رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در خصوص آخر الزمان فرمود: (مهدى از فرزندان من است... براى او غيبت و حيرتى است که در آن مردمان بسيارى گمراه مى شوند، آنگاه همانند (شهاب ثاقب) مى آيد، و زمين را پر از عدل و داد خواهد کرد همچنان که پر از ظلم و ستم شده بود).(1)

با کمى دقت در اين روايت شريف، معلوم مى گردد که مراد، فراگيرى ظلم وستم است نه بى دينى و کفر الحاد، يعنى چنان نيست که در هيچ جا، اهل اعتقاد و دين يافت نشوند، وکسى کلمه اى از حق و اعتقاد و ديانت و احکام را بر زبان نياورد، بلکه مردم معتقد يافت مى شوند، و سخن از حق و ايمان گفته مى شود، حتى توده هايى چند، مؤمن به مهدى و پدران مهدى اند، و منتظر ظهور اويند.

در احاديث رسيده است که: (مسلمانان، در آخر الزمان، به وسيله مهدى از فتنه ها وآشوب ها خلاصى مى يابند، چنانکه در آغاز اسلام، به وسيله پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم)، از شرک و گمراهى خلاصى يافتند).(2)

اين بيان ها و نيز احاديث بسيار ديگر، دلالت دارد که دين و متدينين، در عصر ظهور - در جاهايى - هستند. آنچه نيست عدالت و مساوات، در کمال عقلى، و روابط انسانى است، در سطح جهان، و مهدى اين ها را تامين مى کند، و دين را به بسيارى از مناطق ديگر جهان، به کمک مؤمنان مى رساند.

آنچه مشخصه دوران قبل از ظهور است، شيوع ظلم و ستم و عدوان و بيداد است، و اگر درست بنگريم، هم اکنون جهان چنين است، و از ظلم و ستم آکنده است.

با توجه به اين واقعيت، مى توان، مترقب پديدار گشتن حوادث بزرگ، و طلايع طلوع دولت حقه بود، و با توجه به همين واقعيات، بايد به آماده سازى جوانان شيعه، و ديگر معتقدان به حق، براى يارى مهدى (عليه السلام) دل بست، و به آن توجه عميق کرد. جريان آمادگى، ديگر نبايد در جامعه ما فراموش شود، بلکه بايد زنده وفعال بماند، و به ديگر جامعه هاى اسلامى و... سرايت داده شود.(3)

پي نوشت :

(1) کمال الدين وتمام النعمه، شيخ صدوق، ص 287.

(2) بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 51، ص 93.

(3) خورشيد مغرب، محمد رضا حکيمى، ص 322.

به رغم زعم باطل گروهى كه تشكیل حكومت مهدوى عجل اللّه تعالى فرجه را مایه ارتجاع بشر به شیوه‌هاى زندگى بدوى معرفى مى‌كنند، عصر نورانى حكومت حضرتش دوران شكوفایى بشر در صنعت، تكنولوژى و توسعه همه جانبه است: عمران، آبادى و توسعه شهرى به‌گونه‌اى فزاینده رو به كمال مى‌رود و مساجد به عنوان نماد این توسعه وسعت فراوان مى‌یابند. در برخى روایات عصر ظهور، نمونه‌اى از این توسعه و رشد در صنایع عمران و معمارى چنین بیان گردیده است:

در بیرون از شهر كوفه مسجدى با هزار در ساخته مى‌شود و خانه‌هاى شهر به نهر كربلا وصل مى‌گردند؛ توسعه شهرها چنان خواهد بود كه مردى سوار بر استر تیزرو به قصد نماز جمعه حركت مى‌كند؛ امّا بر اثر فاصله فراوان مكان و فراخى شهر به آن نمى‌رسد.

عن أبی عبد اللّه علیه السّلام: إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ یُبْنَى لَهُ فِی ظَهْرِ الْكُوفَةِ مَسْجِدٌ لَهُ أَلْفُ بَابٍ؛ وَ تَتَّصِلُ بُیُوتُ الْكُوفَةِ بِنَهَرِ كَرْبَلَاءَ؛ حَتَّى یَخْرُجَ الرَّجُلُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ عَلَى بَغْلَةٍ سَفْوَاءَ یُرِیدُ الْجُمُعَةَ فَلَا یُدْرِكُهَا. (1)

در پیشرفت‌هاى صنعتى و تكنولوژیكى نیز تحوّلى شگرف رخ خواهد داد، به‌گونه‌اى كه بین آن حضرت و یارانش پیكى نخواهد بود: او سخن مى‌گوید و آنان در هر كجا كه باشند وى را مى‌بینند و صدایش را مى‌شنوند:

عن أبی عبد اللّه علیه السّلام: إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ مَدَّ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ ) لِشِیعَتِنَا فِی أَسْمَاعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ؛ حَتَّى لَا یَكُونَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقَائِمِ بَرِیدٌ یُكَلِّمُهُمُ فَیَسْمَعُونَ وَ یَنْظُرُونَ إِلَیْهِ وَ هُوَ فِی مَكَانِهِ. (2)

گرچه مى‌تواند مراد از این حدیث شریف عنایت ویژه‌اى در حق پیروان آن حضرت باشد، به‌ گونه‌اى كه چشم و گوششان قدرتى دو چندان یابد؛ امّا اگر منظور این حدیث امرى كرامت و خارق عادت نباشد، قطعا بیانگر پیشرفت‌هاى صنعتى عصر ظهور است، همان‌طور كه بخشى از آن اكنون نیز در سایه ماهواره‌ها، وسایل ارتباط جمعى و شبكه جهانى اینترنت عملى شده است كه مى‌تواند از آثار و علایم ظهور آن حضرت باشد و بخش كامل‌تر آن در زمان ظهور و حكمت آن حضرت محقق گردد.

پی نوشت:

1). بحار الانوار، ج97، ص 385

2). الكافى، ج 8، ص 240.

از احاديث استفاده مي شود که: وقتي مهدي موعود(ع) ظاهر شد و درجنگ پيروز گشت، و بر شرق و غرب جهان تسلط و سيطره يافت، تمام زمين به وسيله يک حکومت جهاني اسلامي اداره مي شود. براي تمام بلاد و استان ها، استانداران لايقي را با برنامه کار و دستورات لازم گسيل مي دارد. به واسطه کوشش و جديت آنان، تمام زمين آباد و معمور مي گردد.

خود حضرت مهدي(عج) هم از دور، تمام حوادث و جريانات کشورهاي زمين را زير نظر دارد و تمام نقاط زمين، برايش مانند کف دستي مي گردد. اصحاب و يارانش نيز از فاصله هاي دور، وي را مشاهده مي نمايند و با او تکلم مي کنند.

عدل و دادش تمام زمين را فرا مي گيرد، مردم با هم مهربان شده، و با صدق و صفا زندگي مي کنند. امنيت عمومي همه جا را فرا مي گيرد و کسي در صدد آزار ديگري نيست. وضع اقتصادي مردم بسيار خوب مي شود به طوري که مستحق زکات پيدا نمي شود. باران هاي نافع پي در پي مي بارد. تمام زمين، سبز و خرم مي گردد. برکات و محصولات زمين زياد مي شود. اصلاحات لازم در امور کشاورزي به عمل مي آيد. توجه مردم به خدا زياد مي شود و گرد معاصي نمي گردند.

دين اسلام دين رسمي جهان شده بانگ توحيد از همه جا بلند مي گردد. در امور راه سازي برنامه هاي جالبي را به مرحله اجرا مي گذارند. راههاي اصلي را شصت ذراع قرار مي دهند. در امر راه سازي به قدري جديت مي نمايند که حتي مساجدي که سر راه ساخته شده خراب مي کنند. براي خيابان ها پياده رو احداث مي نمايند. به پياده ها دستور مي دهند از پياده رو عبور کنند و به سواره ها امر مي کنند در وسط خيابان حرکت نمايند.

تمام پنجره هايي که به کوچه باز شده مسدود مي سازند. از ايجاد مستراح و ناودان در کوچه مانع مي شوند. حتي مساجد مشرف و عالي را خراب مي کنند. پيش آمادگي هاي ساختمان ها را نيز خراب مي کنند. مناره ها و مقصوره ها را ويران مي سازند. در عصر مهدي(عج) عقول مردم کامل مي شود و سطح معلومات عمومي بالا مي رود، به طوري که زن ها در خانه خويش از عهده قضاوت بر مي آيند.

حضرت صادق(ع) فرمود: «علم و دانش به بيست و هفت قسمت تقسيم شده، اما تا کنون بيش از دو قسمت آن در دسترس بشر قرار نگرفته است. وقتي قائم ما قيام کند، بيست و پنج قسمت ديگر را آشکار مي کند و در بين بشر پخش مي نمايد.»[1]

ايمان مردم کامل مي گردد و کينه از دلشان بيرون مي رود.[2]

پی نوشت:

[1] بحار الانوار، علامه مجلسی، ج 52، ص 336

[2] دادگستر جهان، ابراهیم امینی، ص 319

منبع: یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان، ص 225

همان طوري که در روايات اسلامي آمده است، امام مهدي (عج) پس از شهادت پدر بزرگوارش، حضرت امام حسن عسکري (ع)، بلافاصله به پيشوايي و امامت مسلمانان رسيد، يعني هنوز پنج سال از عمر شريفش سپري نشده بود، که امام مسلمين شده و آنچه از مايه هاي روحي و فکري که براي امامت لازم بود، فراهم داشت.

زيرا امامي که در سنين کودکي به پيشوايي روحي و فکري مردم مسلمان رسيده و مسلمين حتي در کشاکش آن همه موج ويرانگر، باز خويشتن خويش را به دوستي و پيروي از او گماشته اند، مسلما بايد از دانش و آگاهي و گستردگي ديد، دانا بودن در فقه و تفسير و عقايد، بهره اي چشمگير و زيادي داشته باشد. چون در غير اين صورت، نمي تواند مردم را به پيروي از خويش ترغيب کند.

باري، امامان ما در موقعيت هايي بودند که پيروانشان از کوچک و بزرگ مي توانستند با ايشان بجوشند و به آساني، از بازتاب هاي وجودشان بهره گيرند؛ حال آيا امکان دارد که کودکي، مردم را به قبول امامتش بخواند، و اين دعوت را مدام در برابر چشم و گوش همگان انجام بدهد، و مردم پنهان و آشکار به وي بگروند، و حتي در راه گرايش خويش، از بذل جان و مال هم نهراسند، اما از چگونگي حال و روز امام آگاهي نداشته باشند، و مسئله «امامت و پيشوايي در کودکي» مردم را به جستجو پيرامون کشف حقيقت و ارزيابي امام کودک و پرس و جو درباره او را ندارد؟ و آيا ممکن است که سالها بر موضع گيري پيشوايانه امام و رابطه هميشگي او با مردم بگذرد، اما باز هم پرده از چهره حقيقت کنار نرود و چگونگي انديشه و دانش امام - چه کودک و چه بزرگ - آشکار و روشن نگردد؟!

