همیشه رهسپرم سوی جاده ی خورشید

منم مسافر پای پیاده ی خورشید

چه فرق می کند از پشت ابر هم باشد

به طالبش برسد استفاده ی خورشید

منم که کاسه به دستم منم که تاریکم

دو جرعه نور دهیدم ز باده ی خورشید

اگر چه دورم از آقای خود ولی از او

جدا نگشتنی ام چون بُراده ی خورشید

چنین نوشته خدا درشناسنامه ی دل

منم غلام مه وبنده زاده ی خورشید

سلام می دهم از عمق این دلِ تاریک

به آخرین پسر خانواده ی خورشید

تویی تو معنی یا نور، عمق یا قدوس

بگو که حضرت خورشید کِی رسم پابوس

کبوتران خدا مژده ی سحر دادند

تمام از شب میلاد تو خبر دادند

کلاغ های دِهِ ما به یمن آمدنت

چو بلبلان همه آواز عشق سر دادند

بهار حُسن خداوند با رسیدن تو

به شاخه شاخه ی این شعر برگ و بر دادند

درخت ها همه هنگامه ی قدم زدنت

ز شوق دیدن تو دست با تبر دادند

عروسِ باغچه ی یاس، مادرت نرگس

چه کرده بود به او این چنین ثمر دادند

هزار شکر خدا را که باز هم امروز

به خانواده ی زهراییان پسر دادند

نفس بریده صدا می زنیم در همه حال

به دادمان برس ای میم و حاء و میم و دال  

هزار پرده هم افتد اگر به رخسارت

به چشم کس نَبُوَد باز تاب دیدارت

به شوق گرمی دستانت آمدم خورشید

بیا و بار بده ذره را به دربارت

به سایه سار بهشت خدا چه حاجتمان

بس است بر سرمان سایه سار دیوارت

هزار یوسف مصری کلاف حُسن به کف

نشسته اند به صف در میان بازارت

به شیوه ی پدرانت چه می شود بینم

کنار سفره ی ما باز کردی افطارت

برو سفر به سلامت که هر کجا هستی

امام  آخر دنیا خدا نگهدارت

برو ولی به کجا؟ چشم ماست خانهٔ تو

بیا دوباره گرفته دلم بهانهٔ تو

روایت است که در روزگار آمدنت

زمین تمام شود بی قرار آمدنت

روایت است که بالاترین عبادتِ خلق

در این زمانه بُوَد انتظار آمدنت

روایت است ز اصحاب خوب شیطان است

کسی که کار ندارد به کار آمدنت

روایت است که با ذوالفقار می آیی

چه با شکوه بُوَد اقتدار آمدنت

روایت است قیامی که سیدش یمنی ست

خبر دهد چو نسیم از بهار آمدنت

مقام رهبری  سید خراسانی ست

نشانه ی دگر روزگار آمدنت

نشانه های ظهورت هنوز کامل نیست

دلی که منتظرت نیست گِل بُوَد دل نیست

نام شاعر: محسن عرب خالقی

تسبيح اشک هاي  سحر بي نتيجه نيست

در گـريـه ديـده ايـم اثـر بي نتيجه نيست

بــاور کــنـيـد آهِ جگـر بي نتيجه نيست
اين قدر باز ماندن در بي نتيجه نيست

از انتــظـار، پـنـجــره ها باز مي شوند
با نور چـشم تـو گره ها باز مي شوند

تقـويم هـايمان هـمه زارند خــسته اند
ايـن  ابـرهـا چـگـونـه بـبارند خسـته اند

بي تو از اين کـه جمـعه شمارند خسته اند

از بـرگ بـرگ خــود گـلـه دارند خسته اند

کـارم غروبــِ جمعه بـه اشکال خورده شد
ديدي هزار و سيصدمان سال خورده شد

نام تو مي بـريم اگـر، قـــند مي خوريم
پس ما به ردّ پـاي تو پيـوند مي خوريم

وقتي که ما به جان تو سوگند مي خوريم
يـعـنـي بـه دردِ لطفـــِ خــداوند مي خوريم

مـرحمـتـش گــرفـت گـرفتار تـو شديم
چله نشين لحظه ي ديــدار تـو شديم

با هـر گـناه اشک تـو را حيف مي کنم
رويـم سياه اشک تـو را حيف مي کنم

شـرمـنــده آه اشک تـو را حيف مي کنم
حيف از تو مـاه اشک تـو را حيف مي کنم

پيش  خدا  که روي سفيدي نداشتيم
اشـکـت اگــر نـبــود امـيــدي نداشتيم

نام شاعر: مصطفی صابرخراسانی

ساحل چشم من از شوق به دریا زده است

چشم بسته به سرش، موج تماشا زده است

جمعه را سرمه کشیدیم، مگر برگردی

با همان سیصد و فرسنگ نفر برگردی 

زندگی نیست، ممات است تو را کم دارد

دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد

از دل تنگ من، آیا خبری هم داری؟

آشنا، پشت سرت مختصری هم داری؟ 

منتی بر سر ما هم بگذاری، بد نیست

آه، کم چشم به راهم بگذاری، بد نیست

نکند منتظر مردن مایی، آقا؟

منتظرهات بمیرند، میایی آقا؟

به نظر میرسد این فاصله ها کم شدنی ست

غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنی ست

دارد از جاده صدای جرسی می آید

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

منجی ما به خداوند قسم آمدنی ست

یوسف گم شده، ای اهل حرم! آمدنی ست

نام شاعر: مصطفی صابرخراسانی

مدتی هست بیقرارم، حیف

زخمیِ تیغِ روزگارم، حیف

 

