مي‌توان رنگ تو را از گل مهتاب گرفت
سايه‌ات را به بلنداي زمين قاب گرفت
تو همان پيك مرادي كه دلم مي‌گويد
روشني از رخ زيباي تو مهتاب گرفت
مي‌توان با نظري بر شبح خاطره‌ات،
وعدة عشق تو را از سفر خواب گرفت
در نمازي كه در آن عشق تجلّي كرده است،
مي‌توان از قد رعناي تو محراب گرفت
مي‌توان سدّ دگر ساخت ز ديوارة چشم
تلخي حادثه از دامن سيلاب گرفت
كاش مي‌شد كه دمي نزد من آيي روزي
تا كه اندوه از اين قامت بي‌تاب گرفت
مي‌توان گفت فراتر ز همه آييني
با حضور تو توان جنگ ز احزاب گرفت
محرما! توصيه كم گوي كه در شطّ پرآب
مي‌توان پند ز بازيچة محراب گرفت.

دل را ز بيخودى سر از خود رميدن است
جان را هواى از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سر داده ‏ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمی ‏رسد كه دل از سينه بركنم
بارى علاج شوق، گريبان دريدن است
شامم سيه ‏تر است زگيسوى سركشت
خورشيد من برآى كه وقت دميدن است
سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى
مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است
بگرفته آب و رنگ زفيض حضور تو
هرگل در اين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی ‏كنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا
روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است‏
آيت الله خامنه‌اى(مدظله العالی)

در پيچ و تاب گيسوي دلبر ترانه است
دل برده فدايي هر شاخ شانه است
جان در هواي ديدن رخسار ماه توست
در مسجد و كنيسه نشستن بهانه است
در صيد عارفان و ز هستي رميدگان
زلفت چو دام و خال لبت، همچو دانه است
اندر وصال روي تو اي شمس تابناك
اشكم چو سيل جانب دريا روانه است
دركوي دوستْ فصل جواني به سر رسيد
بايد چه كرد اين همه جور زمانه است
امواج حُسن دوست چو درياي بي‌كران
اين مستِ تشنه كامْ غمش در كرانه است
ميخانه درهواي وصالش طرب كُنان
مُطرب به رقص و شادي و چنگ و چَغانه است
حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

دلم ز هجر تو اي يار خوب رو خون است
نپرسي از من مسکين که حال تو چون است
شبم ز هجر تو روز است و روز همچون شام
ز دوريت غم و دردم هماره افزون است
بيا به کلبه ي بيمار خويش از سر مهر
که از فراق تو حالش بسي دگرگون است
به من ببين که ز هجران روي دلجويت
ز چشمم اشک روان همچو شطّ جيحون است
ايا امين خدا اي که زير رايت تو
مسيح و آدم و نوح و کليم و هارون است
طفيل هستي تو جن و انس و حور و ملک
سپهر و مهر و مه و کوه و دشت و هامون است
خوشا به دور تو و عصر و عهد و دولت تو
که حکم، حکم خداوند عدل و قانون است
مباش لطفي صافي ز عاقبت نوميد
به جان دوست که احوال، نيک و ميمون است
(سروده اي از آيت الله صافي گلپايگاني در فراق امام زمان (عج))

سر زُلفت به كناري زن و رُخسار گشا
تا جهان محو شود، خرقه كشد سوي فنا
بسر كوي تو اي قبلة دل راهي نيست
ورنه هرگز نشوم راهيِ واديِّ «مِنا»
از صفاي گل روي تو هر آنكس بَرخورد
بَركَنَدْ دل ز حريم و نكُنَد رو به «صفا»
طاق ابروي تو محرابِ دل و جان من است
من كجا و تو كجا؟ زاهد و محراب كجا؟
ملحد و عارف و درويش و خراباتي و مست
همه در اَمْرِ تو هستند و تو فرما نفرما
خرقة صوفي و جامِ مي و شمشير جهاد
قبله گاهي تو و اين جُمله همه قبله نما
رسم آيا به وصالِ تو كه درجان مني؟
هجر روي تو كه در جان مني، نيست روا !
ما همه موج و تو درياي جمالي، اي دوست!
موجْ درياست، عجب آنكه نباشد دريا
حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
نا خود آگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندی است که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه مان گل دارد؟
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد
جمکران نقطه امید جهان شد که در آن
هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن کعبه تحمل دارد
(سید حمید رضا برقعی)
اللهم بلغ مولانا صاحب العصر و الزمان منا تحیة و سلاما و عجل فی فرجه...

جمعه شد و آسمان
باز دلش پر كشيد
نم‌نم اشك خدا
بر دل گل‌ها چكيد
 
بغض غريب نسيم
بر دل گل‌ها نشست
بال و پر شاپرك
با غم گل‌ها شكست
 
قلب شقايق گرفت
از غم اين انتظار
چشمه شد از غصه‌اش
گريه‌كنان، بي‌قرار
 
دست همه لاله‌ها
قاصدكي از دعاست
كوه پر از غصه است
چلچله هم بي‌صداست
 
كاش به پايان رسد
سردي اين آسمان
كاش بيايد دگر
مهدي صاحب زمان(عج)

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شعر انتظار

دسته بندی