به فرض محال که مردم نتوانستند واقعيت امر را دريابند، خلافت و نيروي حاکم که آن همه دشمني علني با آن حضرت داشت، چرا برنخاست، و پرده از رخساره حقيقت نينداخت؟ آيا برايش امکان نداشت؟ و آيا اگر امام کودک هم مثل همه کودکان بود و از سطح تفکر و انديشه اي بزرگ برخوردار نبود، بهترين دستاويز براي بيان بي لياقتي ها و بي ارزشي هاي امام به دست خلفاي غاصب و ظالم نمي افتاد تا به پيروان امامان عرضه کنند، و آن ستارگان درخشان را بکوبند؟ زيرا اگر اثبات بي لياقتي يک انسان چهل پنجاه ساله که سرمايه هاي فروان علمي و تجربي زمانش را داراست، به مردم عادي، مشکل باشد، اثبات عدم لياقت يک کودک، در رهبري مردم مسلمان کار مشکلي نخواهد بود.

اگر امام خرسال، از دانش و سطح تفکر عالي برخوردار نبود، خلفاي معاصرش خيلي راحت مي توانستند جنجال به پا کنند و مردم را از دورادور او پراکنده نمايند، اما سکوت آنها و تاريخ گواه و شاهد است که امامت در سنين کم، پديده اي واقعي در زندگاني امامان معصوم عليهم السلام بوده است، و خلفا نيز حقيقي بودن امامت اين بزرگواران را، در مقام عمل و فکر، دريافته بودند و مي ديدند که چنانچه خردسالي امام را هم بهانه کنند، باز پيروز نخواهند شد. زيرا حتي يک مورد هم نشان نمي دهد که با وجود خردسال بودن، با پرسش و يا مشکل رو به رو شوند و در پاسخ آن به تنگنا افتاده باشند.

خلاصه، پيشوايي در سنين کودکي، پديده اي است که دو تن از نياکان او نيز يعني امام جواد و امام هادي عليهم السلام، در سن هفت و هشت سالگي به آن رسيده اند. اما پديده امامت در کودکي، در زمان حضرت مهدي (عج) به اوج خود رسيد.

منبع : یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان (عج)، ص 71

گفته مي شود که زندگي امام در عصر غيبت يک زندگي خصوصي محسوب مي شود، در صورتي که يک پيشوا و امام بايد در بين مردم و در اجتماع باشد، با اين وضع حق داريم بپرسيم که اين امام غايب چه فايده اي مي تواند براي مردم داشته باشد؟

پاسخ: بايد دانست که مفهوم غايب بودن امام مهدي (عج) اين نيست که وجودي نامرئي دارد و به يک وجود پنداري شبيه تر از يک وجود عيني باشد. بلکه او نيز از يک زندگي طبيعي عيني خارجي برخوردار است و تنها استثنايي که در زندگي او وجود دارد، عمر طولاني اوست. و گرنه آن وجود نازنين در جامعه انساني به طور ناشناس زندگي مي کند، چنانکه خواهد آمد.

غافل تو يکي لحظه ز آن شاه نباشي 

شايد که نگاهي کند آگاه نباشي‏

بعد از بيان اين مسئله که مهدي (ع) يک پندار نيست بلکه يک حقيقت عيني است، مي گوييم: اگر چه حضور شخصي امام (ع) در بين مردم سبب مي شود که مسلمانان از برکات بيشتر و در سطح بسيار وسيعتري بهره مند شوند، و ليکن اين چنين نيست که اگر شخص امام (ع) غايب بود، هيچ گونه فايده و ثمره اي براي امت اسلام و مردم نداشته باشد. بلکه مردم را تحت نفوذ شخصيتي خود مي گيرد. در احاديث متعددي که پيرامون فلسفه و فايده وجود امام (ع) در دوران غيبت به ما رسيده است، فوايد گوناگوني را عنوان فرموده اند که به طور اختصار به بعضي از آنها اشاره مي کنيم:

1- امام غايب (ع)، واسطه فيض و امان اهل زمين: گفته شد که امامان معصوم عليهم السلام و امام زمان (عج) امان اهل زمين اند و اگر زمين از اين حجت هاي الهي خالي بماند دنيا و اهلش نابود خواهند شد. لذا وجود امام (ع) موجب برکات بسياري مي باشد، حال به ظاهر حاضر باشد يا غايب، فرقي در اين زمينه نمي کند.

پيامبر اکرم (ص) رمز و راز اين مسئله را با بياني نغز و پر معني بيان کرده و در پاسخ اين پرسش که وجود مهدي (ع) در عصر غيبت چه فايده اي دارد، مي فرمايد: «آري، به خداوندي که مرا به پيغمبري مبعوث گردانيده است؛ آنها از وجود او منتفع مي شوند و از نور ولايتش در طول غيبت بهره مي گيرند، چنانکه از آفتاب پشت ابر استفاده مي برند.» [1] .

و حضرت صاحب الامر (عج) نيز در اين رابطه فرموده است: «همان طور که از خورشيد در وقتي که توسط ابرها پنهان شده بهره گيري مي شود، از من نيز در زمان غيبتم به همان صورت بهره مي برند. و همانا من سبب آرامش و امنيت مردم روي زمين هستم، چنانکه ستارگان امان اهل آسمانند». [2] .

راجع به علت تشبيه امام غايب به خورشيد پنهان در ابر، به پرسش بعدي مراجعه فرماييد.

2- اثر اميد بخشي به مسلمين: ايمان و اعتقاد به امام غايب (عج) سبب اميدواري مسلمانان نسبت به آينده پر مهر و صفاي خويش در عصر ظهور امامشان مي گردد. جامعه شيعي، طبق اعتقاد خويش به وجود امام شاهد و زنده، همواره انتظار بازگشت آن سفر کرده را که صد قافله دل همره اوست مي کشد.

هر چند او را در ميان خود نمي بيند، اما خود را تنها و جداي از او نمي داند. اگر اين رهبر اصلا وجود خارجي نداشته باشد و علاقمندان مکتب اسلامي سازش در انتظار تولد و پرورش او در آينده باشند وضع بسيار فرق مي کند.

باري، امام غايب (عج) همواره مراقب حال و وضع شيعيان خويش مي باشد، و همين مسئله باعث مي گردد که پيروانش به اميد لطف و عنايت حضرتش، براي رسيدن به يک وضع مطلوب جهاني تلاش کرده و در انتظار آن منتظر بسر برند. چنانکه خود فرموده است: «ما در رسيدگي و سرپرستي شما، کوتاهي نکرده و ياد شما را از خاطر نبرده ايم. پس تقواي الهي پيشه کنيد و ما را ياري کنيد تا از فتنه اي که به شما رو مي آورد، شما را نجات بخشيم. [3] .

خستگان عشق را ايام درمان خواهد آمد 

غم مخور آخر طبيب دردمندان خواهد آمد

3- پاسداري از آيين اسلام و دين خدا: از جمله آثار و فوايد امام غايب (عج) اين است که عاشقان و سربازان آن حضرت خود را به اميد عصر ظهور براي دفاع از دين آماده مي نمايند.

حضرت علي (ع) در اين رابطه مي فرمايد: «به برکت آن امام گروهي از مردم براي دفاع از دين و درهم کوبيدن فتنه ها آماده مي شوند، چنان که شمشير و تير به دست آهنگر تيز مي گردد. چشم آنها به واسطه قرآن روشن است، تفسير و معاني قرآن در گوششان گفته مي شود و شب و روز از جام حکمت و علوم الهي سيراب مي شوند.» [4] .

فوايد ديگري نيز براي وجود نازنين آن امام در پس پرده غيبت بيان شده که ما در اينجا به همين سه فايده اکتفا مي کنيم.

پی نوشت:

[1] ینابیع الموده ، قندوزی ، ج3 ، ، ص 170

[2] کمال الدین و تمام النعمه ، شیخ صدوق ، ص 548

[3] احتجاج طبرسی ، ج2 ، ص 297

[4] نهج البلاغه ، صبحی صالح ، خطبه 150 ، ص 208

منبع: امام مهدی در عصر غیبت، ص91

«مهدويت» اعتقادي سازنده، متکامل و اميدبخش بود که پيامبر اسلام (ص) به نقل فريقين ويژگي‌هاي آن را بيان فرمود و امّت را به انتظار آن ترغيب فرمود. در طول تاريخ مسلمانان، همواره برخي از افراد بيماردل، جاهل و هوا پرست از اين آموزه‌هاي آموزنده، سوء استفاده کردند و با اين هدف به ادّعاهاي واهي پرداختند. وقتي که علي‌محمد شيرازي در سال 1260ق خود را «قائم منتظر» خواند، ظاهراً نخستين گروندگان به او را - عدّه‌اي از- شيخيان متعصّبي تشکيل مي‌دادند که بنابر آموزه‌هاي سيدکاظم رشتي منتظر ظهور امام بودند؛ [1]  کساني مانند ملاحسين بشرويه‌اي که در مسجد کوفه در انتظار ظهور اعتکاف گزيده بود و چون خبر به او رسيد، نزد علي محمد رفت و با او گفت و گو کرد و دعويش را پذيرفت. علي‌محمد نيز او را «باب» خواند و براي دعوت به خراسان فرستاد تا مردم را گرد آورد و با درفش‌هاي سياه خروج کنند!!! علي‌محمد خود نيز براي اين که به مقتضاي حديثي که مي‌گويد: امام زمان (ع) از مکّه ظهور خواهد کرد و يارانش از خراسان بيرون مي‌آيد، روي به حجاز نهاد، ولي در آنها دليريِ طرح دعوي نيافت و به بوشهر بازگشت. بابيان معتقدند که وي در مکّه «اظهار امر» کرد و به شريف مکّه و شاه ايران و امپراتور عثماني نامه نوشت و آنها را به اطاعت خواند.

پی نوشت:

 [1]  دایره المعارف بزرگ اسلامی ، ج 11 ، ص 34

 منبع: کتاب مهدویت و فرقه ها از بابی گری تا بهائی گری 

درباره اين بحث در کتاب نجم الثاقب [1]  تعداد اسامي و القاب و کنيه هاي حضرت را - مجموعا به 182 رسانيده که به ترتيب از آن - کتاب نقل مي کنيم.

