سلام!

سلامی به سپیدی یاس های زندگی و روح سبز نیلوفران شاداب.

می خواهم ساده و صمیمی به صادقی سلامم برایتان

راستی سلام تنها واژه ای است که تکرار نمی شود.

می خواهم به عزیزترین عزیزان عالم سلام کنم

سلامی به گرمی قلب های تپنده ی منتظرانت بنویسم آقا!

آقا جان! نمی دانم الآن کجا هستید؟ در کدام ماوای آسمانی مستقر هستید؟ ولی دعا می کنم هر کجا که باشید سالم باشید.

من و مادر بزرگم هر شب جمعه در کنار قدمگاهی که در چند متری خانه مان است برای سلامتی تان شمع روشن می کنیم و نماز زیارت می خوانیم.

منبع: كتاب نامه های دختران به امام زمان, ص 40

بنام ایزد منان
سلام مولا جان سلام تمام ناگفته های دنیا سلام پسر فاطمه الزهرا!
تو تمام ناگفته های عالمی...
تو کسی هستی که تمام خوبی های عالم با تو معنا می گردد...
تو هستی اما ما...
ما تو را درک نمی کنیم چون قدرت درکمان پایین است...
مولای من می دانم رو سیاهم می دانم حتی لیاقت به زبان آوردن نامت را ندارم...
مولای من می دانم همه را میدانم چه ساده می گوییم ای کاش که بیایی...
چه ساده می گوییم: اللهم عجل الولیک الفرج
حتی گاه فراموش می کنیم یادت کنیم تنها زمانی به یاد می آوریمت که محتاج تووخدایت می شویم تو تجلی خدایی ای زیباترین مظهر الهی!
با این همه کم کاری و به یاد نبودنت چه رویی داریم که باز می گوییم؛
منتظرت هستیم انتظار منتظرین عالم! 
گذشته از تمام کم کاری ها، گذشته از تمام پر رویی ها می دانم آنقدر بزرگ و رئوفی که با تمام بدی هایمان از خدا برای ما طلب مغفرت می کنی همه را می دانم وشرمسار کوتاهی هایم هستم اما باز خواهم گفت:
ای کاش که بیایی...
جمعه افضل روزهاست ومتعلق به مولای متقیان ای کاش که بیایی و به چشمان اشکبار انتظار منتظرینت نور صفا بخشی!

کارگروه تحریر کانون وارثان انتظار (خانم: شهبازی)

مولا جان می دانم لایق نیستم و با نالایقی خود می رنجانمت 

لایق نیستم اما باز دست از درگاهت نخواهم کشید مگر می شود؛

از درگاه تنها عشق مطلق جهان بعد از خداوند دست کشید؟

خداییش حق بده مگه می شه؟؟؟؟

نالایقیم، روسیاهیم، شرمساریم اما چشم انتظاریم!!!

من گنه کار، من بی لیاقت قبول دارم همه را تک به تک و جز به جز قبول دارم

اما به پاکی چشمان اشک بار شب های جمعه با آه و ناله ی دعای ندبه که برای آمدنت بی قراری می کنند بیا و بگذار دل منتظرین پاکت آرام گیرد بیا و با آمدنت صفایی به دل بی قرارانت ده آنهایی که شب را تا سحر نمی خوابند ودعا می خوانند دعای توسل، دعای ندبه، دعای کمیل و...

راستی؟چه دعایی است که با آن توجهت به دل حقیرمان جلب می شود؟

کاش تو نیز همچون شماره های گوشی همراه دعایی داشتی تا می شد دسترسی پیدا کرد بتو مولای تمام جهان! مولایی که همه منتظرتند نه تنها شیعه، نه تنها سنی! همه وهمه می دانند قرار است یکی بیاید و تمام جهان را پر از عدالت کند فقط تنها تفاوت دین ها در این است که هر کس اسمی بر رویت گذاشته اند اما به تعبیر ما مسلمانان تو مهدی پسر امام حسن عسگری و تنها وارث اهل بیتی!

اَللّهم عَجِلِ الوَلیِکَ اَلفَرَج!

کارگروه تحریر کانون وارثان انتظار (خانم: شهبازی)

گرچه خسته ام گرچه دلشکسته ام باز هم گشوده ام درى به روى انتظار تا بگويمت هنوز هم به آن صداى آشنا اميد بسته ام.

