نام کتاب: شاهزاده روم مادر امام زمان (عج)

نویسنده: سید محمد حسن مومنی

ناشر: دلیل ما

سال انتشار: 1397

نوبت چاپ: نهم

قیمت: 4000 تومان

تعداد صفحه: 64

شابک:  ۹۷۸۹۶۴۷۹۹٠۵۴۷

زبان کتاب:  فارسی

نوع جلد: شومیز

 

مادر امام زمان(عج)، دختر قیصر روم بود که او را چند بار در در مجلس عروسی می آورند ولی آن مجالس به تقدیر الهی با شکسته شدن دیوارها و ... به سرانجام تا در نهایت در طی یک داستان واقعی و خواندنی، این بانوی بزرگوار به خاندان امامت وارد می شود و مادر یکی از برجستگان خلقت میشود. شیوه ی داستانی کتاب بسیار جذاب است و مخاطبان بسیاری از کودک و نوجوان و بزرگسالان را نیز به خود جذب میکند.

نکته 149 از خصوصیاتِ امام
از خصوصیاتِ امام قائم عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف اینکه آن حضرت از ناحیه پدر از نسلِ امام حسین علیه السلام است، از ناحیه مادر از نسل امام حسن علیه السلام است، از این رو که مادر امام باقرعلیه السلام از فرزندانِ امام حسن علیه السلام است.(1)
نکته 150 از خصوصیاتِ امام
از ویژگی هايِ او اینکه پس از ظهور، حضرتِ عیسی علیه السلام از آسمان آمده و پشتِ سر او نماز بجا می آورد.(2)
نکته 151 او...
امام عصرعلیه السلام اهلِ قیام و جهاد،(3) عبادت و تهجّد،(4) خشوع و خضوع،(5) زهد و ساده زیستی،(6) صبر و بردباري،(7) عدالت و احسان،(8) و... است. او سرآمدِ همگان در علم و دانش،(9) سراپا عدل و برکت و پاکی است.(10)

منبع: هزار و یک نکته از امام مهدی (عج) محمد رحمتی شهر رضا

1.اثباه الهده ج 7 ص 184

2.اثباه الهده ج 7 ص 184

3.الحجاج المجاهد و القائم المومل از جمله القاب حضرت در ادعیه است. مفاتیح الجنان دعابرای امام عصر و دعای شریف افتتاح

4.بابی من لیله یرعی النجوم ساجدا و راکعا.مکیال المکارم ج 1 ص 122

5.خاشع لله کلخشوع النسر لجاحه، عقد الدرر ص 158، یکون من الله علی حذو لا یغتر بقرابه الا لملاحم و الفتن ص 108

6.ما لباسه الا الغلیظ و ما طعامه الا الجشب، بحار الانوار ج 52 ص 354

7.علیه صبر ایوب. کمال الدین ص310

8.در دعای شریف افتتاح آمده است: العدل المنتظر

9.اوسعکم کهفا و اکثرکم علما. بحار الانوار ج 51 ص 115 ان العلم بکتاب الله و سنه ی نبیه لینبت فی قلب مهدینا کما ینبت الزرع علی احسن نباته. کمال الدین ج 2 ص 653

10.اذ بعث الله رجلا من اطایب عترتی و ابرار ذریتی عدلا مبارکا زکیا. الملاحم و الفتن ص 108

آیا می دانید در نیمه شعبان 255 هجری در سامرا ، چه کسی دیده به جهان گشود؟

آیا می دانید پدر امام عصر(ع) امام حسن عسگری(ع) و مادر ارجمند ایشان، نرجس، دختر یوشعا، پسر قیصر روم و از نسل شمعون، یکی از حواریون حضرت مسیح(ع)، است؟

آیا می دانید مشهور ترین القاب آن حضرت، مهدی، قائم، حجت و بقیة الله است؟

آیا می دانید رسول خدا(ص) درباره ی امام زمان (ع) فرمودند:

قائم (ع) از اولاد من است؛ اسم او اسم من، کنیه ی او کنیه ی من، شمایل او شمایل من و رویش او رویش من است؟