1- احمد 2- اصل 3- اوقيدمو 4- ايزد شناس 5- ايزد نشان 6- ايستاده 7- ابوالقاسم 8- ابوجعفر 9- ابوعبدالله 10- ابومحمد 11- ابوابراهيم 12- ابوالحسن 13- ابوتراب 14- ابوبکر 15- ابوصالح 16- امير الامره 17- احسان 18- اذن سامعه 19- ايدي 20- بقيه الله 21- بئر معطله 22- بلد الامين 23- بهرام 24- بنده يزدان 25- پرويز 26- برهان الله 27- باسط 28- بقيه الانبياء 29- تالي 30- تائيد 31- تمام 32- ثائر 33- جعفر 34- جمعه 35- جابر 36- جنب يا جنب الله 37- جوار الکنس 38- حجه 39- حق 40- حجاب 41- حامد 42- حمد 43- حاشر 44- خاتم الاوصياء 45- خاتم الائمه 46- خجسته 47- خسرو 48- خدا شناس 49- خازن 50- خلف يا خلف صالح 51- خنس 52- خليفه الله 53- خليفه الاتقياء 54- دابه الارض 55- داعي 56- رجل 57- راهنما 58- رب الارض 59- زند افريس 60- سروش ايزد 61- السلطان المامول 62- سدره المنتهي 63- سناء 64- سبيل 65- ساعه 66- سيد 67- شماطيل 68- شريد 69- صاحب 70- صاحب الغيبه 71- صاحب الزمان 72- صاحب الرجعه 73- صاحب الدار 74- صاحب الناحيه 75- صاحب العصر 76- صاحب الکره البيضاء 77- صاحب الدوله الزهراء 78- صالح 79- صاحب الامر 80- صمصام الاکبر 81- صبح مسفر 82- صدق 83- صراط 84- ضياء 85- ضحي 86- طالب التراث 87- طريد 88- عالم 89- عدل 90- عاقبه الدار 91- عزه 92- عين يا عين الله 93- عصر 94- غايب 95- غلام 96- غيب 97- غريم 98- غوث 99- غايت الطالبين 100- غايه القصوي 101- خليل 102- غوث الفقراء 103- فجر 104- فردوس اکبر 105- فيروز 106- فرخنده 107- فرج المومنين 108- الفرج الاعظم 109- فتح 110- فقه 111- فيذموا 112- قائم 113- قابض 114- قيد 115- قسم 116- قوه 117- قاتل الکفره 118- قطب 119- قائم الزمان 120- قيم الزمان 121- قاطع 122- کاشف الغطاء 123- کمال 124- کلمه الحق 125- کيقباد دوم 126- کوکما 127- کار 128- لواء اعظم 129- لنديطارا 130- لسان الصدق 131- ماشع 132- مهميد الاخر 133- مسيح الزمان 134- ميزان الحق 135- منصور 136- محمد 137- نيه الصابرين 138- منتقم 139- مهدي 140- عبدالله 141- مومل 142- مدبر 143- ماء معين 144- مخبر بما يعلن 145- مجازي بالاعمال 146- موعود 147- مظهر الفضايح 148- مبلي السرائر 149- مبدئي الايات 150- محسن 151- منعم 152- مفضل 153- منان 154- موتور 155- منتظر 156- مامور157- مقدره 158- مامول 159- مفرج 160- مضطر 161- من لم يجعل الله له شبيها 162- مقتصر 163- المصباح الشديد الضياء 164- ناقور صور 165- ناطق 166- نهار 167- نفس 168- نور آل محمد (ع) 169- نور الاصفياء 170- نور الاتقياء 171- نجم 172- ناحيه مقدسه 173- واقيذ 174- وتر 175- وجه 176- ولي الله 177- وارث 178- هادي 179- يد الباسطه 180- يمين 181- وهوه ل 182- يعسوب الدين

اين بود تعداد 182 اسم و لقب و کنيه هائي که از حضرتش نقل شده. و براي توضيح بيشتر به باب دوم از کتاب مذکور - در صدر بحث - مراجعه فرمائيد. [2] .

پی نوشت :

[1] این کتاب از تالیفات مرحوم حاج میرزا حسین طبرسی نوری است که دارای دوازده باب می باشد – باب دوم آن پیرامون همین بحث است که از کتاب سنه قول محدثین و رواه و کتاب رجال جمع آوری کرده است .

[2] ممکن است در اینجا بذهن خطور شود که – اگر چند اسم از اسم های مهم با ذکر دلیل تسمیه و معنی فارسی آنها نوشته می شود بهتر نبود؟ در جواب باید گفت در صورتی که هدف نوشتن کتاب بطور مستقل باشد طرح این سوال به جا و عمل به آن نیکو است. لاکن از آنجایی که این کتاب – همان طور ک در پیشگفتار گفته شد – مجموعه درس های کلاس اصول عقائد است می توان گفت اشکال وارد نمی باشد چرا که انسان طبعا در درس دادن با خواسته دانش آموز مواجه بوده و باید رعایت خواسته آنها را بنماید. طبق این قائده وقتی ما به این بحث رسیدیم پس از ذکر چند اسم از اسامی حضرت از طرف شاگردانش سوال شد که آیا بیشتر از این هم هست؟ وقتی آنان متوجه شدند که در کتابی 182 اسم و لقب و کنیه وجود دارد خواستار اطلاع بر آنها شدند ما هم – طبق این خواسته –فهرست آنها را – به ترتیبی که گذشت- برایشان آوردیم. آنها از خود چنان اشتیاق نشان میدادند که علامه بر توجه بیشتر آنها ، بعضی برای پیدا کردن کتاب مذکور به کتاب فروشی ها سرزده و می گفتند: چرا این کتاب پیدا نمی شود؟ و با اینکه صفحات پلی کپی شده مجانا به دست آنان می رسید ولی بعضی برای آن که زود تر به دستشان برسد از دیگران خریداری می کردند. در اینجا برای من آرزوهاست.

1- این اشتیاق ها انشاالله روز بروز فزونتر گردد.

2-در مقابل چنین شوقهائی افرادی باشند که از آنها استقبال کنند .

3 – وقتی برای خریدن هرگونه کتاب مذهبی به کتاب فروشی ها بیایند آن را موجود ببینند.

4- بطور کلی نور ولایت در جامعه خصوصا جوانان عزیز ساطع باشد  و البته بدیهيست که: تحقق این آرزوها در رابطه بودن با نسل جوان است .

منبع : ده بحث پیرامون حضرت حجت ، ص 20

داستان جزيره خضرا که بر اساس روايتي، شهرت يافته است، به نظر امري محال بوده و به افسانه بيشتر شباهت دارد. ابتدا با هم متن کامل اين روايت را مي خوانيم، سپس به بررسي آن خواهيم پرداخت.

علامه مجلسي (ره) مي گويد:

رساله اي مشهور به داستان جزيره خضراء واقع در درياي سفيد «البحر الابيض» يافتم. از آنجا که مشتمل است بر بيان کساني که آنها را ديده و داستانهاي شگفت انگيز، ميل دارم آن را در اينجا بياورم. سبب اينکه برايش باب مستقلي باز کردم، اين است که در کتابهاي روايي، آن را نديدم و عين آن را آن گونه که يافته ام، در اينجا مي آوريم.

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي هدانا لمعرفته و الشکر له علي ما منحنا للاقتداء بسنن سيد بريته محمد الذي اصطفاه من بين خليقته و خصنا بمحبه علي و الائمه المعصومين من ذريته، صلي الله عليهم اجمعين الطيبين الطاهرين و سلم تسليما کثيرا، و بعد:

در خزانه امير مؤمنان و سرور اوصياء و حجت پروردگار جهانيان و امام پرهيزکاران علي بن ابيطالب - عليه السلام - متني به خط شيخ فاضل و دانشمند عامل، فضل بن يحيي بن علي طيبي کوفي «قدس الله روحه» ديدم که در آن چنين آمده بود:

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله و سلم، و بعد:

اينجانب، بنده نيازمند به بخشش خداوند سبحان متعال، فضل بن يحيي بن علي طيبي امامي کوفي، که خداي او را ببخشايد، چنين مي گويم: از دو پير دانشمند و با فضيلت يعني شيخ شمس الدين بن نجيح حلي و شيخ جلال الدين عبد الله حلي «قدس الله روحيهما و نور ضريحيهما» در مشهد سالار شهيدان و خامس آل کساء، امام و سرور ما، ابا عبد الله الحسين - عليه السلام - «کربلا» در نيمه ماه شعبان سال 699 هجري، داستاني شنيدم که نقل آن را از شيخ صالح پرهيزکار، و فاضل با ورع و پاکيزه، زين الدين علي بن فاضل مازندراني ساکن نجف اشرف، شنيده بودند. آن دو در شهر سامرا، در مشهد امام کاظم و امام هادي -عليهم السلام - با او برخورد نمودند. او حکايتي ازعجايبي را که در وراي درياي سفيد و جزيره خضراء ديده بود، برايشان تعريف کرد.

همين موجب شد که مشتاق ديدارش شوم. راه رسيدن به ملاقات با او را پرسيدم تا اين خبر را بدون واسطه از زبان خودش بشنوم. بدين منظور، عازم شهر سامرا شدم. اتفاقا شيخ زين الدين علي بن فاضل مازندراني، در اوايل ماه شعبان همان سال، به شهر حله رفته بود تا طبق معمول همه ساله مدتي را در آنجا و در نجف اشرف «مشهد غروي» بگذراند.

چون شنيدم که مي خواهد وارد شهر حله شود، آن روز من در آنجا در انتظار قدوم او بودم، ناگهان ديدم که سواره اي قصد خانه سيد حسيب با نسب رفيع و حسب فصيع، يعني سيد فخر الدين حسن بن علي موسوي مازندراني، ساکن حله را، که خداي عمرش را زياد کند، دارد. در آن موقع شيخ صالح مذکور را نمي شناختم، اما در ذهنم خطور کرد که اين همان شيخ است.

چون از چشمش پنهان شد، به دنبالش به سوي خانه سيد مذکور رفتم. هنگامي که به در خانه رسيدم، ديدم که سيد فخر الدين بر در خانه شادمان ايستاده است. چون ديد که به طرفش مي روم به رويم خنديد و مرا به حضورش معرفي نمود.

