بادها مى وزند. باران ها فرو مى ریزند. آدینه ها مى آیند و سترون مى روند و خاطره دردى عمیق را بر ذهن ها جاى مى گذارند.
به ساحت مقدس تو مى گریزیم؛ اگر سرانجاممان تقدیر قوم موسى باشد
به تو پناه مى بریم اى خداوندگار؛ اگر در دلیل نیامدنش سهیم باشیم...
كسى چه مى داند، شماره زخم هایى را كه بر قلب او كاشته ایم؟
الهى! نادانى ما را ببخش. ناتوانى ما را بپوشان و آدینه پیش رو را از آمدنش پربار كن
خدایا! تو یارى كن
بگذار كویرهاى سوخته، طعم خوش سلسبیل را بفهمند...
بگذار آسمان از گذشته هاى دور مكدر، به آینده هاى آبى و آرام دل خوش كند
بگذار سرشاخه هاى مرگ آلود، زندگى را در آوندهاى خود حس كنند...
خداوندگارا!
این دورى تلخ را ورق بزن؛ این آشوب و كشمكش این روزهاى انباشته از غم و غربت را ختم به خیر كن
تقصیر از ماست، تو بى تقصیرى...
از خودمان باید بپرسیم كه چرا مانع پرتوافشانى خورشیدیم
از خودمان باید بپرسیم كه چرا نیاز به تو را درك نمى كنیم؟
تو بى تقصیرى و تقصیرها از ماست، ما را ببخش كه بوى گناه، تمام وجودمان را گرفته...
ما را ببخش كه آمدنت را به تأخیر انداخته ایم...
ما را ببخش... ما را ببخش...
رقیه ندیری

مهدیا...

به مهدیا گفتن خوشم، به جواب خوشترکم بدار...

مهدیا...

چرا از تو نخواهم که تار و پودم نیاز است و تو به خواسته هایم دانایی و داراترینی ؟

مهدیا...

خوش دارم وجودم همواره، همبسته و هموند نگاه رمزآلود تو باشد و از نسیم نفحات انس و شمیم مشک ختن تو بهره مند گردد...

مهدیا...

خوش دارم در قلمرو هاله ی قدسی تو از قدس و نزهت معنوی برخوردار گردد...

مهدیا...

خوش دارم مرا از ناچشیدگان مهر خویش دور ساخته، در جرگه ی مهرورزان دیرینه ی خود راه دهی...

«اللهم اسئلک بی محجته»

مهدیا...

خوش دارم برهه ی جوانی ام را به عطش و اشتیاق و دلدادگی خویش تعالی بخشی و این روزگاران را برایم دلپذیر سازی...

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای...

منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم...

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در، بگشای دل تنگم...

مهدیا...

خوش دارم خستگی پیچ در پیچ تحمل را از روح و دلم بزدایی نیرویم دهی و از مرز گله و شکایت، کنارم داری.

مهدیا...

خوش دارم تو را در، گاه عزم و اراده بر کارم حاضر و ناظر دانسته، به برکت حضور و نگاه تو تصمیماتم را مبارک گردانم...

مهدیا...

خوش دارم چونان گذشته از حقد و حسد سرخوردگان و ساده اندیشان کژ رفتار پناهم داده، بی اعتنا از آنان و راه و دیارشان عبورم دهی...

منبع: کتاب زمزمه های انتظار اثر محمدهادی فلاح

مى خواهيم سخن از محبوب دلهايمان داشته باشيم... از عزيزى تنها! گاهى مى بينم که پيش ما هم تنهاست و فريد و فراموش شده است و ما بى وفا هستيم... يار نزد من و من گرد جهان مى گردم مولاى ما آشناى غريب است در اين ديار واين ديار، ديار غربت است و آشنايى... و اين خانه، خانه محبوب است، و محبوب در خانه خود غريب، و شمع وجودش بى پروانه است، ولى باز هم مى سوزد و مى سازد و حرارت و نور مى دهد.
اين المضطر الذى يجاب اذا دعا؟!... اين بقيه الله التى لا تخلو من العتره الهاديه؟!...

