ها را شستم، جور دیگر دیدم،

باز هم سودی نداشت،
تو همان بودی که باید دوست داشت

 

دل خسته ام ز فراغ تو ای آفتاب من
کی میرود آن ابر تیره از آسمان من
ز نبودت زرد گشت و خزان شد بهار دل
پس دمی بتاب ای نور به قلب سیاه

 

مولا ز شراب وصل سيرابم كن
از شعشعه ي رخت تو بي تابم كن
با نور نگاه قرص ماهت يكبار
چون شمع بسوزان و مرا آبم كن

 

کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد
کدام جمعه ز عطر بهشتي گل ياس
بهار غرق شميمي گلاب خواهد

نوروز ما مثل شب تار است یاران
چشم بهار از گریه خونبار است یاران
جایی كه اشك مرتضی از دیده جاریست
گل هم به پیش چشم ما خار است یاران
تبریك در ماه غم زهرا حرام است
مهدی از این تبریك بیزار است یاران
بی معرفت باشم اگر تبریك گویم
وقتی كه پیغمبر عزادار است یاران
تبریك چون گویم كه دخت مصطفی را
خون جگر جاری به رخسار است یاران
راه گلستان را به روی خود ببندید
زهرا میان درب و دیوار است یاران
زهراست ما را مادر و باید بدانیم
مادر به ما، در حشر غمخوار است یاران
بلبل شده در بوستان همناله باگل
زیرا كه در گلزار، گلزارست یاران
ما چون خریدار غم زهرا نباشیم
زهرا غم ما را خریدار است یاران
روزی كه از فرزند مادر می‌گریزد
زهرا برای دوستان یار است یاران
دریایی از خون جاری از چشم تر ماست
نوروز نه، روز عزای مادر ماست
شاعر : غلامرضا سازگار (میثم)

عزيز زهرا رها كنيد دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نكشد، وصل مي‌كشد ما را
تمام عمر تو ما را نظاره كردي و ما
نديده‌ايم هنوز آن جمال زيبا را

 

یااباصالح (مهدی‎(‎

ازپرده برون آی که دلم غرق تمناست
تقصیردلم نیست تماشای توزیباست

 

سحر شد يار بي همتا نيامد
يگانه منجي دلها نيامد
نهاد آدينه را موعود ديدار
دو صد آدينه رفت اما نيامد

 

گفتند یار رفته سفر باز می‌رسد
بیش از هزار سال گذشت و خبر نشد
یعقوب وار این پدر پیر روزگار
چشمش به راه ماند و خبر از پسر نشد

 

تقصير من است اينکه، کم مي آيي
هر گاه شدم اسير غم مي آيي ...
اين جمعه و جمعه هاي ديگر حرف است
آدم بشوم ؛ سه شنبه هم مي آيي !!!!

 

مي ترسم از شبي که به دجال رو کنيم
آقا تورا قسم به شهيدان ظهور کن!!!

 

امشب نشسته بر دلم غم هاي عالم
بي تو گذشت امروز هم آقاي عالم
امروز هم مولا خبر از تو نيامد
شب آمد و من ماندم و غم هاي عالم

 

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد
غم مخور آخر طبیب دردمندان خواهد آمد

 

آقا بیا بخاطر باران ظهور کن
مارا از این هوای سراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقه عشق می روی
از کوچه های خسته ما هم عبور کن

 

اي وارث تاج و تخت محمود بيا
مرآت صفات پاك معبود بیا
خلق آرزوي بهشت موعود كنند
والله تويي بهشت موعود بيا

 

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
می نویسم روی هر گل,نام زیبای تو را
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم

 

دوباره جمعه شد،امن يجيب مي خوانم
نيامدى و من اينجا غريب مي مانم
به جان خسته رمق نيست، شكوه ها دارم
تو خسته اى زمن آقا، عجيب! مي دانم

 

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

 

مُردم به خدا از غم هجران و جدايي
اي دلبر دور از نظرم پس تو کجايي
بر حال دل زار، تو خود خوب گواهي
جز عشق تو ما را نبود هيچ گناهي

 

