یابن طاها ای گل لم یزلی

جان زهرا قائم آل علی

حق سنی الحق نه زیبا خلق ایدوب

نه ملاحتی دل آرا خلق ایدوب

شاهکار دست قدرت سن؛ سنی

هر ایکی دنیایه مولا خلق ایدوب

گلمینده وصفه شان و شوکتون

فوق درک و وهم دور شخصیتون

سینه سینا آرا موسالری

ایلیوب محو تماشا طلعتون

یابن زهرا سن نه صالح بنده سن

برج عزت ده مه تابنده سن

گل دیوم یوخ گل سولار سن تا ابد

بیر طراوتلی گل زیبنده سن

ای وجاهتده یوزی بدرالدجا

طلعتی آیینه ی احمد نما

اول وجاهتدن علاوه سنده وار

هیبت و شخصیت شیر خدا

کتاب ارمغان جابری، اثر محمدتقی جابری فروغی

عشق، شور و شهوت و دیدار نیست
لحظه دیدار یک، دلدار نیست
غفلت و بی پردگی ها، عشق نیست
ظاهرا دلبستگی ها، عشق نیست
عشق، بوی پاک دریا می دهد...
بوی نخلستان و خرما، می دهد...
عشق، یعنی پاک و دریایی شدن
در جهاد نفس، غوغایی شدن
پرسه در پس کوجه های انتظار
مرگ با عشق و شعور و افتخار
شعر جاویدان سرودن چون حسین
بی بدن، قرآن سرودن چون حسین
عشق، در واقع، حسینی بودنست
در خط سرخ خمینی، بودنست
عشق، آری جاودانی ماندنست!
قرن ها!!! آتشفشانی ماندنست!
نهر بی شرم فرات و نهر اشک
آب و عباس و تگرگ تیر و مشک
ظهر داغ و ضعف طفلان و زنان
السلام، ای عاشقان ای تشنگان!
عشق، تحریر کتاب اهل بیت
شعر ماتم، شعر ناب اهل بیت
رنگ ناب آب و باران است عشق
بوی مقتل، بوی یاران است عشق
راسنی، کی عشق، معنا می شود؟
ذرّه!!! کی راهیّ دریا می شود؟

شاعر: عشرت جبارزاده(نجمه)
منبع: کتاب بی باده مستان، ص 124

عزتی از غیرت خون خدا  داریم ما
خون جاری در فرات بی وفا داریم ما
اعتبار از طفل عطشان مشک خالی و فرات
آبرو از تشنگان کربلا داریم ما
نطق شور انگیز زینب پیش روی اشقیا
اشک طفلان ضجّه های کیمیا داریم ما
همچو عبّاس آن ابر مرد آن منیر هاشمی
تکسوار دشت های نینوا داریم ما
قاسم و حرّ و حبیب و عمّارها
همچو اصغر شیر خواری با وفا، داریم ما
در دل صد پاره از شمشیر شمر بد سگال
آه و افغان از ظلام اشقیا داریم ما
در صف چشم انتظاران امام عصر خویش
دیده گریان سینه سوزان از دعا داریم ما
قبله گاهی قدسی و مولود پاکی چون علی
همچو قرآن ارمغانی پر بها داریم ما
«نجمه» خواهی بشنوی جان کلام هشق را
شور عاشورا و شعر غزّه ها داریم ما
شاعر: عشرت جبارزاده (نجمه)
منبع: کتاب بی باده مستان، ص127

عالم ز جور و مفسده آتش گرفته است
پس کی ظهور می کنی ای اعتلای عشق؟
انسان در انحصار زر و شرّ و گندم است
کی می رسی به مخمصه ای مقتدای عشق؟
خُسران محض کلّ حیات و ممات ماست
کی می شویم با دل و جان مبتلای عشق؟
دستان عاشقان تو، دستان بی کسان
کی می رسد به دامنت ای همنوای عشق؟
بی نور و بی حضور همه رهرو شبیم
کی جلوه می کند مه رو ای سنای عشق؟
مارا فراق روی مَهَت را نه طاقتی!!!
تبشیر عشق می دهی از انزوای عشق؟
ما سرکشان عصر بلا!! عصر خفّتیم!!
ای آبرویمان همه نامت، ورای عشق
ما شعله می کشیم ولی نیست باکمان
کی می رسد گلاب حضورت خدای عشق؟
غفلت، ریا دل همه را خواب کرده است
کی می رسد به گوش اسیران صلای عشق؟
ما در پی صداقت و ناجی و حاجتیم
بر ما نزول میکنی ای اقتضای عشق؟
در فقر مطلقیم ز عرفان، هاتفا!!!
بنگر به حالتم فقرا ای غَنای عشق
دریاب «نجمه» را تو جمیل جماعنی
خورشید تابناک زمان اختفای عشق
وقت است پرکشی تو نقاب از جمال ماه!
تا بنگرند عالمیان منتهای عشق