يار غريب آشنا، محبوب يکه و تنها، عزيزى که قرن هاست پيامى دارد براى شما:... واکثروا الدعاء بتعجيل الفرج. چقدر آدم بايد دلش به درد آمده باشد، سوخته باشد، ذوب شده باشد، که با هر کدام از دوستانش، در خواب، در بيدارى، در عالم بين خواب و بيدارى، برخورد مى کند بگويد بر فرج دعا کنيد! اى عزيز! سلام بر توبه هنگام نماز و قنوتت! السلام عليک حين تصلى وتقنت!... قربان آن قنوتت!... چقدر مهربانى که در قنوتت براى من و امثال من دل سياه وآلوده دعا مى کني! قربان آن اشک هاى چشمت در عصرهاى دوشنبه و پنجشنبه که نامه اعمال مرا مى بينى... مى بينى که از اول هفته تا آخر هفته زبانم درباره تو گوياست، اما دلم به ياد تو نبوده است!... قربان آن اشکت شوم! قربان آن ناله هايت!... در عين حال وقتى که نماز مى خوانى، در قنوتت براى موفقيت شيعيانت دعا مى کنى، براى آنها استغفار مى کنى، بخشش گناهانمان را از محبوب خودت مى خواهى. السلام عليک حين تهلل وتکبر!...

منبع: کتاب  نام محبوب اثرسيد حسين حسينى

اى پدر!... اى پدر امت!... اى مهربان!... اگر شما مرا از در خانه ات برانى، ديگر جايى را ندارم... پناه ديگرى ندارم. فقط در خانه شماست... من بى پناهم يا بقيه الله!... من اسير نفسم هستم يا بقيه الله! من زندانى نفس خويشتنم يا امام زمان!... من جايى ديگر ندارم. از اين زندان بخواهم در بيايم، فقط اميدم به در خانه شماست... الغوث!... الغوث!... الغوث!... مرا پناه بدهيد!... ادرکني!... ادرکني!... ادرکني!... مرا دريابيد!... الساعه!... همين الان... دارم غرق مى شوم!... يا امام زمان!... يا بقيه الله! نکند از دنيا بروم و چشمم به جمال دل آراى شما نيفتد!... کجاى دنيا رسم محبت است که آدم محبوبش را نبيند؟!... کجا سراغ داريد محبتى را که محب براى يکبار هم محبوب را نديده باشد؟!... يا بقيه الله!... اگر حريفان از من بپرسند محبوبت را ديده اى، چه جوابى بگويم؟!... اگر دم مردن هم باشد، حاضرم بميرم که دم مردن شما را ببينم، يک بار هم که شده چشمم به جمالت بيفتد، زنده بشوم و آن گاه بميرم. تنها نگذاريد مرا يا بقيه الله!... شما به بزرگوارى خودتان ما را ببخشيد!... من سربازى فرارى هستم!! هل يرجع العبد الابق الا الى مولاه؟! عبد فرارى و بنده فرارى، جايش خانه مولى و اربابش است. اى ارباب من!... اى مولاى من!... اى امام زمان من!... اى مهربان من!... اى از پدر مهربان تر!... اى از مادر زلال تر و عطوف تر!... مرا از خانه خودت مران!... از در خانه خودت دورم نکن!... من شما را دوست دارم. محبت شما در دل من است. اللهم ان حال بينى وبينه الموت الذى جعلته على عبادک حتما مقضيا، فاخرجنى من قبرى موتزرا کفنى شاهرا سيفى مجردا قناتى ملبيا دعوه الداعى. گفته بودم:

چوبيايى، غم دل با توبگويم                    چه بگويم؟! که غم از دل برود چون توبيايى

خيلى قصه ها دارم يا بقيه الله! خيلى داستان هاى گفتنى دارم! وقتى توبيايى، ههه غم ها وغصه هاى عالم به پايان مى رود.... به ياد غربتتان... به ياد ناله هاى شبانگاهتان... لابد از روى غم و غصه ناله مى زنيد که: هل من ناصر ينصرني! هل من معين يعيننى؟! هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله؟! صدايش را مى شنويد؟!... اگر گوش دل را باز کنيد، مى شنويد. اگر چشم دل را باز کنيد، مى بينيد خيلى غريب است، خيلى تنهاست، به يارى احتياج دارد...

يک قدم به طرفش بردار، آقايى اش را ببين چه مى کند!... قدم برنداشته دستگيرى مى کند... نمى گذارد انسان زمين بخورد... همين قدر که آدم يک ارتباط کوچکى داشته باشد، اثرها دارد!