با توجه به سوالات فوق، تا چه اندازه نسبت به امام عصر(عج) شناخت دارید؟

نکته 14 ملّیت مادرِ حضرت
مادرِ امام دوازدهم - (عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف) «ملیکۀ » ،دخترِ « یشوع » پسرِ قیصرِ روم است  که مادرش از نسل ،« شمعون »  یکی از حواریین مسیح بود. او توسّط نیروهايِ اسلامی به اسارت درآمد و به صورتِ کنیز در معرضِ فروش قرار گرفت و به وسیله فرستاده امام هادي(علیه السلام)از بازار برده فروشان « بغداد » خریداري و به محضرِ امام هادي(علیه السلام) در « سامرّا » برده شد.(1)
نکته 15 وجهِ یکی از القابِ مادرِ حضرت(علیها السلام)؛صقیل
صقیل، به معنايِ زدوده و صیقلی است. به گفته سید محمّد صدر، خانواده امام(علیه السلام) وقتی دیدند آثارِ حمل در این کنیز مشاهده نمی شود علاوه بر اسمِ گل هاي نرجس، سوسن و ریحانه، نامِ تازه اي برايِ وي انتخاب کردند که « صقیل » بود.(2) در  روایتی دیگر علّتِ این نام را نورانیت و درخششِ آن بانو به خاطرِ حملِ فرزندي نورانی می داند. {قیل لسبب الحمل صقیل.(3)}
مرحوم مجلسی در توضیحِ آن می نویسد: انما سمی صیقلا او صقیلا لما اعتراه من النور و الجلاء بسبب الحمل المنور. یقال : صقل السیف و غیره اي حلاه فهو صقیل و لایبعد ان یکون تصحیف الجمال(4)

منبع: کتاب هزار و یک نکته پیرامون امام زمان (عج)، محمد رحمتی شهر رضا

پی نوشت ها:

1.کمال الدّین : 317 . در مورد نقد و بررسی این روایت، ر.ك : تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم(علیه السلام):115-114

2.تاریخ الغیبۀ الصغري : 2

3.کمالالدّین : 432

4.بحارالانوار 51: 15

نکته 8 تحتِ نظر بودنِ مادرِ امام - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف
مورّخان نوشته اند  « نرجس خاتون » مادرِ گرامیِ امام مهدي (عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف) همواره تحت نظر بود تا این که حوادث گوناگونی حکّام عباسی را به خود مشغول کرد و از آن بانو در جهت دستیابی به حضرت دست کشیدند. آن حوادث از این قرار است: درگیري با یعقوب بن لیث صفاري، خروج معتمد و متوکّل از سامرّا و سفر به بغداد به خاطر غائله یعقوب لیث، مرگِ عبیداللَّه بن یحیی بن خاقان، وزیرِ معتمد در سالِ 263 هجري قمري، مرگِ قاضی القضاة، حسین بن ابی شوراب در سالِ 261 هجري قمري که او مأمورِ کنترلِ نرجس خاتون و دیگر زنان بود ادامه قیام، « صاحب زنج »یا « زنگیان » که مشکلات زیادي براي عبّاسیان به وجود آورد.
نکته 9 امتحان جعفر کذّاب
هنگامی که برخی از شیعیان قم، براي دادنِ وجوهات خویش، به سامرّا آمده بودند، با خبرِ وفاتِ امام حسن عسکري(علیه السلام) روبرو شدند. بعضی ها آنان را به نزدِ جعفر راهنمایی کردند. شیعیان نیز پس از آزمایش جعفر، از تحویل اموال به جعفر خودداري کردند و به پیکی که امام زمان(علیه السلام) فرستاده بود، وجوهات را تحویل دادند.

منبع: کتاب هزار و یک نکته پیرامون امام زمان (عج)، محمد رحمتی شهر رضا

پی نوشت ها:

کمال الدین ج 2، ص 476

عنوان کتاب:       امام مهدی علیه السلام از ولادت تا ظهور
موضوع :               مهدویت
نویسنده:              م‍ح‍م‍دک‍اظم‌ ق‍زوی‍ن‍ی
ت‍رج‍م‍ه‌ و ت‍ح‍ق‍ی‍ق:‌  ع‍ل‍ی‌ ک‍رم‍ی‌ و م‍ح‍م‍د ح‍س‍ی‍ن‍ی‌
نشر:                       ق‍م‌، انتشارات ال‍ه‍ادی
نوبت :                   چاپ دوم، 1376
تعداد صفحات:       653صفحه
فرمت:                      pdf
این کتاب با 24 بخش، حاوی مباحث مهدویت به نحو گزارشی، تحلیلی و توصیفی است. مهم ترین مطالب این اثر عبارت اند از : امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در منابع اهل سنت، نوید قرآن و ائمه (علیه السلام) به امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ولادت، نام های حضرت، مادر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، غیبت صغرا، نواب اربعه، مدعیان دروغین سفارت و نیابت، تشرف یافتگان، طول عمر، ظهور و نشانه های آن، مدعیان دروغین مهدویت، بهائیت، یاران، دعای عهد، دولت و حکومت امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و رجعت.
 

