وقتی روايت امام صادق(ع) را در ابتداي دعای عهد1 ديدم با خود گفتم واقعا خدا با خوندن چهل روزه ی یه دعاي سه صفحه اي ما رو از ياوران امام و در ركاب ايشون قرار مي ده؟ اگه به اين سادگي ميشه از ياوارن امام بود که خيليا به اين مقام مي رسن!
با همه ي اين افكار شروع به خوندن عهد ميان خود و امامم كردم و هرروز بعد از نمار صبح اين دعا را با تلويزيون و اگه امكانش نبود خودم مي خوندم. بعد از چند روز، يه روز صبح ختم من به هم خورد و بايد دوباره از روز اول شروع مي كردم، اين سري هم به يه علت ديگه دوباره وسطاي كار همين اتفاق افتاد  ..... و چند بار همین اتفاق تکرار شد، حتي الان هم كه دقيق فكر مي كنم نمي دونم تونسته م چهل روز مداوم اين دعا را بخوانم و حداقل مصداق ظاهري روايت باشم يا نه.....؟؟؟
با اين اتفاقاتي كه افتاد و چند بار ختمم کات شد فهمیدم جداي از معرفت و درك مفاهيم دعا و عملي كردنش، خواندن ظاهري دعا براي چهل روز هم كار هر كسي نیست... همت و اراده ی محکمی میخواد!
 
پی نوشتها:
1." هركس چهل صباح اين عهد را بخواند از ياوران قائم ما باشد و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد خدا او را از قبر بيرون آورد كه درخدمت آن حضرت باشد"

کار گروه تحریر وارثان انتظار (نوشته: خانم موسوی)

 

در اتوبوس نشسته بودیم كه اذان از رادیو پخش شد. جوان به راننده گفت: نگه دارید تا نماز  بخوانیم.
راننده گفت: وقتی به قهوه خانه رسیدیم، نگه می دارم ولی جوان اصرار داشت كه همین  اول وقت نمازش را بخواند.
بحث بالا گرفت تا اینكه بالاخره راننده تسلیم شد و توقف كرد. جوان كنار جاده با آرامش كامل نمازش را خواند و سوار شد.
بعد از سوار شدن گفت: من به امام زمان(عج) قول داده ام كه نمازم را اول وقت بخوانم و بعد قصه خود را تعریف كرد.
گفت: من در یك كشور اروپایی درس می خواندم. محل اقامتم تا دانشگاه فاصله زیادی داشت و روزانه فقط یك اتوبوس این مسیر را طی می كرد.
یك روز كه برای آخرین آزمون فارغ التحصیلی عازم دانشگاه بودم ، اتوبوسِ پر از مسافر، وسط راه خراب شد و روشن نشد.  مسافران پیاده شدند و كنار جاده منتظر ماندند تا وسیله ای پیدا شود و آنها را به مقصد برساند. من كه از این وضعیت بسیار نگران بودم و وقت زیادی هم نداشتم، مرتب قدم می زدم و به جاده نگاه می كردم و حرص می خوردم كه زحمات چندین ساله ام در آستانه سفر به ایران بر باد رفت و...
در همین اثنا در ذهنم خطور كرد كه در ایران وقتی مشكلی داشتیم، متوسل به امام زمان(عج) می شدیم و از او كمك می خواستیم. با دل شكسته اشكم جاری شد . با خودم گفتم: یا صاحب الزمان(عج)! اگر امروز كمكم كنی تا به امتحان برسم، قول می دهم و متعهد می شوم تا آخر عمر نمازم را همیشه اول وقت بخوانم!
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود كه آقایی از دور آمد و با زبان محلی به راننده گفت: چی شده؟ بعد مقداری ماشین را دستكاری كرد و گفت: برو استارت بزن! ماشین خراب روشن شد و همه  خوشحال سوار شدند.
من هم از همه امیدوارتر سوار شدم. همین كه اتوبوس خواست حركت كند، همان آقای ناشناس بالا آمد و من را به اسم صدا زد و فرمود: قولی كه به ما دادی یادت نرود! نماز اول وقت را فراموش نكن!
من كه نمی توانستم حرفی بزنم، فقط احساس كردم آقا رفت و من او را ندیدم! شروع كردم به اشك ریختن  و گریه كردن!

Subscribe to RSS - عهد با امام زمان

دسته بندی