شاعر: عشرت جبارزاده (نجمه)
منبع: کتاب بی باده مستان، ص 122

می نویسم برای مردی که چارگوش دلش شکسته شده
می نویسم برای مردی که شاید ازاین زمانه خسته شده
دلم از غصه غرق طوفان است غرقه ی غصه ی طوفان شما
شاعری که شکسته تر شده است از جدایی آستان شما
شاید این شعر درد دل باشد بین یک شاه و شاعر دربار...
شاعری که چنین بزرگ شده از همان ریزه های خوان شما
مدتی هست از شما دورم در جهانی عجیب می گردم
من کجا و شما کجا آقا من کجا و کجا جهان شما
مادرم را که می شناسیدش؛ یادتان هست جمعه نیمه ی شب
توی صحن حیاطتان بودیم من و مادر_ جمکران شما...
اشک می ریخت زیر لب می گفت: بپذیر این غلام را آقا
وقف کردم بنامتان یعنی شده سرباز پادگان شما
مثل اسب چموش و بی افسار من به هر سو که می شود رفتم
هیچ کاری نشد که من بکنم نشود مایه ی فغان شما
همچنان بی دلیل می گشتم تا که یک عصر شاعرم کردی
پس کمک کن که شاعرت باشم جان عالم فدای جان شما
باز شب باز خواب دیدم که توی صحن حیاطتان هستیم
روبه رویم نشسته اید و من چای ریزم به استکان شما...!
كار گروه تحريري كانون وارثان انتظار ( آقاي فرهاد علیزاده)

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار ابر بهاری، ببار... کافی نیست
چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار، کافی نیست
به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند
برای کشتن حلاج، دار کافی نیست
گل سپیده به دشت سپید می روید
سپید بختی این روزگار کافی نیست
خودت بخواه که این انتظار سر برسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

شاعر: فاضل نظری

ای حجت زمانه (عج)، زمانه چه بد شده ست
یک تکه ابر بین من و نور سد شده ست
آمد زمانه ای که فقط خار قیمتی ست
هر کس که بی حیاست گل سر سبد شده ست
بعد از عبور جمعه فراموش می شوی
یادت همیشه غرقه ی این جزر و مد شده ست
دنیا میان لجه ی خون غوطه می خورد
انسان به زیر پای هوس ها لگد شده ست
قربان چشم خیس تو گردم که ابر نیز
با یاد گریه های تو از کوچه رد شده ست
چشم تو قادر است که شق القمر کند
با شیوه ای که گوشه ی چشمت بلد شده ست
پنهان نمی کنم که در این انتظار سبز
دور از تو حال و روز دلم باز بد شده ست
شاعر: احسان اکابری

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود
داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست
 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند
همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند
مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده ٬درمانده
در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند
مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون
آنچنانی که علی از احد آمد بیرون
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
وان یکاد از نفس فاطمه بر تن دارد
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد
و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت
تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت
پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت
گفت: اینبار به پایان سفر می گویم
" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است
واژه در واژه شنیدند صدا را اما...
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
شهر این بار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی
بگذارید نگویم که احد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده از این قوم که برمی گردد

شاعر:سید حمیدرضا برقعی

ابری ام، بارانی ام، حال و هوایم خوب نیست
چشم سر، خیس است امّا چشم دل، مرطوب نیست
آفت عصیان به جان نخل دل افتاده است
علتش این است اگر محصول ها مرغوب نیست
سود بازار عمل از عُرف هم کمتر شده
ای دریغ اوضاع کار و بار من مطلوب نیست
این دل بی در اگرچه جای این و آن شده
غیر تو اصلا ً برای من کسی محبوب نیست
واقعا ً من دوستت دارم عزیز فاطمه!
غیر یوسف هر کسی که دلبر یعقوب نیست
با من ِ بیچاره هم حرفی بزن چیزی بگو
جنس این دل که دگر از جنس سنگ و چوب نیست
طاقت دوری ندارم، رحم کن بر عاشقت
صبر من مانند صبر حضرت ایّوب نیست
کربلا می خواهم آقا ... التماست می کنم
نامه ام را مُهر کن هر چند که مکتوب نیست

شاعر : محمد فردوسی

عید قربان آمد و باز آ که قربانت شوم
همچو اسماعیل به فرمان خدا رامت شوم
حاجیان اندر دیار کعبه گشتند مهمان
میزبان من بیا تا من که مهمانت شوم
عید قربان است و هر کی می دهد قربانی اش
آرزو دارم که قربانی قربانت شوم
عید روزه رفت و عید قربان، می رسد نوروز هم
روز نوروز می رسی تا سبزی خوانت شوم
باغبان از شوق گلبن می رود در خواب مست
گلشن باغم بیا تا مست مستانت شوم
دشت ها پر لاله و باغ ها پر سنبل شده
تا بکی خواهی که مجنون بیابانت شوم

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شعر انتظار

دسته بندی