ضمیمه ها:
دریافت فایل با فرمت pdf  حجم فایل:  -1 bytes

محمد بن بحر شيبانی گويد: در سال 286 ق. وارد کربلا شدم و قبر آن غريب ـ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ـ را زيارت کردم. سپس به جانب بغداد رو کردم تا مقابر قریش را زیارت کنم و در آن وقت، گرما در نهایت خود بود و بادهای حارّه می‌وزيد و چون به مشهد امام کاظم(علیه‌ السلام) رسیدم، نسیم تربت آکنده از رحمت وی را استشمام نمودم که در باغ‌های مغفرت در پیچیده بود. با اشک‌های پیاپی و ناله‌های دمادم بر وی گريستم و اشک، چشمانم را فرا گرفته بود و نمی‌توانستم ببینم و چون از گريه باز ایستادم و ناله‌ام قطع گردید، دیدگانم را گشودم. پیرمردی را دیدم پشت خمیده با شانه‌های منحنی، که پیشانی و هر دو کفِ دستش پينه سجده داشت و به شخص دیگری که نزد قبر همراه او بود، می‌گفت: ای برادرزاده! عمویت به واسطه علوم شریف و غیوب دشواری که آن دو سیّد به وی سپرده‌اند، شرف بزرگی یافته که کسی جز سلمان بدان شرف نرسیده است و هم‌اکنون مدّت حیات وی استکمال پذیرفته و عمرش سپری گردیده است و از اهل ولایت، مردی را نمی‌یابد که سرّش را به وی بسپارد. با خود گفتم: ای نفس! همیشه از جانب تو رنج و تعب می‌کشم و در همه حال برای کسب علم بدین سو و آن سو می‌روم و اکنون گوشم از این شخص، سخنی را می‌شنود که بر علم فراوان و آثار عظیم وی دلالت دارد. گفتم: ای شیخ! آن دو سیّد چه کسانی هستند؟ گفت: آن دو ستاره نهان که در «سُرّ من رأی» خفته‌اند. گفتم: من به موالات و شرافت محلّ آن دو در امامت و وراثت سوگند یاد می‌کنم، که من جويای علوم و طالب آثار آن ها هستم و به جان خود سوگند که حافظ اسرار آنان باشم.

گفت: اگر در گفتارت صادق هستی، آنچه از آثار و اخبار آنان داری بیاور و چون کتب و روایات را وارسی کرد، گفت: راست می‌گويی. من بشر بن سلیمان نخّاس از فرزندان ابو ایّوب انصاری و از موالیان امام هادی و امام عسکری(علیهما السلام) و همسایه آن ها در «سرّ من رأی» بودم. گفتم: برادرت را به ذکر برخی از مشاهدات خود از آثار آنان گرامی بدار.

گفت: مولای ما امام هادی(علیه‌ السلام) مسائل بنده فروشی را به من آموخت و من جز با اذن او خرید و فروش نمی‌کردم و از این رو از موارد شبهه‌ناک اجتناب می‌کردم؛ تا آنکه معرفتم در این باره کامل شد و فرق میان حلال و حرام را نیکو دانستم.

یک شب که در «سرّ من رأی» (سامرا) در خانه خود بودم و پاسی از شب گذشته بود، کسی درِ خانه را کوفت. شتابان به پشت در آمدم؛ دیدم کافور ـ فرستاده امام هادی(علیه‌السلام) ـ است که مرا به نزد او فرا می‌خواند. لباس پوشیدم و بر او وارد شدم. دیدم با فرزندش ابومحمد و خواهرش حکیمه خاتون از پس پرده گفت‌ و گو می‌کند. چون نشستم، فرمود: «ای بشر! تو از فرزندان انصاری و ولایت ائمه(علیهم السلام) پشت در پشت، در میان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهل‌ بیت هستید و من می‌خواهم تو را مشرّف به فضیلتی سازم که بدان بر سایر شیعیان در موالات ما سبقت بجویی؛ تو را از سرّی مطّلع می‌کنم و برای خرید کنیزی گسیل می‌دارم. آنگاه نامه‌ای به خط و زبان رومی نوشت و آن را در پیچید و به خاتم خود ممهور ساخت و دستمال زرد رنگی را که در آن 220 دینار بود، بیرون آورد و فرمود: آن را بگیر و به بغداد برو و ظهر فلان روز، در معبر نهر فرات حاضر شو و چون زورق‌های اسیران آمدند، جمعی از وکیلان فرماندهان بنی عباس، خریداران و جوانان عراقی دور آن ها را بگیرند.

