خورشيد رخ مپوشان در ابر زلف، يارا

چون شب سيه مگردان روز سپيد ما را

ما را ز تاب زلفت افتاد عقده بر دل

بر زلف خم به خم زن دست گره گشا را

فخر جهانيان شد ننگ صنم پرستي

جانا ز پرده بنماي روي خدانما را

اي آشکار پنهان برقع ز رخ برافکن

تا جلوه ات ببينم پنهان و آشکارا

بي جلوه ات ندارد ارض و سما فروغي

اي آفتاب تابان هم ارض و هم سما را

بازآ که از قيامت برپا شود قيامت

تا نيک و بد ببيند در فعل خود جزا را

اي پرده دار عالم در پرده چند ماني

آخر ز پرده بنگر ياران آشنا را

بازآ که بي وجودت عالم سکون ندارد

هجر تو در تزلزل افکند ماسوي را

حاجت به تست ما را اي حجت الهي

آري بسوي سلطان حاجت بود گدا را

عمري گذشت و مانديم از ذکر دوست غافل

از کف به هيچ داديم سرمايه بقا را

ما را فکنده غفلت در بستر هلاکت

درمان کن اي مسيحا اين درد بي دوا را

اي پرده دار عالم در پرده چند پنهان

بازآ و روشني بخش دلهاي باصفا را

شاعر : فؤاد کرماني

معنی روان عشق،‌آبروی جويبار

با تو تازه می شود، لحن گويش بهار

از تو هر کجای باغ، می توان نشان گرفت

پشت يک درخت بيد، زير سايۀ چنار

از شکوه پَر زدن، از رها شدن بگو

ما قفس نشسته‌ايم، ای تو آسمان تبار

نقطه شروع عشق، راز خلقت تو بود

دور می زند فلک، تا ابد بر اين مدار

معنی دوباره‌ای، واژه از تو می شود

با تو بوی پنجره، می دهد تن حصار

از عطش کلافه‌ايم،‌ ای دليل تشنگی

بی بهانه مثل ابر، بر کويرمان ببار

شاعر : افسون امينی

بيا که آينه ي روزگار ، زنگاري است

بيا که زخم زبان هاي دوستان کاري است

به انتظار نشستن در اين زمانه ي ياس

براي منتظران چاره نيست ناچاري است

به ما مخند اگر شعرهاي ساده ي ما

قبول طبع شما نيست کوچه بازاري است

چه قاب ها و چه تنديس هاي زريني

گرفته ايم به نامت که کنج انباري است !

نيامدي که کپرهاي ما کلنگي بود

کنون بيا که بناهايمان طلاکاري است

به اين خوشيم که يک شب به نامتان شاديم

تمام سال اگر کارمان عزاداري است

نه اين که جمعه فقط صبح زود بيدارند

که کار منتظرانت هميشه بيداري است

به قول خواجه ي ما در هواي طره ي تو

" چه جاي دم زدن نافه هاي تاتاري است "