اى تو صاحب زمان! اى تو صاحب زمين! دل جدا ز ياد تو آشيانه اى خراب وبى صفاست ياد سبز وروح بخش تو ياد لطف بى نهايت خداست کوچه باغ سينه ام اى گل محمدى به عطر نامت آشناست آنکه در پى تو نيست کيست؟ آنکه بى بهانه تو زنده است در کجاست؟

اى کرامت وجود! باد غربتى که مى وزد به کوچه هاى بى تو بوى مرگ مى دهد بوى خستگى فسردگى کوچه ها در انتظار يک نسيم روح بخش يک پيام آشنا ودلنواز سينه را گشوده اند. کوچه هاى ما هميشه عاشق تو بوده اند.

اى کبوتر دلم هوايى محبتت! سينه ام آشناى نعمت غم است گر هزار کوه غم رسد هنوز هم کم است از درون سينه ام ناله هاى مرغ خسته اى به گوش مى رسد. بالهاى زخمى ام نيازمند مرهم است.

صبحگاه جمعه ها آفتاب ياد تو ز (ندبه)هاى ما طلوع مى کند. آنکه شب پس از دعا با سرود اشتياق ونغمه اميد با دلى سفيد خواب رفته است روز را به شوق ديدنت شروع مى کند اى تو معنى اميد وآرزو! اى براى انتظار عاشقانه آبرو! عشق هاى پاک در ميان خنده ها وگريه هاى عاشقان پيش عصمت الهى ات خضوع مى کند.

اى بهانه اى براى زيستن! اشتياق همچو سبزه بهاره هر طرف دميده است. جمکران جلوه اى از انتظار وشوق ماست اى بهار جاودان اى بهار آفرين ما در انتظار مقدم توييم اى اميد آخرين!

اى عزيز دل پناه شيعيان اى فروغ جاودان! سايه بلند نام وياد تو از سر وسراى عاشقان بيقرار کم مباد قامت بلند شوق جز بر آستان پرشکوه انتظار خم مباد.

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار هر بیدل آشفته کند حس، تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس‌های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم، مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم، که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.

نکند باز شده ماه محرم که چنین می‌زند آتش به دل فاطمه آهت،

به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!

بیا، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک‌الله!

به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؛

تو کجایی؟ تو کجایی؟

به خدا با خبرم می‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی،

قَسَمت می‌دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی.

زمان گذشت و قلبم گواهی می دهد که به یقین تو می آیی.

تو می آیی و آیینه های زنگار گرفته قرن ها جهالت و سکوت و روزمرگی را دوباره جلا خواهی داد.

تو می آیی و قلب های سیاه شده از تنهایی را دوباره با حضور روشنی بخش خود نورانی خواهی کرد.

تو می آیی و دلم را خویشاوند تمام پنجره های جهان می کنی.

تو می آیی و چشمان جهان را به آبشاران زلال معنویت پیوند می زنی.

تو می آیی و فریادهای فرو خفته ستمدیدگان جهان را معنا می بخشی.

تو می آیی و گوش جهان را که از فریادهای گوشخراش شیاطین کفر و الحاد کر شده است، با زمزمه روح بخش محبتت نوازش می کنی.

تو می آیی و من خوب می دانم که روزی از همین دریچه که سال هاست بسته مانده است، جوانه ای خواهد رویید؛ جوانه ای سبز که از خیال همیشه منتظر من به سمت آسمان های آبی حضور تو سر بر خواهد آورد.

تو می آیی و زمین در زیر پای تو از شادی می شکفد.

تو می آیی و رودهای احساس، از دستان پر مهر نسیم، بر منتظران واقعی ات جاری می شوند.

ای تجلی مهر خداوند در زمین! شوره زار خشک دل های خسته مان در انتظار نوازش نرم نگاه پر مهر توست!

سوار سبزپوش آرزوهای ما! روایت گر فتح و پیروزی مسلمانان! وارث بدر و حنین! ذوالفقار حیدر در دستان توست و نرمی کلام مصطفی از زبان تو جاری می شود.

یا حُجّةُ اللّه علی خلقه!

