ای حجت زمانه(عج)، زمانه چه بد شده ست
یک تکه ابر بین من و نور سد شده ست

دیگر برای غنچه سری تب نمی کند
در خانه ای که خار گل سرسبد شده ست

قران به روی طاقچه ها خاک می خورد
من منتظر که باز ببینم نود شده ست

بعد از گذشت جمعه فراموش می شوی
یادت همیشه غرقه ی این جزر و مد شده ست

دنیا میان لجه ی خون غوطه می خورد
انسان به زیر پای هوسها لگد شده ست

تا آفتاب عدل تو از شرق رو کند
از ایستگاه عشق چه ایکاش رد شده ست

پنهان نمی کنم که در این انتظار تلخ

حال دل شکسته ی من باز بد شده ست

 

نام شاعر: احسان اکابری

سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش

تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی

نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد

دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

از این سرگشتگی سمت تو پارو می زنم مولا!

از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

به  طبع طوطیان هند عادت کرده ام ، هندو

 همه شب  رام رامی گفت و من الله اللهی

هلال  نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد

دعای آل یاسین خوانده ام با شعر کوتاهی

اگر عصری ست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی

اگر مهری ست یا ماهی  تو آن مهری تو آن ماهی

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها

یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی

نام شاعر: علیرضا قزوه

يابن الحسن بيا كه حلول محرم است

شادي به ما حرام شد, ايام ماتم است

شرمنده شد بهار ز گلزار كربلا

بلبل كند نوا كه خزان محرم است

ما عاشقان لاله ي سرخ محمديم

كز عطر او بهشت خداوند خرم است

صد مرده زنده مي شود از ذكر يا حسين

ارباب ما معلم عيسي بن مريم است

عيسي اگر در اخر عمرش به عرش رفت

قنداقه ي حسين شرف عرش اعظم است

با يوسفش مقايسه كردم نگار گفت

او شاه مصر باشد و اين شاه عالم است

ما را نياز سير چمن نيست در بهار

روي حسينيان گل و اين اشك شبنم است

اي صاحب عزا به عزاخانه ها بيا

ياران سينه زن همه در زير پرچم است

گر وعده ي بهشت به ما مي دهد بهار

ما نيستيم طالب رضوان, مسلم است

بر عاشقان سياحت گلشن حرام شد

خاكم به سر كه قامت سرو علي خم است

اي آب بس كن اين همه جوش و خروش را

در پيش چشم ما علي اصغر مجسم است

سقا ز تشنگان حرم شرمسار شد

شرمنده ي خجالت او نهر علقم است

ساقي تشنه , تشنه برون آمد از فرات

قربان غيرتش شود عالم اگر كم است

چون محتشم بخوان به پيمبركلاميا

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

 

نام شاعر: ولی الله کلامی فرد زنجانی

خودمانیم ها ولی من هم، عشقبازی جالبی دارم

شنبه تا جمعه طی شده تازه، یادم افتاده صاحبی دارم

«دارم از دست میروم آقا پس چرا دیر کرده ای شاها»

او نه اصلاْ خودم که می دانم ادعاهای کاذبی دارم

سال ها غایب است و باور کن کک من هم نمی گزد اما

باز هم با دروغ می گویم «تو بیا کار واجبی دارم»

او نبوده چه کار کردم من؟ به کدام آب و آتشی زده ام؟

شنبه تا پنجشنبه خوش جمعه٬:وای من نیز غایبی دارم

دیگر اوج نبودنش هم که، چند خطی سرودن از دوری است

آن هم آنقدر آخر هربیت قافیه های قالبی دارم...