سراسر قلبم را سرور و شادماني فرا گرفت، نتوانستم در آن موقع خودم را کنترل کنم. با سيد فخر الدين وارد خانه شدم. بر او سلام کردم و دو دستش را بوسيدم. سيد از حال من جويا شد. به او گفت: او شيخ فاضل بن شيخ يحيي طيبي، دوست شما است. برخاست مرا در مجلس خود نشانيد، خوشامد گفت و از پدر و برادرم شيخ صلاح الدين احوالپرسي کرد. زيرا پيش از اين آنان را مي شناخت اما در آن موقع من نبودم، بلکه در شهر واسط به سر مي بردم و نزد شيخ عالم عامل شيخ ابو اسحاق ابراهيم بن محمد واسطي امامي که خدايش رحمت کند و با ائمه - عليهم السلام - محشورش نمايد، مشغول کسب دانش بودم.

با شيخ صالح مذکور، که خداي مؤمنان را با طول عمرش بهره مند گرداند، سخن گفتم. او را در اغلب علوم، از قبيل فقه، حديث و انواع علوم عربي صاحب فضل و مقام ديدم. از او درباره آنچه که دو مرد فاضل عالم عامل يعني شيخ شمس الدين و شيخ جلال الدين حلي که پيش از اين مذکور آمدند، سخن گفته بودند پرسيدم.

داستان را از اول تا آخر در حضور سيد فخر الدين حلي، صاحب خانه و گروهي از دانشمندان حله و نواحي اطراف که براي زيارت شيخ صالح، که خدايش موفق بدارد، آمده بودند، برايم تعريف کرد. اين جريان در روز يازدهم ماه شوال سال 699 بود.

اين است آنچه من از او شنيدم. «خدايش عمر طولاني دهد». شايد مختصر تغييري در الفاظي که نقل مي کنم، صورت گرفته باشد، اما معاني همان است که او گفته است:

از سالها پيش در دمشق نزد شيخ فاضل شيخ عبدالرحيم حنفي «که خداي او را به نور هدايت موفق بدارد» در فقه و اصول و نزد شيخ زين الدين علي مغربي اندلسي مالکي در علم قرائت مشغول کسب علم و دانش بودم. زيرا شيخ زين الدين دانشمندي فاضل و آشناي به قرائتهاي هفتگانه بود و در اغلب علوم، از قبيل: صرف و نحو، منطق و بيان، اصول فقه و اصول دين دستي داشت، داراي طبعي لطيف بود، و به خاطر ذات خوبي که داشت، نه در مباحثه عناد داشت و نه در پاي بندي به مذاهب. هر گاه که نام شيعه به ميان مي آمد، مي گفت: دانشمندان اماميه گفته اند، بر خلاف ساير مدرسين، که به هنگام ذکر شيعه مي گفتند: دانشمندان رافضي گفته اند.

از اين رو، ملازم او شدم و از رفت و آمد نزد ديگران خودداري کردم. اين حالت زماني ادامه داشت. و من نزد او دانشهاي مذکور را مي آموختم. تا اينکه روزي عزم سفر از دمشق شام به ديار مصر کرد. محبت زيادي که در بين ما بود، جدايي از او را بر من و نيز جدايي از من را بر او سخت کرد. بالاخره خداي او را هدايت کرد و او تصميم گرفت که مرا با خود به مصر ببرد. از قبيل من افراد بيگانه زيادي نزد وي درس مي خواندند، بيشتر آنان نيز با او همراه شدند.

همراه او به راه افتاديم تا به شهر معروف مصر يعني فاخره «ظاهرا قاهره است» که بزرگترين شهر مصر است، رسيديم. مدتي در مسجد الازهر به تدريس پرداخت. فضلاي مصر که از ورودش با خبر شدند، همگي به ديدار و کسب علم از وي به نزدش آمدند. در قاهره نه ماه اقامت کرد و ما نيز همراه او بوديم، اوضاع خوب بود که روزي قافله اي از اندلس وارد شد. يکي از همراهان کاروان نامه اي از پدر شيخ ما همراه داشت. در اين نامه آمده بود که پدرش شديدا مريض است، و آرزو مي کند که پيش از مرگ او را ببيند. اين نامه تأکيد داشت که هيچ گونه تأخيري نداشته باشد. چون شيخ از نامه فارغ گرديد، گريست و تصميم گرفت عازم سفر به جزيره اندلس شود. برخي از شاگردان شيخ و از جمله من نيز عازم شديم. زيرا شيخ که خداي او را هدايت کند، به من محبت شديدي داشت و مرا بر اين سفر تحسين نمود. با وي به سوي اندلس حرکت کردم. چون به اولين قريه جزيره اندلس رسيديم، تبي عارضم شد که مرا از حرکت بازداشت.

شيخ که مرا بر آن حال ديد ناراحت شد و برايم گريه کرد و گفت: جدايي از تو برايم مشکل است. به خطيب دهي که به آن رسيديم مبلغ ده درهم داد و به او دستور داد که از من مراقبت کند تا اينکه يکي از دو حال صورت گيرد؛ اگر خداوند بر من منت نهاد و مرا بهبودي بخشيد، به دنبالش بروم تا به شهرش برسم. اين گونه از من عهد گرفت. خداي او را با نور هدايت به راه مستقيم حق موفق بدارد و خود به سوي اندلس حرکت کرد. مسافت راه از ساحل دريا تا شهر شيخ پنج روز است.

در آن دهکده سه روز ماندم، از شدت تب نمي توانستم حرکت کنم، در آخر روز سوم، از تب رهايي يافتم. از ده خارج شدم و در راههاي اطراف قدم مي زدم. کارواني را ديدم که از طرف کوههاي نزديک ساحل درياي غربي مي آيند. آنان پشم و روغن و کالاهاي ديگري با خود داشتند. در مورد آنان پرسيدم، کسي گفت: اينان از مکان نزديکي از سرزمين بربرها که نزديک جزاير رافضيان است، مي آيند.

اين سخن را که شنيدم به سوي آنان کشيده شدم. مشتاق سفر به سرزمين آنان شدم. کسي گفت: تا آنجا بيست و پنج روز، راه است که دو روز آن بدون آب و آبادي است. پس از آنها آبادي ها به هم وصل است. با آنان الاغي، به مبلغ سه درهم کرايه کردم، تا مسافتي را که بدون آب و آبادي است، طي نمايم. چون آن مسافت را طي نموديم و به سرزمين آباد آنان رسيديم، با پاي پياده به طي مسافت پرداختم و به دلخواه خود از دهي به ده ديگر مي رفتم، تا اينکه به اولين مکان رسيدم. کسي به من گفت: تا جزيره رافضيان سه روز مانده است. حرکت کردم و تأخير را جايز ندانستم. به جزيره اي رسيدم، با ديوارهاي بلند، که در اول آن برجهاي محکم و مرتفعي وجود داشت.

آن جزيره با دژهاي خود در ساحل دريا قرار داشت. از دروازه بزرگ که دروازه بربر ناميده مي شد، وارد شدم. در کوچه ها به راه افتادم و از مسجد شهر پرسيدم، مرا به آن رهنمون شدند. وارد مسجد شدم، آن را مسجد جامع بزرگ و عظيمي يافتم، که در سمت غرب شهر بر کنار دريا واقع بود. در گوشه اي از مسجد نشستم تا استراحت کنم، مؤذن اذان ظهر را گفت و ندا کرد: «حي علي خير العمل». چون اذان تمام شد، از خدا خواست که در فرج امام عصر صاحب الزمان -عليه السلام - تعجيل کند، گريه ام گرفت.

گروه گروه وارد مسجد شدند و در کنار چشمه اي که در زير درختي در سمت شرق مسجد بود، وضو ساختند. من با سرور و شادماني به آنان مي گريستم که چگونه به شيوه منقول از امامان - عليه السلام - وضو مي ساختند.

چون از وضو فارغ شدند مردي خوشروي با وقار و آرامش از ميان آنان برخاست و به سوي محراب رفت. نماز را اقامه نمود. صفهاي نمازگزاران در پشت سرش بسته شد و مردم نماز را به وي اقتدا کردند، نمازي کامل، با ارکان منقول و تسبيحات جامع به جاي آوردند. ليکن من به خاطر مشکلات سفر و خستگي راه نماز ظهر را نتوانستم با آنان به جاي آورم.

وقتي نمازشان را تمام کردند و مرا ديدند، بر من خرده گرفتند که چرا اقتدا نکرده ام. همگي به سويم آمدند و حال مرا پرسيدند و اينکه اصليت من از کجاست و مذهبم چيست؟ احوال خود را به آنان باز گفتم و بيان داشتم که عراقي الاصل هستم و مرد مسلماني ام که مي گويم: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله ارسله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الاديان کلها و لو کره المشرکون.»

گفتند: اين دو شهادت تو را کافي نيست مگر براي حفظ خونت در دنيا. چرا شهادت ديگر را نمي گويي که بدون حساب وارد بهشت شوي؟ به آنان گفتم: آن شهادت چيست؟ مرا بدان راهنمايي کنيد، خداي شما را رحمت کند. امام آنان به من گفت: شهادت سوم اين است که بگويي:

«اشهد ان امير المؤمنين و يعسوب المتقين و قائد القر المحجلين علي بن ابي طالب و الائمه الاحد عشر من ولده اوصياء رسول الله و خلفاؤه من بعده بلافاصله».

خداوند عز و جل پيروي از آنان را بر بندگانش واجب و آنان را اولياي اوامر و نواهي خود و حجت بر خلق در روي زمين و امان ساکنان زمين کرده است. زيرا صادق امين محمد، پيامبر خداي جهانيان از طرف خداي سبحان از آنان خبر داده است. پيامبر - صلي الله عليه و آله - آن را از نداي خداوند عز و جل در شب معراج به آسمانهاي هفتگانه که در نزديکي به خدا چون قاب دو قوس يا نزديکتر شد، شنيده است. او آنان را يکي پس از ديگري به نام خوانده است.

چون اين سخن آنان را شنيدم، خداي را ستايش کردم و از اين بابت شادمان شدم، خستگي راه از بدنم رفت و به آنان گفتم که هم مذهب آنان هستم، به اشتياق تمام به من توجه کردند و در گوشه اي از مسجد برايم مکاني در نظر گرفتند، با عزت و احترام در طول اقامتم با من رفتار کردند. امام مسجد شب و روز مرا ترک نکرد.

از او در مورد غذا و طعام پرسيدم که از کجا مي آيد. زيرا زمين زراعي براي آنان سراغ ندارم. گفت: غذاي آنان از جزيره خضراء، که در درياي سفيد واقع است، و از جزاير فرزندان امام زمان - عليه السلام - مي‏آيد، گفتم: در سال چه مقدار غذا براي شما مي آيد؟ گفت: در سال دو مرتبه، در سال جاري يک بار آمده، بار ديگر مانده است. گفتم: چقدر مانده تا بار دوم هم بيايد؟ گفت: چهار ماه.

