اي آفريدگار صبح! در جشن باشكوه روزي كه آغاز مي شود، و در تمام روزهايي كه شيريني نام تو، بر لبانم مي نشيند، من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي كنم و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم تا شعر سپيد اين عشق، در صحن دلم تكرار شود.
طراوت جاري اين عهد و بيعت، هرگز از باغ خاطرم بيرون نمي رود و پيوسته شال سبز محبتش را بر گردن مي نهم تا نوازشگر شانه هاي لرزان باشد.
خداي من! آن چنانم كن كه شايسته ياري آن قبله دل ها باشم و جامه دفاع و حمايت از گل نرگس را بر قامتم اندازه گردان.
مهربانا! شتاب را در جانم انداز تا در برآوردن حاجات يگانه سردار لشكر عشق، بكارش گيرم، و توسن سركش نفسم را با فرمانبرداري از اوامرش لگام زنم.
اي عزيز شكست ناپذير! در بهترين خيرات، كه انجام اراده مولاست، مرا از سابقين قرار ده، و كامم را با شراب طهور شهادت در ركابش شيرين گردان.
خالق مهربان من! اگر دست تقديرتو، لباس سپيد آخرت را بر تن من پوشاند و آن ماه تابان در آسمان چشم مردمان آشكار شد، مرا از محراب قبرم برانگيز و توفيق احرام در صحن و صفايش عنايت كن تا لبيك گويان در گرد كعبه ي وجود مقدسش طواف كنم.
اي اجابت كننده هر دعا! پنجره قلب منتظران، رو به آسمان بي كرانت گشوده است تا به يك اشارت تو، غبار غم و اندوه غيبت، از دل ها برخيزد و چشم ها به تماشاي باران ظهور بنشيند.
اي آرام دل مؤمنين! چشمان بي فروغ ما را در چشمه سار روشن ديدارش شستشو ده، و آن چهره دلربا و پيشاني درخشان را بر ما بنما، و سرمه وصال ديدارش را با نگاهي، به ديدگان ما بكش.
لطيفا! شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه كاملش،‌كوتاه كن كه شب پرستاران، همچنان چشم بر صبح صادقش بسته اند و دورش مي پندارند اما، ما مؤمنان طلوع خورشيد جمالش را نزديك مي دانيم.
يا رب اندر كنف سايه آن سرو بلند
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فِتَد عكس تو بر نقش نگينم چه شود؟

آرام آرام مي آيم و کنارخستگي هميشگي ام مي نشينم .
آرام آرام مي آيم و تکيه مي دهم به همه ي لحظه هايي که از شاخسار عمرم پريده اند ؛تکيه مي دهم به لحظه هايي که با شتاب پريدند و مرا با اين همه ي دلواپسي ها تنها گذاشتند .
انسان اين موجود گريزناپذير از نعمت هاي نازنين خداوند ، گاه چنان در پنجه ي زمان اسير مي شود که انگار راهي براي پروازش از اين بندها فراهم نيست .
انسان با خود قرارمي گذارد از همه ي اين دلواپسي ها ، آرام بگذرد ؛با خود قرار مي گذارد بي توجه از حمله هاي ناگهاني دلواپسي ،راه را بشناسد و عبور دهد ، همه ي اشتياق خويش را از کوچه هايي که تنهايي اش را ناديده مي گيرند و با او آواز نمي دهند ترانه هاي رهايي را !
با همه ي اشتياقي که در من تنيده است ، لحظه هايي دارم لبريز از باران دلواپسي ؛لحظه هايي دارم سرشار از ترانه هايي که ناقص متولد مي شوند ، ترانه هايي که ناگاه مي آيند و در ناگهاني ناگهان تر از هنگام تولدشان ، پرپر مي شوند !...
يا امام عصر !
بي تو و بي خنکاي حضورت بندها اسيرم مي خواهند و مچاله ام مي طلبند در دست هايي که از عطر حضور خداوند بي نصيبند .
چه داغي است بر دل هايي که ترانه خوان رجعت گام هاي آسماني ات هستند و با اين همه داغي که بردوش دل هايشان نشسته است ، باز اين تند باد زخم است که سمت نگاه نگرانشان مي وزد و هنوز بي نصيبند از خنکاي بهشتي حضورت در گستره ي زمين و زمان !
اي شکوه لحظه هاي بي قرار من !
اي بزرگ !
اي طراوت و طنين آبشار من !
دست من !
به سمت مهرباني شما هنوز هم گشوده مانده است
يا امام عصر !
اي بهار من !