نام شاعر: حسین رستمی

یوسف زهرا دگر بیرون ز قعر چاه شو

مدتی هم با خریداران خود همراه شو

گر طلوع شمس رویت مدتی خواهد کشید

از میان ابر ظلمت جلوه گر گه گاه شو

بار ما سنگین شده از کوله بار معصیت

رهنمای شیعیانت فی سبیل الله شو

رخصتی ده سر به خاک مقدمت سائیم ما

ز آن سپس از درد بی درمان ما آگاه شو

ای طبیب عشق درمان وصل روی ماه توست

در شب هجران ما طالع مثال ماه شو

سر به سرداران بی وجدان سپردن مشکل است

سرپرست عاشقان ای دلبر ذیجاه شو

ظالمان روبه صفت در فکر غارت غارتند

شیر آسا حمله ور بر گله روباه شو

خیمه غیبت گزیدن مهدیا دیگر بس است

جان به لب آمد دگر بیرون از این خرگاه شو

پادشهان در کنارت چون رعیت خاضعند

جمله شاهان را بیا اینک تو شاهنشاه شو

ای ولی الله "غفاری" نداند راه را

مرحمت فرما سراج راه این گمراه شو

نام شاعر: حسین غفاری

آقا بیا که بی تو پریشان شدن بس است

از دوری تو پاره گریبان شدن بس است

کنعان دل، بدون تو شادی پذیر نیست

یوسف! ظهور کن که پریشان شدن بس است

یعقوب دیده ام چه قَدَر منتظر شود؟

یعنی مقیم کلبه ی احزان شدن بس است

گریه  فراق گریه فراق  این چه رسمی است؟

دیگر بس است این همه گریان شدن بس است

موی سپید و بخت سیاه مرا ببین

دیگر بیا که بی سر و سامان شدن بس است

تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟

تا کی اسیر لذّت عصیان شدن ... بس است

خسته شدم از این همه بازی روزگار

مغلوب نفس خاطی و شیطان شدن بس است

سر گرم زندگی شدنم را نگاه کن

بر سفره های غیر تو مهمان شدن بس است

یک لحظه هم اجازه ندادی ببینمت

گفتی برو که دست به دامان شدن بس است

باشد قبول می روم امّا دعای تو ...

... در حقّ من برای مسلمان شدن بس است

دست مرا بگیر که عبدی فراری ام

دست مرا بگیر، گریزان شدن بس است

اِحیا نما در این شب اَحیا دل مرا

دل مردگی و این همه ویران شدن بس است

آقا بیا به حقّ شکاف سر علی

از داغ هجرت آتش سوزان شدن بس است

نام شاعر: محمد فردوسی

ما پی نبرده ایم تو را آن  چنان که هست

کاری نکرده ایم به قدر توان که هست

کــاری بــرای آمــدن تو نکــرده ایم

اما برای نذر قدوم تو جان که هست

گر بی قراری دل ما آشکـــار نیست

پیدا ز حال و روز پریشانمان که هست

دل گه گـدار از تو جـدا می شود ولـی

این دست ها دخیل بر این آستان که هست

ما در قمــار عشق، به عشق تو آمدیم

پس فارغیم از همه سود وزیان که هست

ای دل برای عقده گشایی به سامرا

ما را نبرده اند اگر ، جمکران که هست

نام شاعر: امیر حسین حیدری

مستی نه از پیاله نه از خـم شروع شـد

از جاده سـه ‌شنبه شب قم شروع شد

آییـنـه خیره شـد بـه مـن و مـن به آینــه

آنقدر «خیره» شد که تبسم شروع شد

خورشیـد ذره‌بیـن به تماشای مـن گرفت

آنـگـاه آتـش از دل هیــزم شــروع شــد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت

بـی‌تـابــی مـزارع گـنـدم شــروع شــد

مـوج عـذاب یـا شـب گــرداب ؟ هیـچ‌یـک

دریـا دلـش گرفـت و تلاطم شروع شــد

از فال دست خـود چه بـگویـم کـه مـاجـرا

از ربــنـــای رکــعــت دوم شــروع شــد

در سجـده توبـه کـردم و پایـان گـرفت کـار

تـا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

نام شاعر:فاضل نظری 

روی چشم ِ عدالت نشسته، بی تو- ده قرن- گرد یتیمی
هیچ کس را ندیده ست دنیا، این همه مهربان و صمیمی
تا نیایی زمین بی قرار است، زندگیمان اسیر غبار است
مثل آیینه های شکسته، مثل صندوقچه های قدیمی
پنجره غرق چشم انتظاری ست، کار گنجشک ها بی قراری ست
نور، در حالت ِ احتضار است، دارد آیینه وضع وخیمی
دارم از دوریت می نویسم، گریه کن پابه پای ورق ها!
تا قلم حس کند بودنت را، ای که در درد هامان سهیمی
دیدنت را نصیب زمین کن! عشق را با نگاهت عجین کن!
تا کجا را بگردیم حیران؟ ... مهربانم کجاها مقیمی؟!
گوش سنگین دیوارهامان، پر شده از طنین قدم هات
می وزی در رگ و ریشه ی شهر، روز و شب همسفر با نسیمی
کوچه ها حسن یوسف بکارید! جمعه شاید عزیزی بیاید
باد، آورده پیراهنش را، با همان عطر پاک و صمیمی
نام شاعر:حسنا محمدزاده
 

صدایت می‌کنم، عالم شمیم عود می‌گیرد
و چشمانم به یاد تو، غمی مشهود می‌گیرد
شبی در خلوت لاهوتی روحم تجلی کن
که دارد شعرهایم رنگی از بدرود می‌گیرد
سواحل در سواحل، خاک سرگرم گل افشانی‌ست
که روزی رنگ و بو از آن گل موعود می‌گیرد
در اشراق ترنم‌ها و آفاق تغزّل‌ها
زمین را نغمة جادویی داوود می‌گیرد
هلا! ای قدسیِ سرچشمة انفاس جالینوس
به دشت زخم‌هامان، نقشی از بهبود می‌گیرد
ببین مولا! به محض اینکه از عشق تو می‌گویم
جهان را، شوق یک فردای نامحدود می‌گیرد
نام شاعر:صالح محمدی امین

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - شعر گل نرگس

دسته بندی