از يک مدت درازي به آن مانده، متأثر شدم. چهل روز ماندم، شبانه روز از خدا مي خواستم که در آن تعجيل کند. در اين مدت در کمال عزت و احترام در ميان آنان به سر بردم. در پايان روز چهلم دلم از درازي مدت گرفت. به خارج از شهر، کنار ساحل رفتم، به سمت مغرب که مردم شهر گفته بودند غذاي آنان از آنجا مي آيد، نگاه مي کردم. از دور شبحي را ديدم که حرکت مي کند. از مردم در مورد آن شبح سوال کردم. به آنان گفتم: آيا در اين دريا، پرنده سفيدي هست؟ گفتند: نه. آيا چيزي ديدي؟ گفتم: آري. گفتند: اينها کشتي هايي است که هر سال، از شهر فرزندان امام زمان - عليه السلام - به سوي ما مي آيند.

چيزي نگذشت تا کشتي ها رسيد. آن طور که آنان مي گفتند: آمدن کشتي ها در روز موعود نبود. در جلوي آنها کشتي بزرگي و به دنبال آن کشتي هاي ديگر، تا اينکه به هفت کشتي رسيد. از کشتي بزرگ، پيرمرد چهارشانه اي، خوشرو، با لباسي زيبا به ساحل آمد. وارد مسجد شد و طبق روش منقول از امامان وضو گرفت. نماز ظهر و عصر را به جاي آورد. چون از نماز فارغ شد، به سوي من آمد. بر من سلام کرد. پاسخ گفتم. گفت: اسمت چيست؟ گمان کنم علي نام داري؟ گفتم: درست گفتي. پنهاني همچون کسي که مرا مي شناسد، با من سخن گفت. سپس پرسيدم: نام پدرت چيست؟ بايد مرد فاضلي باشد؟ گفتم: بلي. برايم شکي نمانده بود که او در سفر دمشق همراه ما بوده است.

گفتم: اي پير! کي نام من و پدرم را به تو گفته؟ آيا در سفر دمشق به همراه ما بودي؟ گفت: نه. گفتم: در سفر مصر به اندلس چطور؟ گفت: نه به سرورم امام زمان -عليه السلام - سوگند. به او گفتم: پس از کجا اسم من و پدرم را مي داني؟ گفت: بدان که پيش از اين، از اصلت خبر دار شدم. نام و شخصيت و هيئت تو و نام پدرت را دانستم، تو را به «جزيره خضراء» همراهي مي کنم.

از اينکه از من يادي کرد و نزدشان نامم بر زبانهاست مسرور شدم. او عادت داشت که بيش از سه روز نزد اينان بماند، اما اين بار يک هفته ماند و غذا و طعام را به کساني که برايشان مقرر شده بود، رسانيد. چون از آنان امضاي رسيد، گرفت، عازم سفر شد و مرا با خود برد. از راه دريا حرکت کرديم.

شانزده روز که گذشت، آب سفيدي ديدم. آن قدر به آن نگاه کردم که شيخ که نامش محمد بود، پرسيد: چرا اين قدر به اين آب نگاه مي کني؟

گفتم: آبي به رنگ غير رنگ آب مي بينم.

گفت: اين درياي سفيد است و آن جزيره خضراء. اين آب چون دايره اي دورادور جزيره را گرفته بدين معني که از هر سو که بيايي، اين آب سفيد را مي بيني. حکمت خداي چنين اقتضا کرده که هرگاه کشتي هاي دشمنان ما وارد آن شوند، غرق مي گردند.اما به برکت امام و سرورمان صاحب الزمان - عليه السلام - مي توانيم از آن بگذريم. سپس از وي در مورد نوشيدن از آب پرسيدم و قدري از آن نوشيدم. چون آب فرات بود.

پس از عبور از آن آب سفيد به جزيره خضرا که در عمران و آباداني است، رسيديم. از کشتي بزرگ در ساحل دريا پياده شديم. وارد شهر شديم. شهر داراي قلعه ها و برجهاي زيادي بود. هفت حصار داشت که بر ساحل دريا واقع بود. درختان فراوان از ميوه هاي فراوان. بيشتر خانه هاي آن از سنگ مرمر روشن بود. مردمانش زندگاني خوبي داشتند. از اين بابت سراسر وجودم را شادماني فرا گرفت.

پس از استراحت در منزل همراهم محمد، او مرا به مسجد جامع بزرگ شهر برد. جمعيت زيادي در آن ديدم که فردي در ميان آن نشسته بود، آن قدر با هيبت و شکوه و وقار بود که نمي توانم آن را وصف کنم. مردم او را سيد شمس الدين محمد عالم، خطاب مي کردند. نزدش قرآن، فقه، علوم عربي، اصول دين و اصول فقه مي آموختند. فقه را مسئله مسئله، قضيه قضيه و حکم حکم از صاحب الزمان - عليه السلام - مي گرفتند.

چون به مقابلش قرار گرفتم، خوشامد گفت و مرا در نزديکي خود نشانيد. از خستگي راه پرسيد و گفت: که پيش از اين تمام آنچه بر من گذشته، به او رسيده است و شيخ محمد که مرا همراهي کرد، به دستور سيد شمس الدين عالم که خداي عمرش را طولاني گرداند، مرا با خود آورده است.

سپس دستور داد که مکاني در يکي از زواياي مسجد برايم در نظر گرفته شود. به من گفت: اين مکان براي خلوت و استراحت توست. برخاستم و به آن مکان رفتم و تا عصر در آنجا استراحت نمودم. آن موقع کسي آمد و گفت: از جايت برنخيز تا سيد و يارانش براي خوردن شام نزد تو آيند. گفتم: اطاعت مي شود.

چيزي نگذشت که سيد - که خدايش به سلامت دارد - با يارانش رسيدند. نشستند، سفره پهن شد. شام خورديم. سپس همراه سيد براي اقامه نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتيم.

اولين روز جمعه اي که با آنان نماز گزاردم، ديدم که سيد که خدايش به سلامت دارد، دو رکعت نماز جمعه واجب به جاي آورد و چون نماز به پايان رسيد، گفتم: اي سرور من، شما نماز جمعه را دو رکعت واجب به جاي آوريد. گفت: بلي. زيرا شروط آن معلوم است. پس چون وقت آن رسيد، واجب گردد. با خود گفتم: شايد امام - عليه السلام - حاضر باشد.

بار ديگر در خلوت از او پرسيدم: آيا امام حاضر است؟ گفت: نه ولي به دستوري که صادر فرموده، من نائب خاص امام هستم. گفتم: اي سرور من، آيا امام - عليه السلام - را ديده اي؟ گفت: نه ولي پدرم (ره) به من گفت که سخن امام را شنيده ولي شخص او را نديده و جدم (ره) سخنانش را شنيده و شخص او را ديده است. به او گفتم: چرا چنين است؟ به من گفت: برادرم! خداوند سبحان، فضيلت را به هر کس از بندگانش بخواهد مي دهد و اين به خاطر حکمت بالغه و عظمت قاهره الهي است، همان طور که خداوند متعال انبياء و پيامبران و اوصياء را از ميان بندگانش به اين فضيلت برتري داده و آنان را اعلام خلق و وسيله بين خود و آنان قرار داده است تا هر کس هلاک شود با بينه و دليل آشکار به هلاکت رسد و هر کس حيات يابد از روي دليل آشکار باشد. لطف پروردگار است که زمين از حجت بر خلق خالي نباشد، و آن حجت را سفيري است، که پيامش را ابلاغ مي کند.

سپس سيد که خدايش به سلامت دارد، دستم را گرفت و به بيرون از شهر خود برد و با هم به طرف باغها روانه شديم. آنجا جويباري جاري و بستانهاي فراوان با ميوه هاي رنگارنگ و در نهايت خوبي و شيريني از قبيل انگور، انار و گلابي و... ديدم که در عراق عرب و عجم و تمامي سرزمينهاي شام نديده بودم.

در اين هنگام که از باغي به باغ ديگر مي رفتيم، مردي خوش منظر، با دو لباس از پشم سفيد به طرف ما آمد. چون به ما رسيد سلام کرد و از ما گذشت، هيبت او مرا شگفت زده کرد. از سيد که خدايش به سلامت دارد پرسيدم: اين مرد کيست؟ گفت: آيا به اين کوه بلند نگاه مي کني؟ گفتم: آري. گفت: در ميان آن کوه مکاني زيبايي است که در آن و در زير درخت پر شاخ و بالي، چشمه اي روان است. در کنار آن قبه اي است که از آجر ساخته شده. اين مرد با دوست خود، خادم آن بارگاه هستند. من هر صبح جمعه به آنجا مي‏روم، و امام زمان - عليه السلام - را در آنجا زيارت مي کنم. دو رکعت نماز به جاي مي آورم. ورقه اي مي يابم که در آن مسائلي را که در حکم بين مردم بدان نياز دارم، نوشته شده است. هر چه که در ورقه نوشته باشد، عمل مي کنم. شايسته است که به آنجا روي و بارگاه امام -عليه السلام - را زيارت کني.

به آن کوه رفتم. بارگاه را آن گونه که سيد که خدايش به سلامت دارد، توصيف کرده بود، يافتم. در آنجا دو خدمتکار ديدم. آن يکي که از ما گذشته بود، به من خوشامد گفت. اما ديگري رويش را از من برگرداند. به وي گفت: با او چنين مکن و من او را همراه سيد شمس الدين عالم ديدم. سپس به سوي من برگشت، خوش آمدگويي نمود و با من سخن گفتند. برايم نان و انگور آوردند. آن را خوردم و از آب چشمه اي که در زير آن بارگاه بود، نوشيدم و وضو ساختم و دو رکعت نماز به جاي آوردم. در مورد رؤيت امام - عليه السلام - از آن دو پرسيدم. به من گفتند: رؤيت امام غير ممکن است و اجازه نداريم که به احدي خبر دهيم. از آنان التماس دعا کرديم. برايم دعا نمودند. از آنان جدا شدم و از کوه پايين آمدم تا به شهر رسيدم.

چون به شهر رسيدم، به خانه سيد شمس الدين عالم رفتم. کسي به من گفت: براي کاري بيرون رفته است. پس به خانه شيخ محمد رفتم که با او به جزيره آمده بودم. با او نشستم و داستان رفتن به کوه و اجتماع با دو خدمتکار و روي گرداني خادم را برايش بازگو کردم.