منبع: کتاب نام محبوب اثر سید حسین حسینی

دیشب به سیل اشک ره خواب مى ‏زدم
نقشى به یاد خط تو بر آب مى ‏زدم
مولاى من!
از گذشتگان هر که خبر دار مى‏ شد که امت آخرالزمان یگانه امام و راهنماى خود را فراموش مى‏ کنند دلش به حالمان سوخت؛ چرا که باورشان نمی آمد که مى‏ توان بدون خورشید هم زندگى کرد و باورشان نیامد که مگر مى‏ شود بدون گرماى محبوب، سرد و یخ زده روزگار را گذراند.
حبیب من!
قصه پر غصه فراق و جدایى تو را هر اهل دلى که بشنید از درد جانش به خزان نشست .
اهل دل که نه، داستان غیبت تو را بر هر سنگ و گیاه و حیوانى که خواندند پژمرده گشت...
کبوتران آسمان به حال ما بیچارگان رقت کردند، ماهیان آب ها، مدام عوض ما ظهور تو را طلب کردند
امّا
این درد را به کجا برم
اى حبیب همه جان‏ هاى پاک
اى حبیب هر سنگ و درخت
من، من که باید مدام به انتظار تو باشم.
من که باید چشمانم همیشه اشک آلود نیامدنت باشد.
من که باید بغض بزرگى همواره راه نفسم را بگیرد.
آسوده و بى‏ خیال
به دور از تو به خود مشغول شدم
آرى همه ما به خود مشغول شدیم
رفتیم به نماز ایستادیم و نفهمیدیم که او شرط نماز؛
یعنى قبله ما
در کجا مانده است.
نفهمیدیم که او در کجا تنها مانده است.
نفهمیدیم که نماز بدون امام عشق معنا ندارد.
نفهمیدیم نماز بدون تکبیر پیشواى محبت نماز نیست و از این رو همه نمازهایمان رنگ عادت به خود گرفت.
آرى رفتیم به طواف حرم و نفهمیدیم که خورشید و ماه و ستاره، همه مخلوقات طواف وجود او مى ‏کنند به پرده کعبه چنگ زدیم و هیچ نفهمیدیم که پرده کعبه حرمت لباس او را نیز ندارد. نفهمیدیم که این همه حاجیان راه صفا گم کرده ‏اند .
و اینک که این همه را مى‏ نگرى
گریه ‏اى غریب بر دلت سنگینى مى‏ کند .
چه مدت ‏ها که در هنگام اشک او ما بى ‏خبر بوده ‏ایم!
چه ساعت ‏ها که در هنگام حزن او ما بى‏ خیال بوده ‏ایم...