چون چنین دیدی، سراسر روز شخصی به نام عمر بن یزيد برده فروش را زیر نظر بگیر و چون کنیزی که صفتش چنین و چنان است، از خریداران و اطاعت آنان سر باز زند، تو به آن مکاشف مهلت بده و تأملی کن، بنده فروش آن کنیز را بزند و او به زبان رومی، ناله و زاری کند و بدان که گويد: وای از هتک ستر من! یکی از خريداران گوید: من او را 300 دینار خواهم خريد که عفاف او باعث مزيد رغبت من شده است و او به زبان عربی گويد: اگر در لباس سلیمان و کرسی سلطنت او جلوه کنی، در تو رغبتی ندارم؛ اموالت را بیهوده خرج مکن! برده فروش گويد: چاره چیست؟ گريزی از فروش تو نیست. آن کنیز گوید: چرا شتاب می‌کنی؟ باید خریداری باشد که دلم به امانت و دیانت او اطمینان یابد. در این هنگام برخیز و به نزد عمر بن یزيد برو و بگو: من نامه‌ای سربسته از یکی از اشراف دارم که به زبان و خطّ رومی نوشته و کرامت، وفا، بزرگواری و سخاوت خود را در آن نوشته است. نامه را به آن کنیز بده تا در خلق و خوی صاحب خود تأمّل کند. اگر به او مایل شد و به آن رضا داد، من وکیل آن شخص هستم تا این کنیز را برای وی خریداری کنم.»

بشر بن سلیمان می‌گوید: همه دستورات مولای خود ـ امام هادی(علیه‌ السلام) ـ را درباره خریداری آن کنیز به جای آوردم و چون در نامه نگریست، به سختی گريست و به عمر بن یزيد گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش! و سوگند اکید بر زبان جاری کرد که اگر او را به صاحب نامه نفروشد، خود را خواهد کشت و در بهای آن گفت‌ و گو کردم تا آنکه بر همان مقداری که مولایم در دستمال زردرنگ همراهم کرده بود، توافق کردیم و دینارها را از من گرفت و من هم کنیز را خندان و شادان تحویل گرفتم و به حجره‌ای که در بغداد داشتم، آمدیم. چون به حجره درآمد، نامه مولایم را از جیب خود درآورده و آن را می‌بوسید و به گونه‌ها و چشمان و بدن خود می‌نهاد و من از روی تعجب به او گفتم: آیا نامه کسی را می‌بوسی که او را نمی‌شناسی؟

گفت: ای درمانده و ای کسی که به مقام اولاد انبیا معرفت اندکی داری! به سخن من گوش فرا دار و دل به من بسپار که من «ملیکه»، دختر یشوعا ـ فرزند قیصر روم ـ هستم و مادرم از فرزندان حواریون، یعنی شمعون، وصیّ مسیح(عليه السلام) است و برای تو داستان شگفتی نقل می‌کنم: جدم قیصر روم می‌خواست مرا در سنّ سیزده سالگی به عقد برادرزاده‌اش درآورد و در کاخش محفلی از افراد زیر تشکیل داد: از اولاد حواریون و کشیشان و رهبانان سیصد تن، از رجال و بزرگان هفتصد تن، از امیران لشکری و کشوری و امیران عشایر چهار هزار تن؛ و تخت زیبایی را که با انواع جواهر آراسته شده بود، در پیشاپیش صحن کاخش و بر بالای چهل سکّو قرار داد. چون برادرزاده‌اش بر بالای آن رفت و صلیب‌ها افراشته شد و کشیش‌ها به دعا ایستادند و انجیل‌ها را گشودند، ناگهان صلیب‌ها به زمین سرنگون شد و ستون‌ها فرو ریخت و به سمت میهمانان جاری گردید و آن که بر بالای تخت رفته بود، بیهوش بر زمین افتاد و رنگ از روی کشیشان پرید و پشتشان لرزید. بزرگ آن ها به جدّم گفت: ما را از ملاقات این نحس‌ها که دلالت بر زوال دین مسیحی و مذهب ملکانی دارد، معاف کن! جدّم از این حادثه فال بد زد و به کشیش‌ها گفت: این ستون‌ها را برپا سازید و صلیب‌ها را برافرازید و برادر این بخت برگشته بدبخت را بیاورید تا این دختر را به ازدواج او درآورم و نحوست او را به سعادت آن دیگری دفع سازم و چون دوباره مجلس جشن برپا کردند، همان پیشامد اوّل برای دومی نیز تکرار شد و مردم پراکنده شدند و جدّم قیصر اندوهناک گردید و به داخل کاخ خود درآمد و پرده‌ها افکنده شد.