ای خورشید بی‏كران ازلی
یگانه محبوب! دیر زمانی است چشم‏ های ما بی‏ تاب و منتظر به افق‏ های دور دست چشم دوخته ‏اند تا تو از كرانه امید طلوع كنی، قفس تكرار روزهای هجران را بشكنی و اجازه دهی در آسمان وصالت پرنده شویم .
ای پاك و زلال! ببین برای دیدنت چقدر مشتاق و بی‏ قراریم . تو به كوچكی و حقارت ما منگر . ای دریای عظیم، بیا و به قلبمان عزیمت كن . ای خورشید بی‏كران ازلی، دستان پر معنا و چشمان پر نیازمان را ببین و بر سجاده ‏ای كه نمازش عشق است، طلوع كن .
مولاجان، بگذار در بزم حضور به تماشایت‏ بنشینیم و چشمان بی‏ نور ما به سرمه خاك پایت روشن شود . ای عزیز زهرا، بیا كه از كودكی بر پنجره فولادی عشق گره زده‏ ایم تا تو از ره بیایی و عقده و گره دلمان را به دیدارت بگشایی .
در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به كی زین غم جانكاه بسوزیم و بسازیم
شب هجران تو آخر نشود رخ ننمایی
در همه دهر تو درنازی و ما گرد نیازیم

 جهان تو را مي خواهد   
 جهان در تپش آمدنت به لرزه درآمده است.
بادها پراكنده در هر سو، ستم‌باره‌هاي خويش را بر دوش مي‌كشند.
اهل زمين، ثانيه شمارها را مرتب نگاه مي‌كنند.
يك منجي، فقط يك منجي است كه مي‌تواند آنها را از درد و رنج و غم خلاصي بخشد.
درختان گيسوان پريشان خويش را فصل به فصل به دست زمان مي‌سپارند تا زردي و سرماي زندگي را به ساعت سرسبزي جوانه‌هايشان برساند.
دل‌ها در غربت خاك، غريبه و تنها جان مي‌دهند.
ماهيان قلب‌ها خشك‌سالي محبت و مهرباني را تاب نمي‌آورند.
چشم‌ها چشمه‌هاي خشكي شده‌اند كه كمتر به اشك شوق مي‌انديشند كه گريه‌هاي فراق، آنان را امان نمي‌دهد.
تشنگي بر اعماق و ريشه اين ديار نفوذ كرده و تنديس‌ها تاب ايستادن را بيش از اين ندارند.
كشتي‌هاي عدالت و انصاف در هياهوي بي‌امواج صدايشان به گِل نشسته‌اند و ناخدايان خدانشناس، هنوز در ادعاي حق‌طلبي خويشند.
هر روز كه عرش از صداي ضجه ستم‌ديدگان به لرزه درمي‌آيد، زمين، چهار ستونش فرو مي‌ريزد.
لرزش بر اندام آدميان افتاده.
قدم‌هايشان سست شده، ايستاده‌اند؛ اما غبارهايي را مي‌مانند در هوا.
هستند؛ ولي گويي كسي جز خودشان نيست!
نيستند؛ ولي چنان در خويش حل شدند كه گويي هستي، جز آنها نيست.
خندانند؛ ولي در اعماق روح خويش چيزي ندارند جز اشك و عذاب.
گريانند؛ ولي نمي‌دانند بهانه اين همه سختي و اشك چيست؟!
فضا، زمين، زمان، آسمان، دريا، انسان و هر آنچه در هستي است، در خلاءي عظيم غوطه‌ور است. همه چيز در حال غرق شدن است. همه چيز در حال از بين رفتن است.
همه چشم به نجات دهنده‌اي دوخته‌اند كه دست‌هاي رها و خالي را بگيرد و از اين فضاي در حال سقوط نجات بخشد.
سخت است؛ سخت است هر روز چشم بگشايي و خورشيد را ببيني كه طلوع كرده، بي‌آنكه خبري از آمدن تو آورده باشد.
سخت است هر روز به سرخي غروب بكشاني و در تيرگي شب فرو روي، بي‌آنكه به آرامشش دست‌يابي.
سخت است تا آخر هفته روز شماري كني و روز هفتم بلند شوي و باز هم هيچ كس را در آن سوي جاده نبيني.
سخت است پنجره را باز كني و به دور دست‌ها خيره شوي و هيچ چيز جز چشم‌هاي منتظر كاج‌ها نبيني.
جاده‌هاي كشيده شده تا آن طرف انتظار. چشم‌هاي خيره شده به روبه‌رو ...‌.
پنجره‌هاي گشوده شده، فريادرسي را مي‌خواهد كه خواب ستم و بي‌عدالتي را بر آشوبد.
سواري را مي‌خواهد كه منتظرانش او را از پشت شيشه‌هاي به شوق آمده، ببينند.
جهان تو را مي‌خواهد.

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - متن ادبی

دسته بندی