اثرسعید بیان الحق

خدا به شما اجر جزيل بدهد در اين مصيبت!... مصيبت خيلى بزرگ است! خيلى عظيم است!... قلم وبيان نمى تواند حکايتگر آن حالات روحى وعاطفى وطوفان هاى روحى ومصيبت ها باشد، مگر اندکى را. اما امام زمان ارواحنا فداه دارد همه را مى بيند! گفتگوهاى على را با حسن وحسين هم مى شنود، همه حقايق را بدقت مى بيند ومى داند وآگاه است. ببينيد چه بر دل آن امام مى گذرد! مخصوصا اينکه هنوز اجازه ندارد قيام کند، دستش بسته است. ولذا گريه مى کند... خون گريه مى کند... حتما به مجالسى که براى مادرش تشکيل مى شود هر چقدر هم که گوينده اش مثل من تاريک وسياه باشد باز هم به احترام مادرش توجه مى کند. پس بايد در مجلس مادر حضرت مودب بود، با صفا نشست، با قصد قربت نشست، شايد آقا توجهى کند. امشب، شب جمعه است. اميدواريم همين طور که دارد صله مى دهد به اين مجلس و آن مجلس، همين طورى که دارد در مجلس عزاى مادرش شرکت مى کند به برکت زلال ترها و پاکترها و با تقواترها با ما هم عنايت بفرمايد... امير مؤمنان فاطمه سلام الله عليه را غسل داد، کفن کرد، با دل خون به ميان قبر گذاشت... يک چيزى مى گويم و يک چيزى مى شنويد... آدم با دست خودش عزيزترين عزيزش را، آن هم فاطمه اش را ميان خاک بگذارد. بعد هم از فردا شب ديگر نتواند برود سر مزار فاطمه اش و گريه کند و درد دل کند، که دشمن نفهمد پيکر فاطمه در کجا مدفون است!... حتى گفتنش هم آسان نيست!... خيلى دلخراش است که آدم چهار نازدانه داشته باشد... دوتا دختر، دوتا پسر... اينها مرتب بهانه مادر بگيرند، مرتب بگويند: زهراى ما کجاست؟! مادر ما کجاست؟! ما مادرمان را مى خواهيم!... على از بيرون مجروح، از درون خانه مجروح، دل پر درد، روح پر غم، جايى را پيدا نمى کند مگر اينکه برود و سر بر دهانه چاه بگذارد و درد دل کند... حالا ببينيد در دل على چيست؟... بيرون خانه آن منظره... درون خانه اين منظره هاى ناراحت کننده و دلخراش... يکسو ام کلثوم... يک طرف زينب... همان زينبى که بايد على آماده اش کند براى بلا کشيدن و داغ ديدن، آماده اش کند براى پرچمدارى و اسارت بعد از عاشورا... درست است امام است، صبر فوق العاده دارد، پهلوان است، شجاع است، ابر مرد است، اما آخر فاطمه سلام الله عليها هم خيلى فوق العاده است، آخر علاقه على به فاطمه هم فوق العاده است!... در شب عروسى، وقتى پيغمبر اکرم آن دورا دست به دست مى داد، فاطمه را به على سفارش کرد و على را به فاطمه... فاطمه جان! تو را سفارش مى کنم به على... على جان! تو را سفارش مى کنم به فاطمه... بهتر از فاطمه براى تو نسيت علي!... بهتر از على براى تو نيست فاطمه!... امشب لابد سفارش هاى پيغمبر به يادش مى آيد. همين طور که دارد بدن اطهر زهرايش را مى شويد، غسل مى دهد، کفن مى کند... شايد زندگى چند ساله اش در نظرش مجسم مى شود، ادب فاطمه... حياى فاطمه... نماز فاطمه... همه طومار زندگى فاطمه يک طرف، خاطرات اين هفتاد و پنج روز در يک طرف ديگر... گريه هاى شب فاطمه... گريه هاى روز فاطمه... سرانجام به هر سختى بود، على بر خودش مسلط شد. فاطمه را در قبر گذاشت... در کتاب شريف کافى کلينى از امام حسين نقل کرده که فرمود: لما قبضت فاطمه عليها السلام دفنها امير المؤمنين سرا... کسى را که همه عالم بايد براى تشييع جنازه اش بيايند، حالا، على بايد مخفيانه دفن کند. به عزيزانش سفارش کند که آرام گريه کنيد تا دشمنان صداى گريه شما را نشنوند مبادا بر جنازه فاطمه کسانى که فاطمه راضى نيست وساخط است نسبت به آنها ونمى خواهد بر جنازه اش حضور يابند حاضر شوند... بعد از آن که فاطمه را پنهانى دفن کرد، عفا على موضع قبرها. يعنى سعى کرد که قبرش مشخص نباشد و روى قبر را با خاک پوشاند، صاف کرد که اثرى از آن معلوم نباشد. خيلى سخت است پنهانى خود به خود تسليت گفتن، خود به خود تعزيت گفتن! وقتى دور و بر آدم دوستانش باشند، آشنايان و بستگانش باشند، تعزيتى هست، تسليتى هست و غم و غصه را کم مى کند... ولى امير المؤمنين عليه السلام هيچ کدام از اينها را ندارد... تازه بايد بچه هايش را هم مراقبت کند و دلدارى بدهد که زياد شيون نکنند... ثم قام بعد از اتمام کار تدفين، ايستاد. نمى دانم با چه قدرتى توانست کمر راست کند! شايد هم دستش را به کمر گرفته بود... يا به ديوارى تکيه داده بود!... وقتى ايستاد چه کرد؟!... فحول وجهه الى قبر رسول الله صلى الله عليه وآله فقال: روى مبارکش را به طرف قبر رسول خدا گرداند وعرض کرد: السلام عليک يا رسول الله عنى والسلام عليک عن ابنتک و زائرتک: يا رسول الله، از طرف خودم و از سوى دخترت و کسى که به ديدنت آمده سلام مى کنم. والبائته فى الثرى ببقعتک: از طرف کسى که در ميان خاک ها امشب مهمان تواست. والمختار الله لها سرعه اللحاق بک: از طرف کسى که خدا خواسته که زودتر از همه به تو ملحق شود. قل يا رسول الله عن صفيک صبري! يا رسول الله! به خاطر زهراى تو، صبرم کم شده است! وعفا عن سيده نساء العالمين تجلدى يا رسول الله! به خاطر سيده النساء، ديگر از شدت مصيبت اين سرور زنان همه عوالم، توانم را از دست داده ام!... يا رسول الله! من موقعى که شما را از دست دادم، به خودم تسليت و تسکين مى دادم... با خودم مى گفتم: على، ناراحت نباش اگر پيغمبر رفت، فاطمه داري!... على، تو مونس شب هاى تار داري! على، اين قدر غصه نخور! اگر پيغمبر از دار دنيا رفت، يک همدم دارى که وقتى از بيرون ناراحت و غصه دار مى شوى، مى آيى با فاطمه درد دل مى کنى.