من در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و جمعی از حواریون در کاخ جدّم گرد آمدند و در همان موضعی که جدّم تخت را قرار داده بود، منبری نصب کردند که از بلندی سر به آسمان می‌کشید و محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه جوانان و شماری از فرزندانش وارد شدند. مسیح به استقبال او آمد و با او معانقه کرد. آنگاه محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به او گفت: ای روح‌ الله! من آمده‌ام تا از وصیّ تو، شمعون، دخترش ملیکا را برای این پسرم خواستگاری کنم و با دست خود اشاره به «ابومحمد» صاحب این نامه کرد. مسیح به شمعون نگریست و گفت: شرافت نزد تو آمده است. با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خویشاوندی کن. گفت: چنین کردم. آنگاه محمد بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مرا به پسرش تزویج کرد و مسیح(علیه‌ السلام) و فرزندان محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و حواریون همه گواه بودند و چون از خواب بیدار شدم، ترسیدم اگر این رؤیا را برای پدر و جدّم بازگو کنم، مرا بکشند و آن را در دلم نهان ساخته و برای آن ها بازگو نکردم و سینه‌ام از عشق ابومحمد لبریز شد تا به غایتی که دست از خوردن و نوشیدن کشیدم و ضعیف و لاغر شدم و سخت بیمار گردیدم و در شهرهای روم طبیبی نماند که جدّم او را بر بالین من نیاورد و درمان مرا از وی نخواهد و چون ناامید شد، به من گفت: ای نور چشمم! آیا آرزویی در این دنیا داری تا آن را برآورده کنم؟ گفتم: ای پدربزرگ! همه درها به رویم بسته شده است. اگر شکنجه و زنجیر را از اسیران مسلمانی که در زندان هستند، برمی‌داشتی و آن ها را آزاد می‌کردی، امیدوار بودم که مسیح و مادرش شفا و عافیت را به من ارزانی کنند. چون پدربزرگم چنین کرد، اظهار صحّت و عافیت نمودم و اندکی غذا خوردم. پدربزرگم بسیار خرسند شد و به عزّت و احترام اسیران پرداخت. و نیز پس از چهار شب دیگر سرور زنان را در خواب دیدم که به همراه مریم و هزار خدمتکار بهشتی از من دیدار کردند و مریم به من گفت: این سیّده النّساء مادرِ شوهرت، ابومحمد است. من به او در آویختم و گریستم و گلایه کردم که ابومحمد به دیدارم نمی‌آید. سیّده النّساء فرمود: تا تو مشرک و به دین نصارا باشی، فرزندم ابومحمد به دیدار تو نمی‌آید و این خواهرم مریم است که از دین تو به خداوند تبرّی می‌جوید و اگر تمایل به رضای خدای تعالی و رضای مسیح و مریم داری و دوست داری که ابومحمد تو را دیدار کند، پس بگو: «أشهد أن لا إله الا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله» و چون این کلمات را گفتم: سیّده النّساء مرا در آغوش گرفت و مرا خوشحال نمود و فرمود: اکنون در انتظار دیدار ابومحمد باش که او را نزد تو روانه می‌سازم. سپس از خواب بیدار شدم و می‌گفتم: وا شوقاه به دیدار ابومحمد! و چون فردا شب فرا رسید، ابومحمد در خواب به دیدارم آمد و گویا به او گفتم: ای حبیب من! بعد از آنکه همه دل مرا به عشق خود مبتلا کردی، در حقّ من جفا نمودی! و او فرمود: تأخیر من برای شرک تو بود. حال که اسلام آوردی، هر شب به دیدار تو می‌آیم تا آنکه خداوند وصال عیانی را میسّر گرداند و از آن زمان تاکنون هرگز دیدار او از من قطع نشده است.

بشر گوید: به او گفتم: چگونه در میان اسیران درآمدی؟ او گفت: یک شب ابومحمد به من گفت: پدربزرگت در فلان روز لشکری به جنگ مسلمانان می‌فرستد و خود هم به دنبال آن ها می‌رود و بر توست که در لباس خدمتگزاران درآیی و به طور ناشناس از فلان راه بروی و من نیز چنان کردم و طلایه‌داران سپاه اسلام بر سر ما آمدند و کارم به آنجا رسید که مشاهده کردی و هیچ کس جز تو نمی‌داند که من دختر پادشاه رومم که خود به اطلاع تو رسانیدم و آن مردی که من در سهم غنیمت او افتادم، نامم را پرسید و من آن را پنهان داشتم و گفتم: نامم نرجس است و او گفت: این نام کنیزان است.