هجر تو ز درد و داغ ، دلگیرم کرد
اندوه غم زمان ، زمین گیرم کرد
گفتند که جمعه می‌ رسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه‌ها پیرم کرد

جاني همه داغ انتظار است مرا
چشمي همه دم ستاره بار است مرا
از بس که گل لاله به دامن دارم
اميد شکفتن بهار است مرا

 

منتظرم منتظرم مسافرم زود برسه
یه صبح جمعه تو دعا مهدی موعود برسه

 

ای ماه بتـــاب شب رسیده
جانم به خدا به لب رسیده
کی ازسر لطف خواهی آمد
احــوال جهان به تب رسیده

 

آقا جان شما از همه به خدا نزدیکترید

ندای دل مارا به خدا برسانید و بگویید

اللهم عجل لولیک الفرج

 

یا مهدی! ای نقطه شروع شفق،

ای مجری حق!
میلاد تو قصیده بی انتهاییست

که تنها خدا بیت آخرش را می داند.
بیا و حسن ختام زمان باش!

 

عشقبازان به قدوم تو سر انداخته اند
سر نا قابل خود در گذر انداخته اند
شام را تا به سحرگاه به خلوتگه انس
نقش روی تو به چشمان تر انداخته اند

 

به دنبال تو می گردم نمی یابم نشانت را
بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را
تمام جاده را رفتم، غباری از سواری نیست
بیابان تا بیابان جسته ام ردّ نشانت را

 

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و باز هم تو گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا

 

یا بن الحسن!
هرناز که بفروشی من مشتری نقدم
اینک دل من بستان
از بابت بیعانه

 

آسمان غرق خيال است كجايي آقا
آخرين جمعه ي سال است كجايي آقا
يه نفس عاشق اگر بود زمين مي فهميد
عاشقي بي تو محال است كجايي آقا

 

با تو از خاطره ها سرشارم
جشن نوروز تو را کم دارم
بي تو هر لحظه دلم می گیرد
با تو تا آخر خط بیدارم

 

مـژده‌ی آمـدنت قیمـت جـان می‌ارزد
تاری از موی تو آقـا به جهـان می‌ارزد

 

حالیا! دست كریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی‌سر و سامانی‌ها
وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل‌افشانی‌ها

 

جــــمعه بوي ياس زهــــرا مي دهد
بـوي نيـکوي مسيحا مي دهد
جــــمعه معـراج دل ما مي شود
غنچه امــــــيدها وا مـي شود
جــــمعه بر لبها نـــوايي ديگر است
زمــــــزمه در ماجـرايي ديگر است

این جمعه جان حضرت زهرا ظهور کن
قلب غمین منتظران پر سرور کن
با یک توسلی به در خانه ی خدا
از جاده ی ظهور بیا و عبور کن

 

تنگ است به سينه ام بسي راه نفس
از بس كه به راه حق نمي بينم كس
پر گشته جهان سراسر از ظلم و نفاق
اي پادشه عصر به فرياد برس

 

خون شد دل من از این جدایی ای دوست
تا چند بنالم که کجایی؟ ای دوست
هر شب به امید، سر نهم بر بالین
شاید تو به خواب من بیایی، ای دوست

 

غريب آشنا ما را صدا کن
زدست غصّه دلها را رها کن
اسير دردها يا انتظاريم
به لطفي دردهامان را دوا کن

 

جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

 

دل را پر از طراوت عطر حضور کن
آقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن
آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن

 

ای صاحب این ثانیه ها پس تو کجایی
فهمیده ام این جمعه گذشت و نمی یایی
دیریست که در جمعه همه مست غروییم
از ناله پریم وغزل سنگ و رسوبیم

 

دیدار یار غایب دانی چه لطف دارد؟
ابری که در بیابان برتشنه ای ببارد

 

گفته بودم چو بيائي غم دل با تو بگويم
چه بگويم غمم از دل برود چون تو بيائي

 

باز هم آدينه‌اي آمد ولي مهدي كجاست؟
اباصالح هر کجا هستی یاد ما هم باش

 