به من گفت: احدي به غير از سيد شمس الدين و امثال او، اجازه صعود به آنجا را ندارند. از اين رو، با تو آن گونه رفتار کرده است.

درباره سيد شمس الدين - ادام الله افضاله - پرسيدم. گفت: او از اولاد امام است و بين او و بين امام - عليه السلام - پنج واسطه قرار داد و او به دستوري که از امام - عليه السلام - صادر شده، نائب خاص آن حضرت است.

شيخ صالح زين الدين علي بن فاضل مازندراني ساکن نجف اشرف گفت: از سيد شمس الدين عالم که خدايش عمر دهد، در نقل بعضي از مسايلي که بدان نياز مي شود، قرائت قرآن مجيد و مقابله موارد مشکل علوم ديني و غيره اجازه خواستم. پاسخ مثبت داد و گفت: اگر ضرورتي دارد پس ابتدا از قرائت قرآن عظيم شروع کن.

هرگاه چيزي مي خواندم که درباره آن بين قراء اختلاف است، مي گفتم: حمزه چنين قرائت کرده، کسائي چنان، عاصم آن گونه، ابو عمر بن کثير اين چنين.

سيد که خدايش به سلامت دارد گفت: ما اينان را نمي شناسيم. قرآن پيش از هجرت رسول اکرم - صلي الله عليه و آله - حجه الوداع را انجام داد روح الامين، جبرئيل بر او

نازل شد و گفت: اي محمد، قرآن را برايم تلاوت کن تا ابتداي سوره ها و آخر آن و شأن نزول هر کدام را برايت بگويم.

علي بن ابي طالب و دو فرزندش امام حسن و امام حسين - عليهم السلام - ابي ابن کعب، عبد الله بن مسعود، حذيفه بن يمان، جابر بن عبدالله انصاري، ابوسعيد خدري، حسان بن ثابت و گروهي از صحابه، که خداوند از برگزيدگان آنان خشنود باد، جمع شدند. پيامبر - صلي الله عليه و آله - از اول تا آخر قرآن را خواند. هر وقت به چيزي رسيد که در آن اختلاف است، جبرئيل برايش بيان مي کرد و اميرالمؤمنين - عليه السلام - آن را در پوستي مي نوشت. بنابراين تنها قرائت اميرالمؤمنين و وصي پيامبر - صلي الله عليه و آله - است و بس.

به او گفتم: اي سرور من، مي بينم که بعضي از آيات با آيات قبلي و بعدي ارتباط ندارد و فهم و دقت من از فهم آن عاجز است.

گفت: همين است که گفتي. علت آن اين است که چون پيامبر - صلي الله عليه و آله - رحلت کرد و قريش خلاف ظاهري را غصب کردند، اميرالمؤمنين - عليه السلام - تمام قرآن را جمع و آن را در پارچه اي بست و آن را براي آنان که در مسجد بودند، آورد، فرمود: اين کتاب خداست، پيامبر اکرم- صلي الله عليه و آله - مرا فرمان داد که آن را به شما عرضه کنم تا روز قيامت بر شما حجت باشد، فرعون امت و نمرود آن گفت: ما به قرآن تو نيازي نداريم. حضرت - عليه السلام - فرمود: حبيب بن محمد - صلي الله عليه و آله - از اين گفته ات مرا خبر داد ولي مي خواستم که حجت را بر شما تمام کنم.

حضرت به خانه اش برگشت و مي فرمود «لا اله الا انت وحدک لا شريک له لا راد لما سبق في علمک و لا منع لما اقتضته حکمتک فکن انت الشاهد لي عليهم يوم العرض عليک.»

ابن ابي قحافه «ابوبکر» مسلمين را ندا داد و به آنان گفت: هر کس آيه يا سوره اي از قرآن دارد، بياورد. ابوعبيده جراح، عثمان، سعد بن ابي وقاص، معاويه بن ابي سفيان،

عبد الرحمن بن عوف، طلحه بن عبيدالله، ابوسعيد خدري، حسان بن ثابت و گروههايي از مسلمانان جمع شدند و اين قرآن را جمع آوري کردند و نواقصي که پس از رحلت رسول اکرم - صلي الله عليه و آله - از خودشان بر آن وارد شده بود، ساقط کردند.

از اين رو، آيات را به هم نامربوط مي بيني. قرآني که اميرالمؤمنين - عليه السلام - جمع کرده به خط خودش نزد صاحب الامر - عليه السلام - محفوظ است و در آن همه چيز حتي جريمه خدشه اي که بر بدن وارد شود، وجود دارد، شکي در صحت اين قرآن نيست و مسلما سخن خداست. اين فرمايش امام زمان - عليه السلام - است.

شيخ فاضل علي بن فاضل گفت: از سيد شمس الدين که خدايش حفظ کند مسائل فراواني نقل کردم که بالغ بر نود مسئله مي شود و همه نزد من موجود است. آن را در يک مجلد جمع کردم و آن را الفوائد الشمسيه ناميده ام و جز افراد خاص کسي را از آن آگاه نمي کنم. ان شاء الله آن را خواهي ديد.

جمعه دوم که جمعه مياني از جمعه هاي ماه است، چون از نماز فارغ شديم و سيد - که خدايش او را به سلامت دارد - براي افاده مؤمنان، در مجلس نشست، از بيرون مسجد صداي داد و فرياد عظيمي شنيدم. از سيد پرسيدم. به من گفت: فرماندهان ارتش ما در هر جمعه مياني ماه سوار مي شوند و منتظر فرج هستند. از او اجازه خواستم که آن را ببينم. اجازه داد. ديدم جمع زيادي هستند که خداوند را تسبيح و ستايش مي کنند. تهليل «لا اله الا الله» مي گويند و از خداوند مي خواهند که در فرج امام قائم به امر خدا و ناصح براي دين خدا «م.ح.م.د.» بن حسن مهدي خلف صالح، صاحب الزمان تعجيل کند.

سپس به مسجد سيد - که خدايش به سلامت دارد- برگشتم. به من گفت: آيا سپاه را ديدي؟ گفتم: بلي. گفت: آيا فرماندهان را شمارش کردي؟ گفتم: نه. گفت: آنان سيصد ناصر هستند و سيزده ناصر مانده است که خداوند در فرج ولي خود تعجيل کند که او بخشنده کريم است.

گفتم: سرور من، امام زمان کي ظهور مي کند؟ گفت: برادرم، علم آن نزد خداوند است و فرج به مشيت و خواست خداست. حتي ممکن است امام هم نداند بلکه علامات و نشانه هايي دارد که دليل بر ظهور است.

از جمله: ذوالفقار با بيرون آمدن از غلاف خود سخن مي گويد و با زبان عربي مبين مي گويد: «اي ولي خدا به نام خدا قيام کن و به وسيله من دشمنان خدا را بکش». و از آن جمله سه صدا است که تمام مردم آن را مي شنوند:

صداي اول مي گويد: «ازفت الآزفه، يا معشر المؤمنين».

صداي دوم مي گويد: «الا لعنه الله علي الظالمين لآل محمد عليهم السلام».

صداي سوم «بدني ظاهر و در زير آفتاب ديده مي شود» و مي گويد: «ان الله بعث صاحب الامر (م.ح.م.د) بن الحسن المهدي -عليه السلام - فاسمعوا له و اطيعوا».

گفتم: اي سرور من، ما از مشايخ خود رواياتي از امام زمان - عليه السلام - نقل کرده ايم که از آن جمله است:

هنگامي که حضرت مامور به غيبت کبري شد، فرمود: هر کس پس از اين در غيبت مرا ببيند، همانا دروغ گفته است. حال چگونه در بين شما کساني او را مي بينند؟

گفت: درست گفتي. حضرت - عليه السلام - آن را در زماني فرموده، که دشمنان اهل بيت و فرعونهاي بني عباس فراوان بودند، حتي برخي از شيعه نمي توانستند با هم در مورد آن حضرت سخن گويند. اما زمان طولاني گذشته و دشمنان از او مأيوس شده اند، و از سوي ديگر، سرزمين ما از آنان دور است و دشمني و ستم آنان به اينجا نمي رسد و به برکت وجود حضرت - عليه السلام - احدي از دشمنان نمي تواند به ما دسترسي پيدا کند.

گفتم: اي سرور من، علماي شيعه حديثي از امام -عليه السلام - نقل کرده اند که آن حضرت پنج چيز را بر شيعيان خود مباح کرده است. آيا شما هم آن را از حضرت - عليه السلام - روايت کرده ايد؟

گفت: بلي، آن حضرت -عليه السلام - اجازه داد و پنج چيز را براي شيعيان خود از اولاد علي -عليه السلام - مباح کرده است. گفت: براي آنان حلال است.

گفتم: آيا اجازه داد که شيعيان از اسراي عامه کنيز و غلام بخرند؟ گفت: آري. از اسراي ديگر هم. زيرا حضرت -عليه السلام - فرمود: با آنان همانطور برخورد کنيد که آنان خود مي کنند. اين دو مسئله جداي از مسائلي است که پيش از اين برايت بيان کردم.

سيد - که خدايش به سلامت دارد - گفت: وي از مکه بين رکن و مقام ابراهيم، در سالي فرد خروج مي کند. مردم بايد در انتظار آن باشند.

به من گفت: اي برادر، بدان که پيش از اين به من گفته شده که تو بايد به وطن خودت برگردي، و در توان من و تو نيست که با آن مخالفت کنيم. تو زن و فرزند داري، و مدت درازي از آنان دور بوده اي و بيش از اين دوري از آنان روا نباشد.

از اين مسئله متاثر شدم و گريستم.

گفتم: اي مولاي من، آيا راه بازگشتي در مورد من هست؟ گفت: نه

گفتم: مولاي من، آيا اجازه مي دهي آنچه ديده و شنيده ام، نقل کنم؟ گفت: اشکالي ندارد که براي مؤمنان نقل کني تا دلهاي آنان آرامش گيرد مگر فلان و فلان مسئله را. اي مولاي من، آيا نگاه به جمال و سيماي آن حضرت -عليه السلام - امکان دارد؟

گفت: نه، ليکن اي برادرم بدان که هر مؤمن با اخلاصي مي تواند امام -عليه السلام - را ببيند، ولي او را نشناسد. گفتم: اي سرور من، من از جمله بندگان مخلص هستم، ولي او را نديده ام. گفت: دو بار وي را ديده اي، يک بار، زماني است که تو براي اولين بار به سامره آمدي و يارانت از تو پيشي گرفتند و تو از آنان عقب ماندي تا به نهر آبي رسيدي.