دومین جمعه هم رسید و هنوز

نرسیده زِ راه یارم، حیف

 

دومین جمعه هم گذشت امسال

من که هر هفته میشُمارم، حیف

 

سبزه ها را گِرِه زدم اما

گِرِهی وا نشد زِ کارم، حیف

 

من زمستان سردم و خشکم

بی تو من خالی از بهارم، حیف

 

آتشم، دست بر دلم مگذار

داغِ دوریِ یار دارم، حیف

 

باری از دوشِ تو نکردم کم

من خودم هم اضافه بارم، حیف

 

چشمِ من "جز تو"، بر همه باز است

مثلا چشم انتظارم، حیف

 

ترسم این است بعدِ مُردن هم

تو نیایی سرِ مزارم، حیف...

 

سبزه ها را گِرِه زدم اما

گِرِهی وا نشد زِ کارم، حیف...

 

حیف...

نام شاعر: مصطفی صابرخراسانی

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم

به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست

چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست

همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد

چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم

تمام حرف دلم را در این مجال زدم...

نام شاعر: سید حمید برقعی

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

نام شاعر: سید حمید برقعی

بخوان دعای فرج را که یار برگردد

بخوان دعای فرج را که شب سحر گردد

بخوان دعای فرج را اگر که می خواهی

حدیث غیبت یار تو مختصر گردد

بخوان دعای فرج را و از خدا بطلب

وجود نازکش ایمن ز هر خطر گردد

بخوان دعای فرج را کنار پرده اشک

که دانه دانه اشکت در و گوهر گردد

بخوان دعای فرج را که یار می آید

اگر دلت ز ره اشتباه برگردد

بخوان دعای فرج را و پیشه تقوا کن

که دست لطف خدا با تو همسفر گردد

بخوان دعای فرج را که رد نخواهد شد

اگر که ناله و اشک تو بیشتر گردد

بخوان دعای فرج را که حل مشکلهاست

اگر که چشم و دل تو خدا نگر گردد

بخوان دعای فرج را، ولی بدون عمل

گمان مکن که دعای تو کارگر گردد

بخوان دعای فرج را خدا کند آید

که روضه خوان غریبی و میخ در گردد

دوباره جمعه و ندبه دوباره باید گفت

بخوان دعای فرج را که یار برگردد

نام شاعر: سید مجتبی شجاع

در دفترم هزار معما نوشته ام

يعني که باز نام شما را نوشته ام

خورشيد پشت ابر! ببين دفتر مرا

امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به اميد کمي نفس

اين نامه را براي مسيحا نوشته ام

اصلاً قبول، دير رسيدم سر کلاس

اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمري است روي تخته سياه نگاه من

تصميم...نه! که غيبت کبري نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته اي و من

از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگير و بيا! من در اين غزل

خود را براي روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!

من نامه اي بلند ولي نا نوشته ام

زنگ کلاس، بغض تو موضوع انتظار

از جمعه هاي غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خيس زندگيم

خطم بد است و باز شما را نوشته ام

سرتا سر حروف الفبايت عشق بود

آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

نام شاعر: حسن اسحاقي

آقا ، بهار من زمستان است بی تو

صحرا و کوه و دشت بی جان است بی تو

عید بدون تو صفا دارد؟ ندارد

اصلاً چرا این چهره خندان است بی تو

ای یوسف گم گشته ی دل در کجایی؟

چشمان بر در مانده گریان است بی تو

از خاک بازی خسته ام  باور کن آقا

دنیا برایم مثل زندان است بی تو

کم کم جوانی رفت و حالا وقت پیری ست

این زندگی هم رو به پایان است بی تو

لیلی خبر دارد که مجنون در چه حال است؟

مجنون کماکان در بیابان است بی تو

من مانده ام در نیمه شب با این غزل ها

آری، دو باره وقت باران است بی تو ....

نام شاعر: یاسر مسافر

دلم گرفته از این جمعه های تكراری
دلم گرفته از این انتظار اجباری

چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟
چه دیده ایی كه از این دل شكسته بیزاری!؟

نیا! به درد خودم گریه می كنم، باشد
شما كه از بدی حال من خبر داری

«صلاح مملكت خویش خسروان دانند»
از این به بعد غزل، من ندارم اصراری

نیا! كه وُسع خرید كلافِ نخ هم نیست
شما كه با خبر از نرخ هایِ بازاری

امان نمی دهدم گریه، درد و دل دارم
به سینه مانده چه ناگفته هایِ بسیاری

به جان مادرت آقا به كار می آیم
مرا اگر تو در این روضه ها نگه داری

به درد می خورم آقا، مرا تحمل كن
به جای «شیعه» بخوانم «غلام درباری»

تو شاهدی! جگرم خرجِ روضه هاتان شد
گمان كنم كه به من اندكی بدهكاری

ببخش، حرف زیادی زدم، غلط كردم
شما امامی و من هم غلام، مختاری

مرا فراق و غمت می كشد، تو خواهی دید
كه خورده برگۀ ترحیم من به دیواری

نام شاعر: وحید قاسمی

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شعر انتظار

دسته بندی