شاعر : سعيد بيابانکي

اگر چه بی کس و تنها اگر چه غم زده ايم

هميشه از تو فقط با دروغ دم زده ايم

تو گرم آمدنی ، بی خبر که ما بی تو

قرار جمعه ی اين هفته را بهم زده ايم

ميان سيرت و صورت چقدر فاصله است

فريب ما نخور آقا ، انار سم زده ايم

برای دين خدا نيست ، درد ما نان است

اگر به سينه وسر زير اين علم زده ايم

گناه ماست که اين راه بر شما بسته ست

چه غربتی ست برای شما رقم زده ايم

چو شمر و حرمله با هر گناه کردنمان

چه زخم ها به دل اهل اين حرم زده ايم

چگونه ندبه بخوانيم ما ، که يک عمر است

که دست بيعت خود را به هر صنم زده ايم

خدا کند که شبيه نصوح توبه کنيم

اگر خلاف شما حرف يا قلم زده ايم

شاعر : احسان اكابری

بدون چشم تو آری ، همیشه ویرانم

به شاخه های شکسته ، به سایه می مانم

تو آن سخاوت سبزی که انتظارت را

همیشه پنجره در پنجره پریشانم

به چشم مومن مردم گناه من این است

که با تمام وجودم تو را مسلمانم

چگونه بی تو دل من بگیرد آرامش

منی که بی نفس تو غریق طوفانم

شبی برای سکوتم ترانه می خوانی

و من به یمن صدای تو سبز می مانم

فریب آینه ها را نمی خورم هرگز

بیا برای رسیدن ، تو باش پایانم
شاعر : نرگس ایمانیان

برگشته ام به فصل تو از خط فاصله

اين روزها پريده ام از خواب چلچله

تنها کمی به ديدن تو فکر می کنم

آن هم برای حل شدن چند مسئله

ديگر تمام شهر به عشقت مقيدند

بی آن که در حضور تو باشند يک دله

تو کيستی که ديده و ناديده خوانده اند

خوبان تو را به ندبه و بدها به ولوله

ما مرده ی گرفتن جشن تولديم

چنگی به دل نمی زند اين ساز و هلهله

وقتی تمام بندر، در بند ساحل است

دريا چگونه مشت نکوبد به اسکله؟

باران چگونه باز نگردد به آسمان

دنيا چگونه سخت نگيرد به چلچله؟

اين سينه ها به فکر « الم نشرح» تو نيست

چيزی به گوش خاک بخوان مثل «زلزله»

شاعر : مرتضی حيدری آل کثير

کدامين باد آورده نسيم دلربايت را

که چون ارديبهشتی می خرامد گل هوايت را

يقينا رد شدی از کوچه های شهرمان گمنام

که باران می تراود در به در جغرافيايت را

گمان دارم بنفشه می کشد بر زير چشمانش

دمادم، صبح دم، گرد و غبار رد ِّ پايت را

که سرخوش می شود مانند باغ پسته ای هر دم

و می ريزد به کام رهگذرها خنده هايت را

تو ليلايی توشيرينی!؟تويی فرهاد يا مجنون؟

که صدها قِسم منظومه سروده ماجرايت را

خزر نام تو را بر گوش ماهی ها فرو خواند و

به ساحل می برند آوازه ی حجب و حيايت را

در اوجی خوب می دانم زمين جای بزرگان نيست

نخواهد برد از يادش زمان بال رهايت را

زمان يک جمعه مانده تا رسيدن های بی فرجام

وَ هستی می کشد با خود غم  بی نا خدايت را

بهار عافيت چشم انتظار توست می دانم

که می خواند به زير لب دعای ربّنايت را

شاعر : سيد مهدی نژادهاشمی

در قاب ستاره دیدمت در شب تار

من تا به ستاره همه جا بوی بهار

افسوس نگیرد همه کس این نفهات

بیدار دلی خواهد و آگاه به کار

طوفان شقاوت همه را کرده اسیر

خون می چکد از دیده ی مردم،مگذار

هجر تو گران،زمانه با ما به ستیز

از دور نظاره می کنی با دل زار

قربان دلت جهان تو را می طلبد

زین فاجعه خود را چه کشانی به کنار

شد وقت رحیل و دولتت یاد نکرد

هر شب شمرم ستاره ها تا به هزار

بر حال اسیران نظری از ره لطف

ای مونس جان بیا که گیریم قرار

شاعر : آسیه نعمتی رحیم آبادی

 دلِ من مالِ خودم نیست، کفیلی دارد
عشق در مکتب ما شرح طویلی دارد
کوچ کرده ست و خبر داده که بر می گردد
او که هر گوشه ی این دهکده ایلی دارد
هر چه دلباخته در حسرت او جان به لب اند
آن سفرکرده ولی صبر جمیلی دارد!
رونق بتکده ها گرچه غمی جانکاه ست
شادمانیم که این مُلک، خلیلی دارد
آه... ای منتظرانِ فرج اش برخیزید
بی گمان این همه تأخیر دلیلی دارد
شاعر: زهرا شعبانی

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شعر گل نرگس

دسته بندی