سواري که بر است شهباء سوار و نيزه اي در دست و شمشيري دمشقي داشت، حاضر شد. چون او را ديدي بر لباست ترسيدي. چون به تو رسيد گفت: نترس، به سوي يارانت برو، آنان زير آن درخت منتظر تو هستند. به خدا سوگند آنچه را که اتفاق افتاده بود، براي من بيان کرد.

گفتم: اي سرور من، چنين بود.

گفت: بار دوم زماني است که از دمشق براي سفر به مصر خارج شدي و همراه شيخ اندلسي بود. از کاروان جدا شدي و ترس شديدي بر تو مستولي شد. سواري به نزد تو آمد که بر اسب سفيد پاي سوار بود و در دستش نيزه اي بود. به تو گفت: برو و نترس، به قريه اي برو که در سمت شمال توست و نزد مردم آنجا يک شب بخواب و مذهب خودت را برايشان بگو و از آنان تقيه مکن. آنان و چندين دهکده در جنوب دمشق از مؤمنان با اخلاص هستند و از پيروان علي بن ابيطالب و ائمه معصومين- عليهم السلام- آيا چنين نبود، اي پسر فاضل؟

گفتم: بلي، به آن قريه رفتم و نزدشان ماندم. مرا عزيز و گرامي داشتند. از مذهبشان پرسيدم. به من گفتند: ما بر مذهب اميرالمؤمنين و وصي رسول پروردگار جهانيان، علي بن ابي طالب و اولاد معصوم او هستيم و از من تقيه نکردند.

به آنان گفتم: چگونه به اين مذهب معتقد شديد؟ و چه کسي آن را به شما رساند؟

گفتند: ابوذر غفاري (رض) آنگاه که عثمان او را به شام و معاويه او را به اين سرزمين تبعيد کرد، برکت وجودش شامل حال ما گرديد. فرداي آن شب، از آنان خواستم که به کاروان بپيوندم. دو نفر همراه من کردند تا مرا به کاروان رساندند. اين کار پس از آن بود که مذهب خود را براي آنان گفتم.

به او گفتم: اي سرور من، آيا امام زمان هر چند گاهي حج مي گزارد؟

گفت: اي پسر فاضل، دنيا يک قدم مؤمن است. پس چگونه است نسبت به کسي که دنيا بر پا نمي ماند، مگر به وجود او و پدرانش؟ بلي، هر سال حج مي گزارد و پدرانش را در مدينه، عراق و طوس زيارت مي کند و به سرزمين ما برمي گردد.

سپس سيد شمس الدين مرا ترغيب نمود که لحظه اي از بازگشت به عراق، و عدم توقف در سرزمين مغرب درنگ نکنم و يادآور شد که روي در هم آنان عبارت «لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي ولي الله، محمد بن الحسن القائم بامر الله» نقش بسته است.

سيد پنج درهم به من داد که براي برکت نزد خود دارم. سپس با همان کشتي هايي که آمده بودم، مرا فرستاد تا به همان اولين شهري رسيدم که در سرزمين بربر وارد شده بودم. مقداري گندم و جو به من داده بود که در آن شهر به مبلغ دويست و چهل دينار پول رايج مغرب فروختم. به توصيه سيد شمس الدين عالم، که خدايش عمر طولاني دهد، راه اندلس در پيش نگرفتم، با حاجيان مغربي به مکه رفتم، حج را به جاي آوردم و به عراق آمدم. قصد دارم تا پايان عمر در نجف اشرف بمانم.

شيخ زين الدين علي بن فاضل مازندراني گفت: نزد آنان، ذکري از علماي اماميه نشنيدم مگر پنج نفر: سيد مرتضي موسوي، شيخ ابوجعفر طوسي، محمد بن يعقوب کليني، ابن بابويه، شيخ ابوالقاسم جعفر بن سعيد حلي.

اين آخرين مطلبي است که از شيخ صالح پرهيزکار و فاضل پيراسته علي بن فاضل مازنداراني -ادام الله افضاله- شنيدم. خداوند دانشمندان و پرهيزکاران مثل او را در دنيا فراوان گرداند.

حمد و ستايش خداي را در آغاز و پايان، در آشکار و پنهان، و درود و سلام خدا بر بهترين خلق او، محمد و خاندان معصوم پاکيزه اش. [1] .

بعد از نقل روايت، براي بررسي سند روايت، ذکر چند نکته ضروري است:

1- فردي که مي گويد:«در خزانه اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب به خط شيخ فاضل و عالم عامل، فضل بن يحيي طيبي يافتم...». براي ما ناشناخته است، اسم و نسب و وضعيت او به طور کامل معلوم نيست.

2- اين مرد ناشناخته!! چگونه فهميد که آنچه پيدا کرده است عين خط طيبي است؟ آيا خط طيبي که صد سال قبل از او فوت کرده بود تا اين حد براي مردم متداول و شناخته شده بود که اين مرد ناشناخته نيز آن را مي شناخته است؟

3- ملاحظه مي کنيم که علي بن فاضل که در روايت، مازندراني خوانده شده است، در همين روايت خود را عراقي مي خواند، و سعي در نوشتن برخي فضايل، براي خويش دارد.

4- معاصرين وي، از قبيل: علامه حلي و ابن داوود- که کتاب رجالش را در سال 707 به پايان رسانده- به طور کامل از ذکر نام او اهمال ورزيده اند، و هيچ کدام از آنها کوچکترين اشاره اي به اين شخص نکرده اند. و حال آنکه داستان کمياب و کم نظير او، به گونه اي است که طبيعتا مي بايست معاصرين او را به ذکر نام وي در روايتش تحريک کند تا آن را در زمره دلايل امام و امامت در تأليفاتشان بياورند.

اشکالات ديگري در سند روايت وجود دارد که به همين تعداد اکتفا مي نماييم.

اين روايت از طريق قاضي نور الله شوشتري نيز در جلد اول کتاب مجالس المؤمنين نقل شده که ظاهرا قديمي ترين مأخذي است که براي حديث مذکور به چشم مي خورد. در بررسي و تطابق روايت مجلسي و شوشتري، با تناقضات حل ناپذيري مواجه مي شويم که اصل داستان را در نظر ما مورد ترديد قرار مي دهد.

در آخر به اين نکته مهم اشاره مي کنيم که روايت مذکور تصريح کرده است، علت عدم ارتباط آيات قرآن با يکديگر آن است که ابوبکر قرآني را که حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) جمع آوري کرده بود نپذيرفت و به مسلمانان اعلام کرد: هر کس آيه يا سوره اي از قرآن را دارد بياورد.

پس از اعلام، ابوعبيده جراح، عثمان، سعد بن ابي وقاص، معاويه بن ابي سفيان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه بن عبيدالله، ابوسعيد خدري، حسان بن ثابت، و نيز گروهي ديگر از مسلمانها گرد آمدند و قرآن را جمع آوري نمودند و مطالبي را که از سوي ايشان پس از رسول خدا (ص) در آن وارد شده بود حذف کردند. بنابراين مشاهده مي کنيد که آيات قرآن را به يکديگر ارتباطي ندارد...

در اين رابطه چند نکته لازم است گفته شود:

1- مسلم است که قرآن از هرگونه تحريف و کاهش و افزايش محفوظ است. و اين امر، مقتضاي تصريح و وعده قطعي الهي است که مي فرمايد: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون». [2] .

اين آيه به اجماع و اتفاق نظر تمام مسلمانان، از تحريف مصون مانده است، وجود اين آيه، خود دليلي قطعي است که قرآن از هر گونه تغيير و افزايش و کاهش محفوظ مانده است.

2- عنايت شديد به قرآن و کتابت و حفظ، تعدد نسخه هاي قرآن و انتشار آن از هنگام حيات خود رسول اکرم (ص) و نظارت مستقيم حضرت در اين مسئله به اندازه اي است که هرگونه تحريف يا تغييري را در قرآن ممتنع و محال مي کند. همين مقدار کافي است که بگوييم، هنوز از وفات رسول خدا (ص) سه دهه بيشتر نمي گذشت که قاريان قرآن به ده هزار تن رسيدند. در چنين شرايطي چگونه کسي جرات مي کند چنين جسارتي را با وجود اصحاب برگزيده رسول خدا (ص) مرتکب شود. زيرا بدون شک آنان در برابر چنين اقدامي مقاومت مي کردند. و هر کس به اين اقدام تن در دهد، نفرين مردم در تمام عصرها، بدرقه او مي گردد.

3- شخصيتهايي که در اين روايت، نامشان در ماجراي جمع آوري قرآن از سوي ابوبکر ذکر شده است؛ اگر چه امکان دارد که در اين امر، حاضر شده و مشارکت کرده باشند. اما در روايت مزبور، نامي از زيد بن ثابت برده نشده است؛ زيد بن ثابت همان شخصي است که بنابر ادعاي روايات، از سوي خلفا به طور رسمي، مامور جمع آوري قرآن گشت. چنان که ابن مسعود، ابي بن کعب و معاذ بن جبل نيز نام برده نشده اند. با آنکه اين افراد، معروف به حفظ و قرائت قرآن بودند، و برخي از احاديث ذکر شده است که در آنها تأکيد مي شود که افراد مذکور مقام و موقعيت مهمي در اين زمينه داشته اند.

بنابراين طبق آنچه پيرامون سند و ارزيابي متن روايت جزيره خضرا آمد و اشکالات ديگري که به جهت اختصار ناگفته ماند، غير واقعي بودن اين داستان روشن مي شود. [3] .

پی نوشت:

[1] بحار الانوار ، ج 52 ص159-174

[2] سوره فجر ، آیه 9

[3] جهت ارزیابی بیشتر روایت مذکور ، به کتاب ارزشمند <جزیره خضرا افسانه یا حقیقت > تالیف علامه محقق، سید جعفر مرتضی عاملی ،ترجمه محمد سپهری مراجعه فرمایید.

منبع : یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان ، صفحه 123

 يکي از اعمالي که در بين شيعيان مرسوم و معمول بوده است، اين است که چون نام «قائم» (عج) در جايي برده مي شود، اهل مجلس، بلند مي شوند. اگر چه دليلي مسلم بر وجوب قيام به هنگام ذکر اين لفظ در دست نيست، اما در اين حد مي توان گفت که اين امر در بين مردم، به عنوان يک عمل مستحب، ريشه اي مذهبي دارد و در حقيقت، اظهار ادب و احترام به آن امام عزيز است.

