عنوان کتاب: ت‍و را م‍ن‌ چ‍ش‍م‌ در راه‍م‌؛ م‍ج‍م‍وع‍ه‌ای‌ از ب‍ی‌ت‍اب‍ی‌ه‍ا و چ‍ش‍م‌ ان‍ت‍ظاری‌ه‍ا

موضوع: مهدویت
نویسنده: م‍ه‍ران‍گ‍ی‍ز اش‍رف‌پ‍ور

نشر: ت‍ه‍ران، ب‍ن‍ی‍اد ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌ ح‍ض‍رت‌ م‍ه‍دی‌ م‍وع‍ود(ع‍ل‍ی‍ه‌ال‍س‍لام‌)

نوبت: 1381

تعداد صفحات: 52 صفحه
فرمت: pdf

 

این کتاب مجموعه ای از شعر نیمایی در موضوع امام زمان(عج) می باشد. این مجموعه شاید بتواند زبان حال مؤمنان مشتاقی باشد که در زمان غیبت آن امام بی مثال با ترنّم زیارات و ادعیة مخصوص آن معصوم، آتش درون خود را اندکی التیام می‌بخشند. ترجمة بخش هایی از این ادعیه و زیارات را عیناً و بخش هایی از آن را به صورت آزاد در این شُکرها و شِکوه‌های ادبی آورده‌ شده است.

در این مجموعه که شامل چهل اثر ادبی است؛ علاوه بر اشعار نویسنده که با تخلّص «لاله» آمده است، اشعار برخی شاعران گذشته و معاصر نیز مانند حافظ، سعدی، فیض کاشانی، فریدون مشیری، مهرداد اوستا، مشفق کاشانی و... دیده می‌شود.

ضمیمه ها:
دریافت فایل با فرمت pdf  حجم فایل:  -1 bytes

اين روزها که شيعه کشي رخ نموده است

شايد نويد آمدنت را دلالت است

آقا! شکايت دلمان را کجا بريم

"عجل علي ظهور "شما اوج حاجت است

کوفي شده زمانه و هيچ اعتماد نيست

حتي به حرف ما که دعامان شهادت است

آقا به خاطر دل زينب ظهور کن

در سوريه حضور حرامي جسارت است

آقا قبول ! منتظرانت کجا و من

وقتي تمام زندگي ام غرق حسرت است

اينجا به بغض هاي حسن خيره مانده ام

در کوچه اي که مادرتان بي حمايت است

مقصدم گريز نيست به صحراي کربلا

آنجا که ناله ي همگان وا مصيبت است

دلگیرم از زمانه بیا مهربان من
بر لب رسیده از غم ایّام، جان من
دنیا مرا به بند اسارت کشیده است
رنگ قفس شده همه‌ی آسمان من
عمرم به سر شد و نشدم آنچه خواستی
باران شرم می چکد از دیدگان من
عشّاق را به رنج و بلا آزموده‌اند
ای وای اگر «فراق» بود امتحان من
دستم بگیر تا نرود نوکرت ز دست
هجران تو ببین که بریده امان من
در عالم خیال شدم با تو همسفر
تعبیر شد اگر سحری، داستان من…
شبگرد فاطمه، شب جمعه برای تو
شب‌های چارشنبه‌ی هفته از آن من
یک شب به خاطر سفر کربلای تو
یک شب به خاطر سفر جمکران من
با خود ببر مرا سحر جمعه کربلا
تا تلّ زینبیه شوی روضه خوان من
با یک نگه برای دلم فتح باب کن
گردم فدائی تو، امام زمان من 
شاعر: یوسف رحیمی

کوچه های شهر را امشب چراغانی کنید
عرش را و فرش را آیینه بندانی کنید
آمده نور دل انگیزی به سمت سامرا
باید امشب کوچه ها را خوب نورانی کنید
طبق رسم فصل حج، مثل تمام حاجیان
جان ما را پیش پای یار، قربانی کنید
از خَم ابروی او صدها خُم می می چکد
باید امشب خلق را انگور مهمانی کنید
دیدن روی سلیمان کار آسانی که نیست
باید اوّل خوب از این مُلک، دربانی کنید
هر که باشد نوکر تو زود آقا می شود
خود به خود با یک نگاه تو مسیحا می شود
شاعر: محمد فردوسی