هلا نگاه تو باران ترین باران ها

ببار بر در دل تبدار این بیابان ها

بگو که پنجره بر دوش، تا کجا آخر

سکوت و صبر تو و پرسش خیابان ها

چه قدر این دل بر باد رفته ام خوانده است

تو را زحنجره زخمی نیستان ها

با رؤیای لحظه آمدنت، خیابان های انتظار را قدم می زنم. چشم های خسته ام، درد سالیان دراز سکوتت را و سالیان سرد نیامدنت را در این کوچه های مه آلود می گرید.

هفته ها می روند و می آیند و من در ثانیه ثانیه جمعه ها تحلیل می روم.

جمعه ها می روند و می آیند و انتظار، ققنوسی است که آتش خاکسترش را خاموشی نیست.

آه، ای دلیل بزرگ منتظران زمین، ای مسافر آمدنی، ای موعود! بگو چند روز دیگر خورشید باید غروب کند؟

چند بار دیگر باید بر شانه های کوه، برف بنشیند؟ چند جمعه دیگر باید خاکستر شود تا تو بیایی و خورشید طلوع کند، تو بیایی و بهار شود، تو بیایی و دانه های انتظارمان به بار بنشیند.

دلم گرفته است.

آسمان، حرف های نگفتنی اش را می بارد و من خیس این همه انتظار، بغض می کنم و چکه چکه فرو می ریزم.

تو باید بیایی.

می آیی؛ سوار بر اسبان تیزپا.

بر شانه هایت شانه به سرها می خوانند.

می آیی؛ گندمزار، خیره بر چشمانت قد می کشد.

دختران شالیزار، شکوه بهارت را عاشق می شوند. عشق، عشق، عشق؛ این تنها واژه ای است که جمعه های مه آلود انتظارت را تحمل پذیر می کند.

ای عابر بزرگ! شانه های زخمی زمین، گام های مهربانت را می خواند و تو نیستی.

پنجه های خون آلودِ خورشید، شکوه لبخندهایت را می نوازد و تو نیستی.

گلوی مجروح رود، ترانه های آمدنت را می سراید و... نه! تو جایی پشت دیوارهمین زمین ایستاده ای و نمی آیی؛ شاید از این همه دیوار، دلت گرفته است و پای آمدن نداری!

آخر تو همزاد پنجره ای، همنفس دریچه های باز، همشانه باران، هم آغوش آسمان.

تو تنفس دیگر باره زمینی.

تو می آیی تا بدانیم که عدالت واژه نیست؛ یک باید است که حتماً اتفاق می افتد.

تا بدانیم که مهربانی، تاریخ مصرف ندارد. عشق، تاریخ مصرف ندارد.

تو می آیی تا تاریخ مصرف ظلم را باطل کنی. تا عشق را، مهربانی را، عدل را بین مردمان خاک آلود پایین شهر و مردمان شیک بالا شهر، مساوی قسمت کنی.

من ایمان دارم که آن روز، این شهر منتظر، شکوه آمدنت را با سر خواهد دوید.

موعود!

تا تو برگردی، زمین، کتاب خاک خورده ای خواهد شد، در گوشه کهکشان

ستاره ها علایم نورانی شب هستند که راه آمدنت را روشن می کنند.

می دانم که نیافتنت گناه چشم های ماست، در آسمان شهری که خورشید مقوایی را بر آن آویخته اند.

با طلوعت، صبح صادق را معنا کن؛

تا روشن ترین کلمات ایمان، بر دفتر ذهن جهان بروید.

بیا! تا کفش های خاکی «عبودیّت» ما، به شهر آسمانی «یقین» برسد.

مخواه که رد گام های ما در سنگلاخ معصیت و گمراهی سنگ شود.

بیا و کتاب زمان را ورق بزن.

بیا و از صفحه بینش ما خطوط جمالت را محو کن.

بیا و چراغ عرفان را بر سر کوچه های تاریک «منطق» ما بیاویز.

بیا و حدود زندگانی ما را تاکرانه های «رحمت» الهی گسترش بده.