سوالی ساده دارم از حضورت
من آیا زنده ام وقت ظهورت ؟
اگر که آمدی من رفته بودم
اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم
بیایم در رکاب تو بمیرم

 

کاش یک روز دلم
با خودش یکدل و یکرنگ شود
تا که اقرار کنم
گاه گاهی دل من
دوست دارد فقط برای تو تنگ شود

 

دوباره جمعه گذشت و قنوت گریان ماند
دوباره گیسوی نجوای ما پریشان ماند
دوباره زمزمه ی کاسه های خالی ما
پس از نیامدنت گوشه ی خیابان ماند

 

به تمنّای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت کون ومکان چشم به راه
رخ زیبای تو را یاسمن آینه به دست
قدّ رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

 

ای یوسف لیلایی
ای عشق زلیخایی
یارا به خدا سوگند

تو دلخوشی مایی
بیا مهدی

 

یکی از جمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه ی دلها بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد

 

تقديم مي كنم سرو جان را ز فرط شوق
گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان
صدمرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي
از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان

پلک  بر هم زدی و شهر چراغانی شد
ماه ، دیوانه ی آن حالت عرفانی شد

قل هوالله احد گفتی و همپای ِاذان
خاک ، آکنده از آن لهجه ی قرآنی شد

ماهی ِ عشق ، در آرامش اقیانوست
دل به امواج زد و صخره ی مرجانی شد

دکمه ی پیرهنت بین کتابم جا ماند
نخ به نخ شعر شد و مایه ی حیرانی شد

یوسف ، آزاد شد از چاه ِ حسادت  ، اما
گوشه ی دهکده ای گمشده زندانی شد

مومیایی شده در مصر، خدایی دیگر
دل ِ یعقوب همان گونه که می دانی شد

حال هر کلبه ی برفی ، لب ِ کوهستانت
رقت انگیز تر از خواب ِ زمستانی شد.