چنانکه نقل شده: حضور امام رضا (ع) در خراسان کلمه «قائم» ذکر شد، حضرت برخواست و دستش را بر سر نهاد و فرمود: «اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه» خداوندا! بر فرجش شتاب کن، و راه ظهور و نهضتش را آسان گردان.» [1]

و از روايتي چنين استفاده مي شود که اين رفتار در عصر امام صادق (ع) نيز معمول بوده است. از حضرت صادق (ع) سوال شد: علت قيام در موقع ذکر «قائم» چيست؟

حضرت فرمود: صاحب الامر غيبتي دارد بسيار طولاني، و از کثرت لطف و محبتي که به دوستانش دارد، هر کس وي را به لقب قائم - که مشعر است به دولت کريمه او، و اظهار تأثري است از غربت او - ياد کند، آن حضرت هم نظر لطفي به او خواهد نمود؛ و چون در اين حال، مورد توجه امام واقع مي شود سزاوار است از باب احترام به پا خيزد و از خدا تعجيل در فرجش را مسئلت نمايد.» [2] .

البته مي توان گفت در بعضي شرايط واجب مي باشد. مثل اينکه اين لقب يا القاب ديگر حضرت در مجلس ياد شود، آنگاه همه اهل مجلس به احترام آن به پا خيزند. در اين حال اگر کسي از اهل مجلس بدون عذر از جاي خود برنخيزد، اين برنخواستن توهين و هتک حرمت آن حضرت خواهد بود، و بديهي است اين عمل حرام مي باشد.

آيت الله سيد محمود طالقاني - رحمه الله عليه - مي گويد: «اين دستور قيام، شايد (فقط) براي احترام نباشد، و الا بايد براي خدا و رسول و اولياي مکرم ديگر هم به قيام احترام کرد، بلکه دستور آمادگي و فراهم کردن مقدمات نهضت جهاني و در صف ايستادن براي پشتيباني اين حقيقت است... اين همه فشار و مصيبت، از آغاز حکومت دودمان دنائت و رذالت اموي، تا جنگ هاي صليبي و حمله مغول و اختناق و تعديل هاي دولت هاي استعماري، بر سر هر ملتي وارد مي آمد، خاکسترش هم به باد فنا رفته بود؛ ليکن ديني که پيشوايان حق آن دستور مي دهند که چون اسم صريح «قائم» مؤسس دولت حقه اسلام برده مي شود، به پا بايستيد و آمادگي خود را براي انجام تمام دستورات اعلام کنيد، و خود را هميشه نيرومند و مقتدر نشان دهيد، هيچ وقت نخواهد مرد.» [3] .

پی نوشت:

[1] بحار الانوار، علامه مجلسی، ج 51 ص 30

[2] الزام الناصب، شیخ حائر یزدی، ج1، ص 271

[3] خورشید مغرب، محمد رضا حکیمی، ص 264

منبع: یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان، صفحه 62

چه اصراري است که امامان معصوم عليهم السلام در دوازده تن منحصر شوند، تا لازم آيد خداوند، قوانين طبيعت را به خاطر امام دوازدهم به تعطيل درآورد؟

پاسخ: يکي از اصول اصيل شيعه اماميه، اصل امامت مي باشد، امامت استمرار نبوت است، که تحقق اهداف الهي در سعادت انسان و رسانيدن او به کمال مطلوب و مراتب قرب و رضاي الهي، بدون آن ممکن نيست. امام، فرد کامل انسانيت، و رابط ميان عالم مادي و عالم ربوبي است. و بنابر روايات اسلامي، چنانچه امام و حجت خدا نباشد، نوع انسان منقرض خواهد شد.

امام سجاد (ع) مي فرمايد: «ما پيشواي مسلمين، و حجت بر اهل عالم، و سادات مؤمنين و رهبر نيکان و صاحب اختيار مسلمين هستيم. ما امان اهل زمين هستيم، چنانکه ستارگان امان اهل آسمانند، به واسطه ماست که آسمان بر زمين فرود نمي آيد مگر وقتي که خدا بخواهد، به واسطه ماست که باران رحمت خداوندي و برکات زمين خارج مي شود، اگر ما روي زمين نبوديم، اهلش را فر مي برد. سپس فرمود: از روزي که خدا آدم را آفريد تاکنون هيچگاه زمين از حجت خدا، چه ظاهر و مشهور، چه غياب و مستور، خالي نبوده است، و تا روز قيامت نيز از حجت خالي نخواهد بود، و اگر چنين نبود خدا پرستش و عبادت نمي شد...» [1] .

با توجه به اين مقدمه کوتاه، به بيان مسئله اي که ناشي از اراده و مشيت الهي است مي پردازيم و آن اينکه: چرا تعداد امامان از دوازده نفر بيشتر نيست؟

بايد دانست که مسئله امامت، لحظه اي به زمان واگذار نشد. بدين معني که هرگاه امامي از دنيا رفت، يا به شهادت رسيد، امامي ديگر جاي او را گرفت. زيرا واگذاشتن امامت به زمان، در آينده موجب خواهد شد امامت در هاله اي از ابهام قرار گيرد و برنامه الهي اسلامي را در معرض خطر جدي قرار دهد، و از سوي ديگر موجب تشويش اذهان و سرگرداني مردم و گمراهي و پراکندگي آنان و ظهور اباطيل نابجاي فراوان به نام دين و اسلام و به حساب راه صواب و حق و حقيقت مي گردد.

همچنين فرصت به دست طمع ورزان هواپرست و مدعيان دروغين امامت خواهد افتاد تا به گمراهي مردم و بازي با دين و احکام آن و ظهور بدعت هاي ناروا و تباهي حق بپردازند، تا آنجا که راه وصول به آن به صورت امري محال و ناممکن درآيد.

از طرفي هرگاه حاکمان احساس کنند کسي هست که آنان را به پيشگيري، ملايمت و دوري از سختگيري و فشار ملزم سازد، و از سوي ديگر قدرت کافي را براي نابودي منبع خطر آن، به صورت نهايي در اختيار دارند، بدان مبادرت خواهند کرد، و تمامي منابع خطر را از سر راه خود بر خواهند داشت و تند بادهاي حقه و کينه، وزيدن خواهد گرفت، و تمامي دستاوردهاي جهاد پيامبران و اوصياي الهي و همه بندگان با اخلاصي که در راه خداوند کوشيده اند، را چنان ريشه کن نمايند، که گويي اصلا چنين چيزي نبوده است.

براي اين منظور و با توجه به مطالبي که گفته شد، و بر اساس مقتضيات و به لحاظ هماهنگي با ضرورياتي که اين عينيت و ساير اعتبارات تربيتي موجب مي شود، رسول اکرم (ص) در رواياتي، تعداد و اسامي امامان بعد از خود را دقيقا بيان نموده، که اولين آنها امام علي (ع) و آخرين آنها امام مهدي (ع) است.

باري، اقتضاي حکمت الهي است که عمر امام دوازدهم (ع) آنقدر دراز شود که فرصت را براي انجام حرکت اصلاحي جهان شمول اسلام آماده کند. حتي با اين تعيين دقيق و آن نص صريح هم، صحنه اجتماع اسلامي از ادعاهاي دروغين مدعيان امامت در امان نماند. اين مقام براي زيد بن علي بن الحسين (ع)، محمد بن حنفيه، اسماعيل فرزند امام صادق (ع) و ديگران ادعا شده است. اما از اهميت و تأثير چنداني برخوردار نبوده اند. بنابراين منحصر کردن تعداد امامان عليهم السلام به دوازده نفر، کاملا ضروري بوده است؛ تا به نيازي که در عينيت جامعه هست، مطابقت کند. اگر برهه اي را که امامان ما عليهم السلام در سه قرن اول پس از وفات رسول اکرم (ص) در آن به سر بردند، به طور دقيق مطالعه کنيم، درخواهيم يافت که: امت اسلامي در اين مدت توانست تمامي جوانب تشريع و اهداف مختلف آن را در سطح عمومي فراگيرد و بر زمينه هاي گوناگون زندگي اشراف يابد.

آري، اگر غيبت امام غايب (ع) در کار نباشد، فرصت عمل و حفظ دستاوردهايي که ثمره جهاد و تلاش پيامبران و مخلصان فداکار در طول تاريخ است، کم کم از دست خواهد رفت، تا جايي که به صفر برسد. [2] .

اما در جواب اينکه چرا براي حفظ امام دوازدهم (ع) قوانين طبيعت را تعطيل کرده است، بايد گفت که اين اولين مرتبه نيست که خداوند متعال براي نگهداري از فردي که حکمتش اقتضا مي کند، قانون طبيعت را تعطيل مي نمايد.

در آن هنگام که ابراهيم (ع) را در آتش افکندند، تنها راه جلوگيري از نابوديش، تعطيل اين قانون بود. پس به آتش گفته شد که «بر ابراهيم خنک و سلامت شو!» و اين چنين شد. دريا براي موسي (ع) شکافته شد. کار بر روميان مشتبه شد و پنداشتند که عيسي (ع) را دستگير کرده اند، در حالي که دستگير نکرده بودند. حضرت محمد (ص) از خانه خود که در محاصره انبوه قريشيان بود و آنان ساعت ها در کمين او بودند تا بر وي بتازند، بيرون رفت و کسي او را نديد، زيرا خداوند مي خواست تا پيامبرش را از چشم هاي آنان پوشيده دارد.

لذا هر گاه پاسداري از زندگاني يکي از حجت هاي خداوندي، براي ادامه کارش و پايان بردن نقش سازنده اش ضروري باشد، الطاف خداوند دخالت کرده و براي حفظ او، يکي از قوانين طبيعي را به حالت تعطيل در مي آورد.

و بر عکس، اگر مدت ماموريت او سر آمده باشد، و وظيفه الهي تعيين شده اش را به انجام رسانده باشد، هماهنگ با قوانين طبيعي حيات با مرگ روبرو مي شود، يا به شهادت مي رسد.

جاي بسي شگفتي است که گروهي، همه اين مطالب را در جاي خود که پيرامون تعطيل شدن قانوني از قوانين طبيعت است، پذيرفته اند، اما هنگامي که با عقيده شيعه، در مورد طول عمر امام زمان (عج) روبرو مي شوند، انگشت حيرت به دهان مي گيرند و اين گونه عقايد را غير عاقلانه و غير منطقي مي دانند؟!

پی نوشت:

[1] ینابیع الموده، قندوری، ج 3، ص 147

[2] جزیره خضرا افسانه یا حقیقت؟! علامه جعفر مرتضی عاملی، ترجمه سپهری، ص 35

منبع: یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان، ص 86

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شبهات مهدوی

دسته بندی