تقویم دنیا دارد آخرین برگ های خود را ورق می زند؛

پس کی شب تنهایی جهان، به سپیده دم ظهورت پیوند خواهد خورد؟

دقت كردين پذيرايي از مهمون جزو آداب مهمون داريه؟
دقت كردين اين ادب بعضي وقتا بايد ناديده گرفته بشه؟
دقت كردين يكي از اين وقتا ماه مبارك رمضونه؟
دقت كردين با پذيرايي از مهموني كه روزه شو مي خوره دستي دستي قبح روزه خواري رو حداقل پيش خودمون مي شكنيم؟
دقت كردين به شكستن اين قبح ها و تاثيرش رو كوچيكترا چندان اهميت نميديم؟
دقت كردين سر همين بي اهميتي ها الان خيلي ها روزه خوار شدن؟
دقت كردين وقتي دقت مي كنيم دردمون مياد؟
دقت کردین اگه دردمون بگیره میریم سراغ درمون؟
دقت کردین درمونه دردای دنیا کیه؟
رفقا! بیاین یه نمه دقیق تر بشیم بلکه به درمون برسیم!!!

کار گروه تحریر وارثان انتظار (نوشته: خانم مقدم)

امروز، خورشید مهربان تر از همیشه بیدار می شود. روز از شانه های تو آغاز می شود تا جهان، بزرگی ات را ببیند؛ چون بزرگی ابراهیم خلیل علیه السلام در برابر بتانی که فرو ریختند.

ملکوت را در دست هایت به تماشا می گذارند تا رسولان بی رسالت دنیازده، بهشت را پیچیده در قنوتت به تماشا بنشینند.

جهان، خلاصه ای از لبخند توست که امامتت را تمام آبشارها قیام می کنند و جنگل ها قامت می بندند.

بزرگی؛ چون پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله. بزرگی؛ چون وحی، چون پدرانت ردای پیامبر صلی الله علیه و آله بر دوشت آواز عدالت سر می دهد و شمشیر سرْ شکافته پدر بزرگوارت علی علیه السلام، در دست هایت مشق عشق می کند.

چشم هایت بوی مهربانی زهرا علیهاالسلام می دهد.

امروز، روز بزرگی توست؛ بزرگی تو بزرگ تر از تمام پیامبران است. بزرگی تو سال ها خواهد بود؛ بزرگی تو از ازل آغاز شده و با ابدیت به پایان می رسد.

خدا از امروز، تو را بزرگ تر از هر کسی می خواهد.

امروز از آن توست؛ مثل تمام فرداهای نیامده، مثل تمام دیروزها، مثل تمام روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها.

تمام فصل های سال، نامت را از بر کرده اند؛ مثل تمام درخت ها و آب ها.

امروز، روز آغاز مهربانی خداوند با دنیاست، روز مهربانی تو با جان های تشنه ما. امروز، روز آشنایی و آشتی لبخند و آینه هاست؛ روز شکوفا شدن گل های محمدی در دامنه نام شکوهمند تو. امروز، عطر گل های محمدی فراگیر می شود و باغ های عصمت، در شکوه امامتت شکوفه خواهند کرد، با نفس های معطرت.

امروز، فروردین ها از لبخند تو شکوفه خواهند داد و اردیبهشت ها با نفس هایت بهشتی می شوند.

ابدیت در تو خلاصه می شود و شادی، با لبخندت به نهایت کمال می رسد. بعد از امروز، جهان آغاز می شود؛ جهان از امروز، دوباره متولد خواهد شد.

پیش از این، نمرودها، رودهای آتش را گرداگرد زمین شعله کشیده بود؛ اما امروز با تو دنیا سربلند بیرون می آید از این همه آتش طغیان.

مانند ابراهیم خلیل، آتش ها را گلستان کرده ای. امروز، نوح، کشتی نجاتش را به دست تو می سپارد تا سینه سخت ترین توفان ها را به سمت ساحل های امن بشکافی.

ای منجی، ای یگانه منجی! از امروز، سکان هدایت بشر به دست توست. از امروز، شادی های ما آغاز خواهد شد؛ مثل غم های طولانی تو.

بر ما ببار، ای رحمت بی کران خداوند!

بر ما ببار که سال هاست کویر سینه هامان، تشنه باریدن زلال توست.

خدا كند كه بیایی…

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - متن ادبی

دسته بندی