گفتم: شگفتا تو رومی هستی؛ امّا به زبان عربی سخن می‌گویی! گفت: پدربزرگم در آموختن ادبیات به من حریص بود و زن مترجمی را بر من گماشت و هر صبح و شام به نزد من می‌آمد و به من عربی آموخت تا آنکه زبانم بر آن عادت کرد.

بشر گوید: چون او را به «سرّ من رأی» (سامرا) رسانیدم و بر مولایمان امام هادی(علیه‌ السلام) وارد شدم، به او فرمود: چگونه خداوند عزت اسلام و ذلّت نصرانیّت و شرافت اهل بیت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را به تو نمایاند؟ گفت: ای فرزند رسول خدا! چیزی را که شما بهتر می‌دانید، چگونه بیان کنم؟ فرمود: من می‌خواهم تو را اکرام کنم؛ کدام را بیشتر دوست می‌داری، ده هزار درهم، یا بشارتی که در آن شرافت ابدی است؟ گفت: بشارت را.

فرمود: بشارت باد تو را به فرزندی که شرق و غرب عالم را مالک شود و زمین را پر از عدل و داد نماید، همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد!

گفت: از چه کسی؟

فرمود: از کسی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در فلان شب از فلان ماه از فلان سال رومی تو را برای او خواستگاری کرد. گفت: از مسیح و جانشین او؟ فرمود: پس مسیح و وصیّ او، تو را به چه کسی تزویج کردند؟ گفت: به پسر شما ابومحمد! فرمود: آیا او را می‌شناسی؟ گفت: از آن شب که به دست مادرش، سیّده النّساء، اسلام آورده‌ام، شبی نیست که او را نبینم.

امام هادی(علیه‌ السلام) فرمود: ای کافور! خواهرم حکیمه را فرا خوان و چون حکیمه آمد، فرمود: هشدار که اوست! حکیمه او را زمانی طولانی در آغوش کشید و به دیدار او مسرور شد. بعد از آن مولای ما فرمود: ای دختر رسول خدا! او را به منزل خود ببر و فرایض و سنن را به وی بیاموز که او زوجه ابومحمد و مادر قائم(علیه‌ السلام) است.

گروه دین و اندیشه تبیان

مولا جان دلم حسرت یه نگاتو داره ،چقدر ما گناه کنیم و تو بگی خدایا به من مهدی ببخش ...

برای استفاده در سایت یا وبلاگ خود می توانید از کد زیر استفاده کنید:
ضمیمه ها:
دریافت با کیفیت خوب و فرمت mp3  حجم فایل:  -1 bytes

زيارت كن ملكه دنيا و آخرت والده امام قائم سلام الله عليها را و قبر آن معظمّه پشت ضريح مولاى ما امام حسن عسكرى عليه السلام است پس بگو:

