پاسدار شهید سید رضا مظاهری مقدم:

خدا دوست دارد مردمی را که هنگام دفاع، روبروی دشمن می ایستند.

خانواده عزیز من! بدانید که فرزند شما با شناخت کامل و با هدف متعالی، به جبهه های حق علیه باطل رفته و به آرزوی نهایی خودش یعنی شهادت نایل آمده است.

افتخار کنید که همچون من فرزندی را تربیت کرده و او را در راه خدا قربانی داده اید.

اگر روزی دل تان برای من تنگ شد، برای امام حسین (ع) و علی اکبر و علی اصغر گریه کنید.

با لباس مقدس پاسداری دفنم کنید و بر سر قبرم با صدای نالان و عزاداری مهدی فاطمه (عج) را صدا بزنید.

از خدا بخواهید با ظهور آن امام بزرگوار، انقلاب ما را بر انقلاب آن عزیز زهرا (س) متصل سازد.

برادر آزاده دکتر مهاجر از همرزمان شهید می گفت: در عملیات مسلم بن عقیل باهم بودیم. شب عملیات (سید رضا) با صدای یا مهدی یا مهدی و سینه زنان پیش می رفت و در همان حال نیز شهید شد.

منبع: کتاب ماندگاران، حامد شب خیز، ص 59

تا فکر و ذکر همه دیدار دلبر است

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

من در میان جمع و دلم سمت سامرا

آنجا که اشک زائرش از آب کوثر است

دیری است رفته است و دگر برنگشته است

دیری است آسمان دلم بی کبوتر است

او پیش رو نشسته و من کورم از گناه

او می زند صدا و این گوش من کر است

آواره ایم در هیئت و شنیده ایم

در روضه احتمال حضورش قوی تر است

شاید صدای گریه آقا بلند شد

چون روضه های مادر او گریه آور است

در فاطمیه پهلوی او تیر می کشد

او نیز زخمی غم دیوار و آن در است

آقا سری بزن به مدینه نگاه کن

کوچه بدون نور تو صحرای محشر است

آقا بگو چگونه تحمل بیاورم

یک زن که در مقابل یک فوج لشگر است

انگار در گلوی شما بغض می شود

آن ریسمان که بسته به دستان حیدر است

اینجا برادران همه در فکر خنجرند

شکر خدا که یوسف ما بی برادر است

گرچه پر از گناه ولی در رکابتان

آخر شهید می شوم این حرف آخر است

شاعر : حاج منصور ارضي

فاطمه جان ِ نبی ِ خـاتم است
فاطمه فخر ِزنانِ عالم است
فاطمه  دختِ نبوّت ، مصطفی
همسر ِ شاهِ ولایت ، مرتضی
فاطمه الگوی حُسن و رحمت است
اُسوه ی صبر و وقار و همّت است
فاطمه هرگز تمنّایی نداشت
از علی هرگز تقاضایی نداشت
فاطمه دنباله ی نسل ِ پدر
بحر ِعصمت را چو او نبوَد گهر
فاطمه امّ ِ ابیهای رسول
پاره ی قلب پدر باشد بتول
فاطمه زهرای حیدر بود و بس
فاطمه دخـتِ  پیمبـر بود و بس
فاطمه پهلو شکسته، غرقِ خون
وصفِ شأنش از توان ِمن ، فزون
دشمنت زد بر تو سیلی، فاطمه
روی ماهت گشت نیلی ،فاطمه
آسمان نالان ز ِ دردِ فاطمه
کوه حیران، از نبردِ فاطمه
عاقبت ،مرگِ گل ِ یاس ِکبود
شیعه را جز سوگ و جز ماتم نبود
مرتضی بر جسم ِاو غسّال شد
زین سبب ،خون دردلِ اطفال شد
گنج بوده،جسم ِپاک و اطهرش
کرد پنهان،گنجِ خود را همسرش
کاش گردم ، خاکِ پای فاطمه
هسـتی ام گردد فــدای فاطمه
ای خداونـدِ بـزرگ و داد رس
تـو  بـه دادِ امّـتِ زهـرا برس
مهدی،ای امّیدِ این خیل ِعظیم
کی به دیـدار ِتو نایل می شویم
شاعر : نسیم سحر( زرناز )

دلم گرفته خدایا، چگونه عید بگیرم؟
رسیده ماتم زهرا، چگونه عید بگیرم؟
به یاد ماتم مادر، شکسته شد دل مهدي
در این مصیبت عظمی، چگونه عید بگیرم؟
عزیز جان پیمبر، انیس و مونس حیدر
شدي فسرده ز غمها، چگونه عید بگیرم؟
زدند آتش کین بر در سراي تو دو نان
تو سوختی ز غم آنجا، چگونه عید بگیرم؟
شدي شهیده و بعد از تو دشمنان تو گفتند
علیست بیکس و تنها، چگونه عید بگیرم؟
حسن ز غصه پریشان، حسین غمزده گریان
به ناله زینب کبري، چگونه عید بگیرم؟
شاعر : محمد حسن زاده

