روی چشم ِ عدالت نشسته، بی تو- ده قرن- گرد یتیمی
هیچ کس را ندیده ست دنیا، این همه مهربان و صمیمی
تا نیایی زمین بی قرار است، زندگیمان اسیر غبار است
مثل آیینه های شکسته، مثل صندوقچه های قدیمی
پنجره غرق چشم انتظاری ست، کار گنجشک ها بی قراری ست
نور، در حالت ِ احتضار است، دارد آیینه وضع وخیمی
دارم از دوریت می نویسم، گریه کن پابه پای ورق ها!
تا قلم حس کند بودنت را، ای که در درد هامان سهیمی
دیدنت را نصیب زمین کن! عشق را با نگاهت عجین کن!
تا کجا را بگردیم حیران؟ ... مهربانم کجاها مقیمی؟!
گوش سنگین دیوارهامان، پر شده از طنین قدم هات
می وزی در رگ و ریشه ی شهر، روز و شب همسفر با نسیمی
کوچه ها حسن یوسف بکارید! جمعه شاید عزیزی بیاید
باد، آورده پیراهنش را، با همان عطر پاک و صمیمی
نام شاعر:حسنا محمدزاده
 

صدایت می‌کنم، عالم شمیم عود می‌گیرد
و چشمانم به یاد تو، غمی مشهود می‌گیرد
شبی در خلوت لاهوتی روحم تجلی کن
که دارد شعرهایم رنگی از بدرود می‌گیرد
سواحل در سواحل، خاک سرگرم گل افشانی‌ست
که روزی رنگ و بو از آن گل موعود می‌گیرد
در اشراق ترنم‌ها و آفاق تغزّل‌ها
زمین را نغمة جادویی داوود می‌گیرد
هلا! ای قدسیِ سرچشمة انفاس جالینوس
به دشت زخم‌هامان، نقشی از بهبود می‌گیرد
ببین مولا! به محض اینکه از عشق تو می‌گویم
جهان را، شوق یک فردای نامحدود می‌گیرد
نام شاعر:صالح محمدی امین

بی‌تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند 
سال‌ها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند 
چشم‌های نگران، آینة تردیدند
نشد از سایة خود هم بگریزند دمی 
هر چه بیهوده به گِرد خودشان چرخیدند 
چون به جز سایه ندیدند کسی در پیِ خود 
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند، ولی ماهی‌وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند 
در پیِ دوست همه جای جهان را گشتند 
کس ندیدند در آیینه، به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است 
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند
تو بیایی، همه ساعت‌ها، ثانیه‌ها 
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
نام شاعر:قیصرامین‌پور

ما بی‌تو تا دنیاست، دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
ای سایه‌سار ظهر گرم بی‌ترّحم!
جز سایة دستان تو، جایی نداریم
تو آبروی خاکی و حیثیّت آب 
دریا تویی، ما جز تو دریایی نداریم
وقتی عطش می‌بارد از ابر سترون
جز نام آبی تو، آوایی نداریم
شمشیرها را گو ببارند از سر بُغض
از عشق، ما جز این تمنایی نداریم
نام شاعر:سلمان هراتی

خورشید رخ مپوشان در ابر زلف، یارا
چون شب سیه مگردان روز سپید ما را
ما را ز تاب زلفت افتاد عقده بر دل
بر زلف خم به خم زن دست گره گشا را
فخر جهانیان شد ننگ صنم پرستی
جانا ز پرده بنمای روی خدانما را
ای آشکار پنهان برقع ز رخ برافکن
تا جلوه ات ببینم پنهان و آشکارا
بی جلوه ات ندارد ارض و سما فروغی
ای آفتاب تابان هم ارض و هم سما را
بازآ که از قیامت برپا شود قیامت
تا نیک و بد ببیند در فعل خود جزا را
ای پرده دار عالم در پرده چند مانی
آخر ز پرده بنگر یاران آشنا را
بازآ که بی وجودت عالم سکون ندارد
هجر تو در تزلزل افکند ماسوی را
حاجت به تست ما را ای حجت الهی
آری بسوی سلطان حاجت بود گدا را
عمری گذشت و ماندیم از ذکر دوست غافل
از کف به هیچ دادیم سرمایه بقا را
ما را فکنده غفلت در بستر هلاکت
درمان کن ای مسیحا این درد بی دوا را
ای پرده دار عالم در پرده چند پنهان
بازآ و روشنی بخش دلهای باصفا را
نام شاعر:فؤاد کرمانی