تو از تبار بهاری چگونه بی تو بمانم
شمیم عاطفه داری چگونه بی تو بمانم
تو از سلاله نوری، تو آفتاب حضوری
به رخش صبح سواری چگونه بی تو بمانم
تویی که باده نابی و گرنه بی تو چه سخت است
تمام عمر خماری، چگونه بی تو بمانم
ببار ابر بهاری هنوز شهره شهر است
کرامتی که تو داری چگونه بی تو بمانم
بیا به خانه دل‏ها که در فراق تو دل را
نمانده است قراری چگونه بی تو بمانم
شاعر: حمید هنرجو

لحظه ها را متوسل به دعاییم بیا
سالیانی ست که دل تنگ شماییم بیا
وسعتت در دل این ظرف نشد جا ماندیم
تشنه از حسرت رویت لب دریا ماندیم
چشممان خشک شد از وسعت این بی اَبی
و  نداریم دگر طاقت این بی اَبی
در قنوت دلمان خواهش باران داریم
ندبه خوانیم و تمنای بهاران داریم
پس ببار ای پسر حضرت باران  بر ما
که ترک خورده زمین از اثر این گرما
دامن دشت شده سفره ی  راز دل ما
داغ آلاله نشانی ز نیاز دل ما
ما که در راه تو عمریست تمامی گردیم
گرد بادیم و به دنبال شما می گردیم
چند جمعه دلمان را سر راهت آریم
تا بدانی که تمنای وصالت داریم
شهرمان را ز رخ چون قمرت روشن کن
کوچه ها را پراز نسترن و سوسن کن 
آسمان خواهش یک جرعه نگاهت دارد
نه که ما، فاطمه هم چشم به راهت دارد
شاعر: صابر خراسانی

ای بار هرچه درد جهان روی شانه ات
جانـــم فــــدای راز و نیـــــاز شبانه ات
هر صبــح با شمیم تو بیـــدار می شوم
پر می کنـــد غروب دلـــم را بهانه ات
پیدا نمی شوی و زمین در هوای توست
پس گوشه ی کدام ستاره ست خانه ات؟
بی تو اسـیــر مرثـیـه ها می شود غـزل
کی می رسد به گوش دوعالم ترانه ات؟
در انـتـظــار آیه ی امّـن یجیـبِ وصـل ...
مصــداق مضطـر است یتیـم زمانه ات
شـور بهــار وعـده ی دیــدار می دهـد
با هر نسیم می رسد از نو نشانه ات
شاعر: طاهره تختی

تو صاحبش شدی و هی زمان ادامه دار شد
نیامدی و روز و شب جهان ادامه دار شد
نشست تیر پشت تیر روی پلک هایت و
در ابروان نافذت کمان ادامه دار شد
پس از عبور از نهاد سیزده نفر فقط
به جسم تو که کوچ کرد جان ادامه دار شد
تمام گشت با خدا و با نبی اگر، ولی؛
به واژه ی علی رسید اذان ادامه دار شد
فقط به این دلیل که به وقت دردها تو را؛
صدا زدیم، بی گمان دهان ادامه دار شد
برای امتحان هر کسی زمان معین است
برای تو همیشه امتحان ادامه دار شد
صغیر بود غیبتت ضرر به شیعیان رسید
کبیر گشت غیبت و زیان ادامه دار شد
شاعر: مهدی رحیمی زمستان

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت
 دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
 آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
 با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود
داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست
 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند
همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند
مرد مولاست که تا لحظه آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده٬ در مانده
در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند
مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون
آنچنانی که علی از احد آمد بیرون
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
و ان یکاد از نفس فاطمه بر تن دارد
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد
و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت
تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت
پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت
گفت: اینبار به پایان سفر می گویم
"بارها گفته ام و بار دگر می گویم"
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است
واژه در واژه شنیدند صدارا اما...
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
شهر اینبار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی
بگذارید نگویم که احد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می نویسم که شب تار سحر می گردد
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد
شاهر: سید حمید رضا برقعی

چشم من در پی دیدار تو سرگردان است

و سرا پای وجودم ز غمت حیران است

خبر از حال تو آقا كه ندارم هرگز

لااقل از تب تو دیده ی من گریان است

به كجا خیمه زدی یوسف گم گشته من

بنگر از دوری تو حال دلم  ویران است

گوشه چشمی كن و این سائل خود را دریاب

كه نگاه تو به این قلب سر و سامان است

خوش بحال شهدا، یك شبه ره را رفتند

هركه شد همسفر تو، سفرش آسان است

روضه هایی كه به هر شام و سحر می خوانی

چون شرر بر جگر عالمیان سوزان است
شاعر: محمود ژولیده

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شعر انتظار

دسته بندی