می دانستی تمام ثانیه های حضورم در هستی با حضورت در هستی گره خورده ...

 آنچنان با منی که گاهی خودم را هم فراموش می کنم ...

نمی دانم من تو را بی نهایت دوست دارم یا تو من را... اما فکر کنم تو بیشتر من را دوست داری

چرا که اکثر اوقات فکرت را، یادت را، خیالت را، صدای قدم هایت را، شور جاریه حضورت را به سراغ دل من می فرستی که بدانم چقدر به یاد من هستی و مرا دوست داری ...

جانم به قربان دل مهربانت مولای من ...

می دانم این هزار سال را هم به بهانه ی دوست داشتنم در پرده ماندی که انسان شوم و به نزدیکیه دروازه ی انتظارت برسم ...

کاش من هم تو را همین اندازه دوست می داشتم

تا لااقل یک سال، نه یک ماه، نه یک هفته، نه یک روز، نه یک ساعت را با یاد تو بگذرانم ...

برایم دعا کن مولای من که تا آمدنت من هم به شکوه انسانیت برسم.

اللهم عجل لولیک الفرج

آیا از سرزمین یاس‌ ها آمده‌ای كه عطر نفس‌هایت از فرسنگ‌ ها جانمان را می‌نوازد؟!
یا از سرزمین آیینه‌ها آمده‌ای كه صداقت در كلامت موج می‌زند...؟! چشمان پرگناه ما هرگز تو را ندید. امّا با قلبمان تو را همیشه احساس می‌كنیم.
سلالة زهرا!
از دل‌ تنگی زیاد گفته‌ایم و زیاد شنیده‌ای امّا مسئله این است آیا باور كردنش برایت آسان است یا دشوار!
آقای لحظه های پرالتهاب من!
جهان در پشت میله‌های زندان «چه كنم» گرفتار است و زمین با همة وجود خود «ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما كسبت أیدی الناس» را احساس می‌كند.
مهربان‌تر از باران!
كودكان فقیری را در سرزمین‌های غنی غارت شده بارها دیده‌ام كه حتی به اندازة یك نفس كشیدن به آینده امیدی ندارند. فرزندانی كه از درد لاغری وگرسنگی به سادگی می‌شود دنده‌های نازك آنها را شمرد.
عزیزفاطمه!
من مادرانی را دیده‌ام كه فرزندان خود را در قنداقه‌ ای پر از گل‌ های سرخ می‌پیچند امّا به جای گهواره آنها را در گوری سرد می‌نهند و به جای لالایی نشید زار می‌خوانند.
آقای پر از احساس!
من آوارگان پر از خاك و نیاز را كه با هزاران بیم و امید به سرزمین‌های همسایه می‌گریزند و از مرگ به سوی تحقیر می‌شتابند را بارها دیده‌ام.
تنهاترین مرد خدا!
من عروسك‌ های بچه‌های همسایه (فلسطین) را كه چشمانش خون و دست‌هایش تیغ آتش است كه می‌بینم از عروسك‌های مخمل خودم می‌ترسم.
من تازه عروسان بیوه شده و عمر یك روزة نوزادانی را كه سال‌ها در انتظارشان بوده‌اند می‌فهمم. من چنگال‌های بی‌رحم نامردان عالم كه بر جوانی جوانان ما چنگ می‌اندازد را می‌بینم.
من قلم‌ هایی را كه تو را افسانه می‌خوانند می‌ دانم.
یاور افلاكی من!
انگار هنجرة هنجارهای اسلام را غبار حرص و غفلت مسلمان آزار می‌ دهد و من هنوز هم متحیّرم كه خدا چقدر صبور است!
شاهد دادگاه عدل!
بگذار تا اعتراف كنم كه اگر به اندازة جرعه‌ ای عاشقت بودیم می‌ آمدی. نیستیم كه نمی‌ آیی...
حكومت عشق در مملكتی علَم می‌ شود كه مردمش عاشق باشند؛ آری ما فقط عاشقی را «شعار» داده‌ایم و بس.
مهربانا! مگذار تسبیح نگاهمان از فرط جدایی دانه دانه شود...
اللّهمّ بلّغ مولانا الإمام الهادی المهدی(عج)

آيا خبرت هست چه مي کشم؟

از تنهايي خود و ازدحام جمعيت،

در غربتي خود باخته، پشت ديوار فاصله!

ميان امواج درد و ساحل ناپيداي آرامش،

در جاده ی بي انتهاي عبور!

با پاهايی تاول زده و عصايي شکسته، ميان تن پوشي از اسارت!

اي قاصد مانوس سحر!

آيا وقت آمدن نفسي تازه بر اميد نفس باخته ام نيست؟

مهدي جان!