دریافت صوت با صدای استاد فرهمند

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمن الرَّحيمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان
اَلسَّلامُ عَلى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ
سلام بر رسول خدا صلى اللّه عليه
وَآلِهِ الصّادِقِ الاَْمينِ اَلسَّلامُ عَلى مَوْلانا اَميرِ الْمُؤْمِنينَ اَلسَّلامُ
و آله آن راستگوى امين سلام بر سرور ما امير مؤ منان سلام
عَلَى الاَْئِمَّةِ الطّاهِرينَ الْحُجَجِ الْمَيامينِ اَلسَّلامُ عَلى والِدَةِ الاِْمامِ
بر امامان پاكيزه آن حجتهاى ميمون (و با بركت ) سلام بر مادر امام و آنكس كه بدو سپرده شد
وَالْمُودَعَةِ اَسْرارَ الْمَلِكِ الْعَلاّمِ وَالْحامِلَةِ لاَِشْرَفِ الاَْنامِ اَلسَّلامُ
اسرار (خداوند) فرمانرواى بسيار دانا و آن بانوئى كه باردار شد به شريفترين مردمان سلام
عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الصِّدّيقَةُ الْمَرضِيَّةُ اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا شَبيهَةَ اُمِّ مُوسى
بر تو اى صديقه پسنديده سلام بر تو اى همانند مادر موسى
وَابْنَةَ حَوارِىِّ عيسى اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا التَّقِيَّةُ النَّقِيَّةُ اَلسَّلامُ
و اى دختر حوارى عيسى سلام بر تو اى بانوى با تقوى پاكيزه سلام
عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا اْلمَنْعُوتَةُ فِى
بر تو اى منتخب پسنديده سلام بر تو اى كه وصفت در كتاب
الاِْنْجيلِ الْمَخْطُوبَةُ مِنْ رُوحِ اللَّهِ الاَْمينِ وَمَنْ رَغِبَ فى وُصْلَتِها
انجيل ذكر شده و از حضرت (عيسى ) روح اللّه امين تو را خواستگارى كردند و اى كسى كه علاقه مند شد در وصلت با تو
مُحَمَّدٌ سَيِّدُ الْمُرْسَلينَ وَالْمُسْتَوْدَعَةُ اَسْرارَ رَبِّ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ
حضرت محمد آقاى رسولان و اى كه اسرار پروردگار جهانيان به تو سپرده شد سلام
عَلَيْكِ وَعَلى آبآئِكِ الْحَوارِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكِ وَعَلى بَعْلِكِ وَوَلَدِكِ
بر تو و بر پدران حوارى تو سلام بر تو و بر شوهر و فرزند تو
اَلسَّلامُ عَلَيْكِ وَعَلى رُوحِكِ وَبَدَنِكِ الطّاهِرِ اَشْهَدُ اَنَّكِ اَحْسَنْتِ
سلام بر تو و بر روان و پيكر پاكت گواهى دهم كه تو بخوبى پرستارى (امام زمان را) كردى
الْكَِفالَةَ وَاَدَّيْتِ الاَْمانَةَ وَاجْتَهَدْتِ فى مَرْضاتِ اللَّهِ وَصَبَرْتِ فى
و بخوبى امانت (حق ) را پرداختى و در فراهم آوردن موجبات خوشنودى خدا كوشيدى و درباره خدا بردبارى
ذاتِ اللَّهِ وَحَفِظْتِ سِرَّ اللَّهِ وَحَمَلْتِ وَلِىَّ اللَّهِ وَبالَغْتِ فى حِفْظِ حُجَّةِ
كردى و راز خدا را نگهداشتى و ولى (و نماينده ) خدا را حمل كردى و در نگهدارى حجت
اللَّهِ وَرَغِبْتِ فى وُصْلَةِ اَبْنآءِ رَسُولِ اللَّهِ عارِفَةً بِحَقِّهِمْ مُؤْمِنَةً
خدا كوتاهى نكردى و علاقه پيدا كردى در وصلت با فرزندان رسول خدا در حال معرفت و شناسائى به حق ايشان و با ايمان
بِصِدْقِهِمْ مُعْتَرِفَةً بِمَنْزِلَتِهِمْ مُسْتَبْصِرَةً بِاَمْرِهِمْ مُشْفِقَةً عَلَيْهِمْ مُؤْثِرَةً
به راستگوئيشان و با اعتراف به منزلت و مقامشان و بيناى به امر امامتشان و غمخوار برايشان وترجيح دادن دلخواهشان
هَواهُمْ وَاَشْهَدُ اَنَّكِ مَضَيْتِ عَلى بَصيرَةٍ مِنْ اَمْرِكِ مُقْتَدِيَةً
(را بردلخواه خود) و گواهى دهم كه تو درگذشتى در حالى كه در امر دينت بصيرت و بينائى داشتى
بِالصّالِحينَ راضِيَةً مَرْضِيَّةً تَقِيَّةً نَقِيَّةً زَكِيَّةً فَرَضِىَ اللَّهُ عَنْكِ
و به شايستگان اقتدا كردى خوشنود و پسنديده وپرهيزكار و پاك و پاكيزه از دنيا رفتى خدا از تو خشنود باشد و تو
وَاَرْضاكِ وَجَعَلَ اْلجَنَّةَ مَنْزِلَكِ وَمَاْويكِ فَلَقَدْ اَوْلاكِ مِنَ الْخَيْراتِ
را نيز خوشنود گرداند و بهشت (برين ) را منزل و ماءوايت قرار دهد كه براستى خداوند به تو احسان كرد