دلم برای تو تنگ است ای سرا پاخوب
دلم برای تو تنگ است مثل تنگ غروب
چه لحظه های غریبی که بی تو میگذرند
چه روزگارعجیبی است بی تو ای محبوب
چقدربی تو به غربت شکست خاطرخاک
نیامدی وعطش درعطش زبانه کشید
نیامدی وزمین شعله شعله درتب شد
نشست خاطرآیینه هابه آه ملال
شکست خلوت آدینه ها به زمزم اشک
چقدر بی تو به حسرت دلم لبالب شد
نسیم نرگسی از گلشنی نمی خیزد
که تا به دامنش اندوه من بیامیزد
کسی کجاست غریب آشنا در این غربت؟
که از تبسم او روزگار تازه شود
و از شمیم نفس های اوغزل خیزد
تمام ثانیه ها بی تو میرود غمناک
ولحظه ها همه بی مهر تو غروب آلود
دلم هوای تو کرده است ای سخاوت محض
دلم هوای تو کرده است ای حلاوت وصل
دلم هوای تو کرده است باتمامت عشق
دلم هوای تو کرده است با تمام وجود
تودرکدام دیاری توبا کدام بهار؟
تودر کجای زمینی چه دیر شد دیدار
نشان کوی تو پرسیم از کدامین یار؟
زمین کویر تب آلوده ایست طوفان خیز
زمان خزان غم انگیز بی تو در تکرار !
بیا که مژده وصلت زمان به رقص آرد
بیاوداغ دل از خاطرزمین بردار !
نام شاعر:غلامرضا محمدی

بهارها همه در انتظار روی تواَند 
نگاه تشنه لبان تشنة سبوی تواَند
شمیم زلف تو را آفت خزانی نیست
بهارها همه سرمست رنگ و بوی تواَند
تو در نگاه همه چون بهشت موعودی 
هزار عاشق بی‌دل اسیر کوی تواَند
ز باده نکهت شور زندگی جاریست 
که سالکان جهان عاشق وضوی تواَند 
به دادخواهی ما جز تو دادخواهی نیست
که چشم منتظران روز و شب به سوی تواَند 
ز کوی مهر و وفا مژدگانی‌ام بفرست
که عاشقان جهان غرق آرزوی تواَند
نام شاعر: پاشا صمیمی خلخالی

نه مگر اینکه تو بر خیل یتیمان پدری؟ 
تو که از خوبترینان جهان خوب تری
عصرهر جمعه در اندوه تو طی خواهد شد
تو که در عهد و وفا از همه ی خلق سری
بی قراری و غم و غربت و سرگردانی
وای بر حال دل منتظرو بی خبری
پابه پای همه ی ثانیه ها می گردم
نیست اما اثری از تو که صاحب اثری
وقت آن نیست بیایی و بمانی تا ما 
نگذاریم سر از قصه به پای دگری؟
چه کنم با دل تنگ و عطش آمدنت؟
باز هم جمعه گذشت از تو نیامد خبری!!
نام شاعر: بنیامین سربندی

غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد
افق افق دل من  را غبار می گیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می گیرد
نوای ندبه صبحم هنوز ورد لب است
که نغمه عشراتم به بار می گیرد
دل صنوبریم زین هوای مه آلود
نه از فراق که از انتظار می گیرد
قسم به عصر که خسران قرین انسان است
مگر هر آنکه دانش خود را به کار می گیرد
بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش
در این دیار هزاران هزار می گیرد
به گوش منتظران گو که صبح نزدیک است
اگر چه شب ز رفیقان دمار می گیرد
جمال یار چو خورشید عالم افروز است
حجاب نفس تو را زان نگار می گیرد
تمام دلخوشیم یک نگاه کوچک اوست
ز چیست یار من از من کنار می گیرد
اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهیر چو شب های تار می گیرد
نام شاعر: زهیر دهقانی آرانی

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه
تو کدام آینه ای؟ صل علی آیینه
تو کدام آینه ای، ای شرف الشمس غریب
که زد از دوری دیدار تو چشمم پینه
از همه آینه ها زلف رها کرده تری
می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه
لوح محفوظ خدا! آینگی کن یک صبح
که جهان پر شده از آتش و کفر و کینه
در همه آینه ها نام تو را کاشته ایم
ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه
نام شاعر: علیرضا قزوه

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شعر انتظار

دسته بندی