ديري است كه چشمانمان همچون ستارگان شب هاي انتظار به راه تو نشسته است و بلور دل هايمان به سنگ فراق تو شكسته است.
اشك مهتاب گونمان دامن دريا گرفت
و آه شبرنگمان از هفت آسمان گذشت
غم دل را با كه بگوييم كه دادخواهي جز تو نمي يابيم
مولاي من!
هر چند انتظار ديدارت سنگين و شيرين است
اما ترسم اين كه وسعت اين هجران، در عمر كوتاهم نگنجد
و مرگ، بين من و تو فاصله افكند
و هم اينك، عاجزانه از تو مي خواهم تا اگر بدين گونه بود
مرا نيز براي درك لحظه ى ظهورت به حضور فراخواني
اي امام عصر!
ما را در زمره دوستدارانت بپذير و چشم اشكبارمان را در فراقت ببين و به زمزمه انتظارمان گوش فرا دار:
"شكوه هاي انتظارم روز و شب
مي زند بر جان شرارم روز و شب
با خيالت اي جلال شور و عشق
روز و شب را زنده دارم روز و شب
همسفر با كاروان اشك و آه
راه خونين مي سپارم روز و شب
آرزوها كاروان در كاروان
بگذرد از هر كنارم روز و شب
روز و شب را روز و شب در خون كشد
ناله هاي بيقرارم روز و شب"

سلام وارث تنهای بی نشان ها...

چشم ما خشک مانده و چشم یار گریان

ما از کرده ی خود پشیمان نیستیم و او پریشان مانده...

آنقدر از دست مردم غصه خورده و غصه خورده رفته است از شهرها و در بیابان ها ماندست...

عمریست جور ما را سالیان سال دارد می کشد این پدر...

ای که دستت می رسد کاری بکن ز بهر فرج 

عمر دارد میرود، کم وقت جبران مانده است. کاش ما را می برد تا صحن حسین در دل ما حسرت دیدار جانان نهفته است.

گریه خواهم کرد هر آیینه بر احوال خویش 

چشم های بی قرار آخر کار دستم می دهد آقا...

اللهم عجل لولیک الفرج

منبع: کارگروه تحرير وارثان انتظار (خانم اسدیان)

به او می‌گویم چه زیبا مولا علی(علیه السلام) فرمود: «الانتظار اشد الموت»

انتظار شدید‌تر از مرگ است.

ای عدل منتظر و ای حاضر ناظر! چشم‌ها به تو دوخته شده و منتظران حقیقت همچون شمعی تا صبح ظهور در غم هجرانت می‌سوزند. چه سخت و گران است بر من اینكه ببینم همه خلق را و تو را نبینم:

«عزیز علی ان اری الخلق و لا تری». هر آدینه كه می‌رسد، دل بهانه تو را می گیرد و ما لب‌ها را با «ندبه» و «كمیل» متبرك كرده و رو به دریای انتظار به انتظار طلوع آفتاب می‌نشینیم.

ای ساقی فرج! چشم ها آن قدر در فراق تو اشك ریخته و انتظار كشیده، دست ها آن قدر طلب نور كرده و خالی مانده، دوش ها آن قدر تازیانه سنگین اهانت را بر پیكره باورهای دینی تحمل كرده كه دگر توان از كف داده. مولای من! كجا هستی كه دوستانت را عزت بخشی و دشمنانت را ذلیل و خوار كنی: «این معز الاولیاء و مذل الاعداء». ای سایبان دل های سوخته و ای انتظار اشك های به هم دوخته! عاشقانت هر جمعه دیدگان خود را با اشك می‌آرایند و دلشان را نذر تو می‌كنند. هر صبح با مولایشان تجدید میثاق می‌كنند. كاروان دل را به غروب می‌برند، زبان را به ذكر فرج مشغول می‌دارند و بر سجاده انتظار نشسته و انتظار بر دوش می‌كشند، تا شاید دعایشان مستجاب شود و معشوق گوشه چشمی به آن ها بنماید.

ای تجدید كننده احكام تعطیل شده، و ای طلب كننده خون شهید كربلا! كجا هستی؟

بیا و دیدگان را با ظهورت مزین كن و دریای محبت را بر دل مشتاقان جاری كن. ای چشمه عدالت! طولانی بودن انتظارت ما را به خطا كشانده است؛ دیگر عصر جمعه دل ها نمی‌گیرد؛ چشم ها نگاهشان را به رایگان می‌فروشند. بازار معامله پایاپای قلب های سكه‌ای در برابر قلبهای سپید بسیار داغ است.
چقدر مردم بر گردنشان قلب های سكه‌ای آویزان كرده‌اند؟ ای كاش می‌دانستم در كدامین سرزمین قرار داری: «لیت شعری، این استقرت بك النوی، بل ای ارض تقلك او ثری». ای بلندای نیكی! دوست دارم هر آدینه كه می رسد، ندبه‌های زائرانت را دانه دانه در جام جمع كنم و از آن قلب بلوری بسازم و هنگام ظهورت با قلبی بلوری به استقبالت بیایم. مولای من! كی می‌شود كه تو ما را ببینی و ما تو را ببینیم و كی می‌شود كه این گفته مصداق پیدا كند كه: «متی ترانا و نراك»؟

هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوباره حسرت و آه، انتظار، غروب، ‌غریبی. دوباره زخم كهنه جدائی ام عود می‌كند. امانم را بریده است. خصمان درونی و بیرونی، روحم را در زنجیر غفلت به بند كشیده‌اند. برای درمان دردم راه را به خطا رفته‌ام؛ مرا دریاب یا صاحب الزمان. ای تمام آرزوی من! ای غائب غیبت نشین! توان سخن گفتن را از دست داده‌ام. از این غروب بی‌طلوع به ستوه آمده‌ام. ای مهربان! به معصیت و ناسپاسی ام اعتراف می‌كنم. دستان ناامیدم را كه در بند شیطان است، امید بخش و افق فكرم را به سمت عرفان و معرفت جهت ده. نادم و پشیمانم و با كوله‌باری از دلتنگی زمانه كه پشتم را خم كرده سر تعظیم فرود می‌آورم و ادای احترام می‌كنم. ای باشكوه! ای هستی شیعه! فریاد بی‌‌كسی‌هایم را بشنو. قلب شكسته‌ام را درمان كن، اگرچه بارها عهدشكنی كرده‌ام، اگرچه در كلاس درست همیشه غائب بوده‌ام، اگرچه پشت به اقیانوس محبتت كرده‌ام، حال همچو برگ خزانی كه اسیر زمستان سرد و تاریك شده، با دستان خالی و پشتی خمیده در محضرت زانوی ادب خم كرده و به انتظار پاسخ در سكوتی مبهم به سر می‌برم تا اینكه جوابم را بدهی و باران رحمتت را بر قلب محزونم بباری.

بخش مهدویت تبیان
 

ثانيه ها در تپش اند، التهابي مهيج و شوقي شيرين در پيكر كوچكشان مي جوشد. در گذر از لحظه ها كند مي لغزند و شتاب هميشه را ندارند.

تعدادشان به عدد منتظران زميني و آسماني است، هر كدام در سينه اي مي تپند و شرار شوق را در فضا مي افشانند.

گرماي جان بخشي است. از لحظه هبوط آدم تا همين لحظه، همه در اين انتظار جان داده اند. غرش غمگين ابرها و شتاب شورانگيز قطره ها در رسيدن به خاك، گردش خستگي ناپذير و بي تأمل افلاك، ذره ذره عطرهايي كه هر صبح، شور و شعف را به سينه ها مي ريزند، شاخه هايي كه هر بهار از دل ساقه ها مي رويند و .... همه به اين شوق، شوريده و حيران، زمان را سپري مي كنند.

چه جانكاه است، نيايش ملكوت و دعاي ناسوت، چه دير به ثمر مي نشيند. بارالها!

نغمه ها در گلوها مي ميرند و ناله ها در سينه ها به سردي مي گرايند. روح عاصي انسان در يأسي مرگبار، دست و پا مي زند. كام تشنه كودكان يتيم مي سوزد. سايه هاي عدالت، گمگشته هاي هزار ساله آن هايند.

بشر در حصار سيمان و آهن و دود، با سرعتي ديوانه وار، سرگشته مي چرخد. چه مي خواهد؟ در پي كدام پناه، واله و سرگشته زمان را سپري مي كند؟ آن قدر در روزمرگي مدفون است كه ماوراي ماده برايش افسانه جلوه مي نمايد.

وجودي كه ريشه و اساس هستي اش را در ملكوت اعلي به جا گذاشته است و اين لباس پوسيده و بي مقدار را چند روزي به عاريت گرفته تا روح خود را براي لقاي دوست، جلا دهد، چه غافل و بي خيال در بيغوله ماديات و در لايه هاي متعفن شهوات جا خوش كرده است.

ولي ...

فصل بيداري فرا رسيده است. ماده پرستان و مادي گرايان در تلاشي نه چندان موفق، چند قرن جولان داده و ذهن نسيان پذير بشري را در هاله ايدئولوژي به ظاهر عقلاني خويش به خوابي ابدي (به خيال خويش) فرو برده اند.

اما خيزش هاي فكري و انقلابي در دهه هاي انتهايي قرن بيستم و بيداري عمومي آغاز قرن بيست و يكم، افق ديگري را فرا روي بشر گشوده است.

جهان تشنه معنويت، خسته از شهوات و شهوت پرستي در پي آفتابي به بلنداي ابديت است تا روح زنگار بسته اش را،‌ در نور پاكش صيقل دهد.

Subscribe to RSS - متن ادبی مهدویت

دسته بندی