ما اَوْلاكِ وَاَعْطاكِ مِنَ الشَّرَفِ ما بِهِ اَغْناكِ فَهَنّاكِ اللَّهُ بِما مَنَحَكِ مِنَ
آنچه كرد و از شرف (و بزرگوارى ) به تو عطا فرمود آنچه را كه بدان بى نيازت ساخت ، پس گوارا كند خدا برايت آن
الْكَرامَةِ وَاَمْرَاَكِ
كرامتى را كه به تو بخشيد و سودمندش كند آن را برايت
پس بالا مى كنى سر خود را و مى گوئى:
اَللّهُمَّ اِيّاكَ اعْتَمَدْتُ
خدايا بر تو اعتماد كنم
وَلِرِضاكَ طَلَبْتُ وَبِاَوْلِيآئِكَ اِلَيْكَ تَوَسَّلْتُ وَعَلى غُفْرانِكَ وَحِلْمِكَ
و خوشنودى تو را جويم و بوسيله اولياء تو بدرگاهت توسل جويم و به آمرزش و شكيبائى تو
اتَّكَلْتُ وَبِكَ اعْتَصَمْتُ وَبِقَبْرِ اُمِّ وَلِيِّكَ لُذْتُ فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ
توكل كنم و به تو نگهدارى (از گناه ) مى طلبم و به قبر مادر ولى تو پناه آورده ام پس درود فرست بر محمد و آل
مُحَمَّدٍ وَانْفَعْنى بِزِيارَتِها وَثَبِّتْنى عَلى مَحَبَّتِها وَلا تَحْرِمْنى
محمد و سود ده مرا بوسيله زيارتش و ثابت بدار مرا بر دوستى و محبتش و محرومم منما
شَفاعَتَها وَشَفاعَةَ وَلَدِها وَارْزُقْنى مُرافَقَتَها وَاحْشُرْنى مَعَها وَمَعَ
از شفاعت او و شفاعت فرزندش و روزيم گردان هم جواريش را و محشورم گردان با او و با
وَلَدِها كَما وَفَّقْتَنى لِزِيارَةِ وَلَدِها وَزِيارَتِها اَللّهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ
فرزندش چنانچه موفقم داشتى به زيارت فرزندش و زيارت خودش خدايا من بدرگاه تو رو كنم
بِالاَْئِمَّةِ الطّاهِرينَ وَاَتَوَسَّلُ اِلَيْكَ بِالْحُجَجِ الْمَيامينِ مِنْ آلِ طه
بوسيله امامان پاكيزه و توسل جويم بدرگاهت بوسيله حجتهاى ميمون و مبارك از آل طه
وَيسَّ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبينَ وَاَنْ تَجْعَلَنى مِنَ
و يسَّ كه درود فرستى بر محمد و آل محمد آن پاكيزگان و قرار دهى مرا از
الْمُطْمَئِنّينَ الْفآئِزينَ الْفَرِحينَ الْمُسْتَبْشِرينَ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ
اطمينان يافتگان كامروا و شاد كامان مژده گير كه هيچگونه ترسى بر ايشان نيست
وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ وَاجْعَلْنى مِمَّنْ قَبِلْتَ سَعْيَهُ وَيَسَّرْتَ اَمْرَهُ وَكَشَفْتَ
و نه اندوهناك شوند و قرارم ده از كسانى كه كوششش پذيرفته و كارش را آسان كرده و گرفتاريش را
ضُرَّهُ وَآمَنْتَ خَوْفَهُ اَللّهُمَّ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ صَلِّ عَلى
برطرف كرده و ترسش را ايمنى بخشيده اى خدايا به حق محمد و آل محمد درود فرست بر
مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَلا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتى اِيّاها
محمد و آل محمد و قرار مده اين زيارت مرا آخرين بار زيارتم از اين بانوى (محترم )
وَاْرزُقْنى الْعَوْدَ اِلَيْها اَبَداً ما اَبْقَيْتَنى وَاِذا تَوَفَّيْتَنى فَاحْشُرْنى فى
و روزيم كن بازگشتن بسوى زيارتش را هميشه تا زنده ام و هرگاه مرگ مرا رساندى پس مرا در
زُمْرَتِها وَاَدْخِلْنى فى شَفاعَةِ وَلَدِها وَشَفَاعَتِها وَاغْفِرْ لى وَلِوالِدَىَّ
گروه او محشور فرما و در شفاعت فرزندش و شفاعت خود او داخلم گردان و مرا و پدر و مادرم را
وَلِلْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ وَآتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً
و همه مردان و زنان با ايمان را بيامرز و بده به ما در دنيا حسنه و خوبى و در آخرت نيز حسنه به ما عطا فرما
وَقِنا بِرَحْمَتِكَ عَذابَ النّارِ وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا ساداتى وَرَحْمَةُ اللَّهِ
و نگاهمان دار به مهر خودت از عذاب دوزخ و سلام بر همه شما باد اى آقايان من و رحمت خدا
وَبَرَكاتُهُ
و بركاتش نيز بر شما باد

منبع: مفاتیح الجنان

Subscribe to RSS - مادر امام زمان

دسته بندی