عرق ِ شرم ِ پدر ... آب و کمی نان بیات
مشقِ هر روزه ی هر طفل دبستانی شد

آه ِ برخاسته از دودکش ِ همسایه
در سر ِ پنجره ها مایه ی ویرانی شد

بادها متفق القول ، شهادت دادند
گل سرخ از شب هجران تو قربانی شد

پشت هم می شکند شاخه ی زیتون و انار
باغبان ! باز هوا ابری و طوفانی شد

باد با خود نَبَرد لانه ی زنبوران را ؟!
گل ِ من ! وعده ی دیدار تو طولانی شد

شهد چشمان تو ، یک روز عسل خواهد شد
گرچه کندو پر از آهنگ پریشانی شد

زندگی نامه ی آیینه پر از ابهام است
نور ، آشفته ی آن تابش پنهانی شد

هیچ کس از دل و جان درد تو را درک نکرد
گرچه شعبان شد و هر کوچه چراغانی شد

شاعر: حسنا محمدزاده

بی‌صبرانه منتظرم تا در شب‌های خیال من طلوع کنی و من چقدر ‌این شب‌های روشن از نام تو را دوست دارم. نام زیبای تو به من رهایی می‌بخشد. روحم را پرواز می‌دهد. خدای عشق را شکر می‌کنم که نام تو را بر زبانم نوشت و نگاه مهربانت را به من هدیه داد.
همان خدایی که بی‌قراری را به من بخشید و در کاسه انتظارم صبر ریخت.
صدای قدم‌های تو در کوچه‌های دل پیچیده است. از این رو همه وجودم را شور انتظار پر کرده است. امروز به قدر تمام روزهای نیامده دلتنگ تو هستم. حالا به هر طرف که می‌چرخم تو را می‌بینم و اگر گوش جان بدهم می‌توانم از پرنده‌ها و درخت‌ها، سنگ‌ها و دیوارها ؛ حتی از همین طاق نصرت‌هایی که مثل بسیجی‌ها سربند «یا صاحب‌الزمان(عج)» به پیشانی بسته‌اند صدای تو را بشنوم.
ای یوسفی که یعقوب دلم منتظر عطر پیراهن تو است!
با پاهایی تاول‌زده، کوچه‌های دلنگرانی را طی کرده‌ام تا به خیابان دلتنگی رسیده‌ام. اهمیتی ندارد که چند روز در راه بوده‌ام یا‌ این راه عاشق‌کش کی به انتها می‌رسد؛ همین که در مسیر منتهی به نگاه تو باشم برای من کافی است. نه از راهی که آمده‌ام احساس خستگی می‌کنم و نه از تاول ‌این پاهای مهربان به تنگ آمده‌ام یا گلایه‌ای دارم.
حالا هم دست‌هایم مسیر آمدنت را نشان می‌دهد؛ نامت برای یک لحظه از روی لب‌هایم نمی‌افتد و قلبم «جمکرانی» است پر از زائران منتظر و دلشکسته که همه امیدشان نگاه مهربانانه تو است.
بی‌تو خیابان‌ها یا به بن‌بست می‌رسد یا آنقدر پر از پیچ‌ و‌ خم است که تنها سردرگمی را به دنبال دارد. زودتر بیا تا این پاهای به خواب رفته بیدار شوند و مرا به لحظه‌های آرامش تو برسانند.
کاش وقتی می‌آیی کوچه‌ها در خواب نباشند. شاعران خواب نباشند. خورشید و پنجره و درخت‌ها خواب نباشند.
کاش روز میلادت را با روز موعود آمدنت، پیوند می‌زدی و امروز تیتر اول همه خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها خبر آمدن تو بود.

دل نوشته ی : عبدالرحیم سعیدی راد

بگــذار به زیــر قدمـت زار بمــیرم
ور کـنـی زنـده د گــر بـار بمــیرم
نـا دیـــدن تو رنـج گـرانـی اســـت
مگـــذار در حســرت دیـدار بمــیرم

 

امام منتظر ياور ندارد
اگر دارد به جز داور ندارد
چنان ظلمت گرفته روي دل ها
وجودش را كسي باور ندارد

 

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم
عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم
چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا
چشم دیدار رخ دوست ندارم چه کنم

 

از نسل گل و بهار و آيينه تويي
منظومه انتظار ديرينه تويي
ما منتظرانوعده ديداريم
خورشيد زلال روز آدينه تويي

 

من گریه می ریزم به پای جاده ات تا
آیینه کاری کرده باشم مقدمت را
اول ضمیر غائب مفرد کجایی؟
ای پاسخ آدینه های پر معما

 

هر کجا سلطان بود، دورش سپاه و لشکر است
پس چرا سلطان خوبان بي سپاه و لشکر است
با خبر باشــيد اي چشم انتظاران ظهــــور
بهترين سلطان عالم از همه تنهاتر است

 

جهانی و جهانی ز تو خرسند و خموش
به حقیقت که جهان با تو جهان خواهد بود

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

 

كشتی نساز اى نوح، طوفان نخواهد آمد
بر شوره زار دلها، باران نخواهد آمد
شاید به شعر تلخـم خـرده بـگیری اما
جایی كه سفره خالیست،ایمان نخواهد آمد
رفتی كلاس اول، این جمله راعوض كن
آن مرد تـا نیاید، باران نخواهدآمد

 

در بزم ولا جام هدایت مهدی است
مقصود زنور بی نهایت مهدی است
ثبت است که بر جریده ی عالم قدس
گلواژه ی روشن هدایت مهدی است

 

به ذهن شب زده من ظهورکن مهتاب
ز دشت تیره ظلمت عبورکن مهتاب
دلم گرفته، نگارم، ببین که تاریکم
به خاطر دل عاشق، ظهورکن مهتاب

 

دارم دل بي قراري و مايل دوست
راهي ست ميان دل ما و دل دوست
يک سفر محبت و دو پيمانه شکيب
ره توشه همين بس است تا منزل دوست

 

کم کم دلم از این و از آن سیر می شود
با چشم مهربان تو تسخیر می شود
این خواب ها که همسفر هر شب من است
یک روز مو به مو همه تعبیر می شود
فرصت گذشت ، وقت زیادی نمانده است
تعجیل کن عزیز دلم ، دیر می شود

 

در تمناي نگاهت بي قرارم تا بيايي!
من ظهور لحظه ها را مي شمارم تا بيايي
!