عيد جديدي آمد و آغاز سالي‌ ست
آقاي من! امسال هم جاي تو خالي ‌ست
وقتي که لب مي‌خندد و دل غرق آه است
يعني که بي تو عيدهاي ما خيالي ‌ست
ما غائبيم از محضرت که روسياهيم
آثار با خورشيد پيوستن زلالي ‌ست
چشمان تو از غصه هاي ما پر از اشک
اوقات ما از ياد تو اما چه خالي‌ ست!
ماه رُخت را در شب گيسو مپوشان
در شام هجران بي‌گمان صبح وصالي‌ ست
دل هاي بيدار و ... جهاني چشم در راه
در انتظارت جمعه هاي ما سؤالي ‌ست
این روزها در کوچه های فاطمیه
سهم تو و چشمان تو آشفته حالی ‌ست
چشم انتظارت مانده چشمان کبودی
برگرد، با تو شوکت مولي الموالي‌ ست
شاعر : یوسف رحیمی

لعنت به عدو که روح تقوا را کشت
ایمان و کمال و عشق و معنا را کشت
باز آ و بگیر انتقامی سنگین
از آنکه ز راه ظلم زهرا را کشت

 

ای نور خدا سرشته با آب و گِلَت
ای مهر علی راز هویدای دلت
این ذکر هزارساله ی مهدی توست
ای یاس نبی « بِاَیِّ ذنب قتلت؟

 

من مهدیم در دست تیغ انتقامم
مادر به قبر مخفی ات بادا سلامم
مادر دلم خون است از بندم رها کن!
دستی برآور بر ظهور من دعا کن!
من بهترین یار وفادار تو هستم
روز ظهورم هم عزادار تو هستم

 

خدایا به سوز دل مولا علی (ع)

و به پهلوی بشکسته ی زهرای مرضیه (س)
قَسمت می دهیم که فرج منتقم شان را برسانی

 

الا طلیعه ی کوثر سفر بس است بیا

غروب غربت مادر سفر بس است بیا
بیا که چشم به راهت نشسته خاک بقیع

به جان فاطمه دیگر سفر بس است بیا

 

فرزند آن بشکسته پهلو خواهد آمد

با رمز یاالله و یا هو خواهد آمد
والفجر یعنی شیعیان وقتی نمانده

با ذو الجناح و ذوالفقار، او خواهد آمد

 

سوز دل سیاهم دیگر اثر ندارد

بس که گناه کردم اشکم ثمر ندارد
ای کاش قبل مردن یار از سفر بیاید

او عزم انتقام زهرا مگر ندارد

 

چرا شب غم ما را سحر نمی آید

چرا ز یوسف زهرا خبر نمی آید
عزیز فاطمه! یکدم بیا به محفل ما

مگر به مجلس مادر، پسر نمی آید

 

یا فاطمه (س) جان
یاریمان کن در انتظار روزی که فرزندت بیاید
و انتقام صورت نیلی ات را بگیرد، ثابت قدم بمانیم

 

تو را از جان و دل باشم خریدار

بیا ای یوسف زهرا(س) به بازار
بیا و انتقام مادر خویش

بگیر از دشمن بد اختر خویش
از آنهایی که حقش غصب کردند

عدو را جای حیدر نصب کردند

 

عادت به روضه کرده دلم روضه خوان کجاست
صاحب عزای فاطمه، آن بی نشان کجاست
قربان اشک روز و شب چشم خسته ات
مولا فدای مادر پهلو شکســــته ات

 

دل از غم فاطمه توان دارد ؟ نه

و ز تربتِ او کسی نشان دارد؟ نه
آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاری

جز مهدی صاحب الزمان دارد؟ نه

 

ز آن روزی که سیلی خورد زهرا 

سیه شد روزگار اهل معنا
شنیدم زعارفی که می فرمود 

حکم فرج را کند زهرای سیلی خورده امضا

 

فاطمیه آمد و آن مونس و همدم کجاست؟

شمع می پرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟
در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا

تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست

 

 

اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين
افتاده است پشت در خانه, مادرت
آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت
غير از مزار خاكي پنهان مادر ت

 ای واژه ی نهفته به دل های منتظر
نامت به باور همه اعصار، منتشر
 چشمم به جمعه خیره شد ای آفتاب عدل
لختی بتاب، تا بشود ظلم، منکسر
جان های تشنه با تو چه سیراب می شوند
دل های خسته در طلب توست، منحصر
قدری ببار و دشت بیارای و سبز کُن
لطف خدا به ما همه در توست، مستتر
ای ذوالفقار تشنه ی عدل ای ضمیر پاک
ای از ریا و ظلم و ستم، سخت منزجر
برچین بساط ظلم و ستم را، از این زمین
بفکن به خاک، پشت ریا، شاه مقتدر
در آرزوی یک نفسم، در هوای تو
ای واژه ی نهفته به دل های منتظر
شاعر: مصطفی معارف