 

ای منتظران گنج نهان می آید
آرامش جان عاشقان می آید
بر بام سحر طلایه داران ظهور
گفتند که صاحب الزمان می آید

یک عمر به دنبال امان بودم و صحت
منت نه و بگذار که بیمار تو باشم
ای سایه لطفت همه جا روی سر من
بگذار که در سایه دیوار تو باشم

 

ای کاش شبی لایق دیدار تو باشم
از پرده دل راز نگهدار تو باشم
دستم تهی و نیست کلافی به بساطم
تا بر سر بازار خریدار تو باشم

 

پرده‏ بردار! که بیگانه نبیند آن روى
غافل از آینه، این بى ‏بصرانند هنوز!
رهروان در سفر بادیه، حیران تواند
با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز

 

مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز
لاله ‏ها، شعله کش از سینه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

 

از ماه عارض تو ، دل زنده ،جان شود نو
بفشان زچهره ما ، با مقدمت غباری
ای یار آشنایم ، کردی تو مبتلا یم
با گوشه نگاهی ، کی کام دل برآوری

 

بی رویت ای بهارم ، شوری به دل ندارم
زاحوال عاشق خویش ، جانا خبر نداری
ای یوسفی که کنعان ، چون تو ندیده هرگز
مارا در انتظارت، تا چند می گذاری

 

روزی که از بر ما ، رفته است دلبر ما
از دیدگاه اشکبار ،چون ابر نوبهاری
ای یاد رفته باز آی ، شادان نما دل ما
دل بی تو می نماید، همواره بی قراری

 

کاش می آمدی با یک نظر ای نخل امید
گره از کار من زار تو وا می کردی
کاش یک شب تو برای فرجت مالک من
با دل سوخته خویش دعا می کردی

 

کاش از لطف شبی یاد زما می کردی
یاد از عاشق افتاده ز پا می کردی
کاش بیمار فراقت که ز پا افتاده
با نگاه ملکوتی تو دوا می کردی

 

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد

 

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

 

دوست دارم که شود هستی من یکسره چشم
به امیدی که تماشای جمال تو کنم
گرچه پر سوخته ام من ، به خدا خواسته ام
که طواف حرم کعبه به بال تو کنم

 

من که هر شام وسحر پر سش حال تو کنم
چه شود گر نظری سیر جمال تو کنم
ای شفای دل غمدیده غبار غم تو
پاک از این آینه کی گرد ملال تو کنم؟

 

به جستجوی جمال تو ای مه تابان
نه من یکی که هزاران هزار می نالد
ز اشتیاق وصال سپارد این جان را
چو اصغری که به شبهای تار می نالد

 

کجاست یوسف گم گشته ای که چون یعقوب
ز دوری رخ آن گل عذار می نالد
مرا هوای تو هرگز نمی رود از سر
ز اشتیاق تو قلب فکار می نالد

 

دل ضعیف من از هجر یار می نالد
بهانه کرده همین،زار و زار می نالد
زتنگ نای قفس مرغ پر شسکته یقین
جهیده بر سر هر شاخسار می نالد

 

محرم اسرار من راز مشو نزد کسان
باز گردد عقده ام شرح گرفتاری دهم
ای امید نا امیدان مهدی زهرا بیا
تا به عشاق جهان درس فدا کاری دهم

 

تا به کی دل را ز هجران تو دلداری دهم
تا به کی با ناله قلب خسته را یاری دهم
تا به کی با اشک سوزان و نوائی سوخته
این دل بیمار شیدا را پرستاری دهم

 

تمام طاقت من از نگاه تو جوشید
تمام طاقت زهرا چرا نمی آیی؟
زیارت حرم عشق آرزوی من است
قسم به عطر حریمش چرا نمی آیی؟

 

طلایه دار محبت چرا نمی آیی ؟
تو نور چشمی مایی چرا نمی آیی؟
کجا روم که شود بر میان ما واسط؟
تو را به جان عمویت چرا نمی آیی؟

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - تنها امید

دسته بندی