تو نیستی و من از جمعه ها غریب ترم
چگونه از غم هر جمعه جان به در ببرم؟

درست مثل همین جمعه های بی کس و کار
به کوچه کوچه این شهر، گیج و در به درم

غروب ها که به یادت بهانه می گیرم
و شعله می شکفد از لهیب بال و پرم؛

تمام ثانیه ها را دچار گریه خویش
به عرش می برم از این دعای جان به سرم:

اگر قرار نبود عاقبت به خیر شود
شبانه های نفس گیر و هق هق سحرم؛

چرا امید شدی سوره سوره در دل من
خدای من که بسوزد روان بی خبرم؟

تو باید این دلِ چشمْ انتظار را ببری
به صبح وصل، به آغوش وعده های گرم

غروب جمعه دوباره نشسته در تن شهر
و اشک، پیر شده روی گونه های تَرَم

یک عمر به انتظار ماندیم همه
غمدیده و بیقرار ماندیم همه
بازآ که شکست، دل ز یاد غم تو
بی روی تو بی بهار ماندیم همه

 

کاش مهدی به جهان چهره هویدا می کرد
گره از مشکل پیچیده ماوامی کرد
کاش می آمد وبا آمدنش
قبر مخفی شده ی فاطمه (س) پیدا می کرد

 

هر شب که انتظار فرج می‏برم به روز
شرمنده ‏ام که بی تو نفس می‏کشم هنوز

 

سر راهت در انتظارم

برده هجرت صبر و قرارم

جز ظهورت اي گل زهرا

به خدا حاجتي ندارم

 

کی شود بینم رخ ماه دل آرای ترا
تا کشم بر دیدگان خاک کف پای تر
سر به بالین با امید دیدن رویت نهم
تا مگر در خواب بینم روی زیبا ترا

 

چشم همه به راه است،شاید ز در درآیی
هم پرچم حسینی بر دوش خود بگیری
هم قبر مادرت رابر شیعیان نمایی
ای غایب از نظرها،کی می شود بیایی
پرده زرخ بگیری، صورت به ما گشایی

 

باز به انتظار تو جمعه غروب مي‌شود
اگر بيايي از سفر، آه چه خوب مي‌شود

 

مرا از شرمساري ها رها کن
زدست بي قراري ها رها کن
بيا يک صبح آدينه دلم را
از اين چشم انتظاري ها رها کن

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است
ما بر آنیم که این ذکر جهانی گردد
اللهم عجل لولیک الفرج

 

جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

 

آرزو هايم زير انبوهي از خاکستر
هنوز نفس مي کشد
هنوز شعله ورند
نسيم مهرباني تو کدام جمعه مي وزد

 

آتشی از عشق در جانم فکندی، خوش فکندی
من که جز عشق تو آغازی و پایانی ندارم
سر نهم در کوی عشقت، جان دهم در راه عشقت
من چه گویم؟ من به جز عشقت سر و جانی ندارم

 

اي راحت دل، قرار جانها! برگرد
درمان دل شکسته ما، برگرد
مانديم در انتظار ديدار، اي داد!
دلها همه تنگِ توست آقا! برگرد

 

مانديم و نديديم به ناز آمدنت
چون سرو سرافراز، فراز آمدنت
دل در خم کوچه شهادت مانده ست
يک عمر در انتظار از آمدنت

 

شايد آن روز که سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد کرد
خبر از دل پر درد گل ياس نداشت!
بايد اين طور نوشت:
هر گلي هست
چه شقايق، چه گل پيچک و ياس!
تا نيايد آقا زندگي دشوار است

تقویم هم دیگر تماشایی ندارد
وقتی که جمعه ، صبح زیبایی ندارد
حبس دعای من مرا درگیر من کرد
در این منیت ها خدا جایی ندارد
از چه پیِ حکم از لب دلدار رفتی؟
آقا بجز تقوا که فتوایی ندارد
پرونده ام نزد شما و روح تقوا
بر صفحه ی پرونده امضایی ندارد
بازار عشق و تو خریدار و گدایت
جز جان خود که جنس اعلایی ندارد
بی حُبِّ حُبِّ حُبِّ تو محبوب خالق
خلقت که دیگر مغز و معنایی ندارد
چند روز دیگر عمه ات با ناله گوید:
بابا دگر در خانه زهرایی ندارد

شاعر : جعفر ابوالفتحی

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - عزیز زهرا

دسته بندی