اما حالا!...... قد استرجعت الوديعه يا رسول الله! امانت شما به شما برگردانده شد. واخذت الرهينه: وآن که در گروبود پس داده شد. واخلست الزهراء: ديگر زهرا از دستم ربوده شد. فما اقبح الخضراء والغبراء يا رسول الله!: يا رسول الله! ديگر چقدر زمين و آسمان براى من بد منظر شده است! اما حزنى فسرمد. يا رسول الله، مگر غم من تمام مى شود؟! نه! حزن و غم من هميشگى است! و اما ليلى فمسهد. يا رسول الله، در فراق زهرا، ديگر شب ها چشمم به خواب نمى رود. وهم لا يبرح من قلبى. غصه اى دارم در دل که بيرون رفتنى نيست. اويختار الله لى دارک التى انت فيها مقيم.: مگر اينکه خدا على را زودتر از اين دنيا ببرد و در خانه اى که تو اقامت دارى سکونت دهد. کمد مقيح. غم و غصه ام چنان شديد است که به سينه ام جراحتى چرکين وارد ساخته است. و هم مهيج. چنان اندوهى به دلم راه رفته که آرام و قرارى برايم نمى گذارد! سرعان ما فرق بيننا: چه زود بين ما جدايى افتاد! والى الله اشکو. يا رسول الله، من نمى توانم بيشتر از اين حرف بزنم و به خدا شکوه مى کنم. وستنبئک ابنتک بتظافر امتک على هضمها: الان است که دخترت تو را با خبر سازد که چگونه امتت براى پايمال کردن حق اوهمدستى و هم پشتى کردند.

فاحفها السوال. واستخبرها الحال. پس يا رسول الله از فاطمه بپرس که با اوچه کردند!... از فاطمه بپرس با ولى و جانشين شما چه کردند!... از سر برهنه على بپرس يا رسول الله!... از طفل سقط شده فاطمه بپرس يا رسول الله!... از ناله هاى شب فاطمه بپرس يا رسول الله!... فکم من غليل معتلج بصدرها لم تجد الى بثه سبيلا.

آرى يا رسول الله! فاطمه خيلى دردها داشت که در دلش روى هم انباشته شده بود و راهى براى ابراز آن نداشت. فاطمه آن سوز دل ها و دردهاى جانکاه را در دل خودش نگه داشت و تا دم آخر ابراز نفرمود و با کسى درد دل نکرد...

منبع: کتاب نام محبوب اثر سید حسین حسینی

دعا کن برایمان
دعا کن که روز، ماه، سالمان تمام زندگیمان پر باشد از حس دوست داشتنی با تو بودن
فردا می زنم به دل کوه به صحرا به دشت
سر بر شانه های نسیم می گذاری
و رو به خدا پا به پای شکوفه های امیدوار بهار دعای فرج می خوانم

آقا سلام!
کاش می دانستیم در کدامین صحرای غریبی هستی
اما می دانیم امسال که عقربه های ساعت، 2 و 50
دقیقه و 45 ثانیه را نشان داد یک سال دیگر از
غیبتمان در محضرت هم گذشت
دعا کن تقویم امسال ما آخرین تقویمی باشد که در یکی از صفحات جمعه اش تاریخ قیام شما ثبت نشده باشد این روزها که برخی مدعیان زمان ظهور را می دانند
سال ها قبل، از همان وقت که کفش های کوچک دنیا را پایمان کردند
یاد گرفتیم...
کسی هست که همه دنیا منتظر اوست،
از آن وقت تا به حالا...،
ما به انتظار نفس می کشیم،
به انتظار زمستان را بهار می کنیم
و
به انتظار زنده ایم؛
بگذار مدعیان دروغین هر چه می خواهند بگویند؛ فرمودی "فرج" به اراده خداوند است و هر کس
برای ظهور ما وقت تعیین کند دروغگوست؛
طلوع ستاره صبر در بهار بهانه خوبی است برای آمدنت،
تا...
در امتداد لبخندهای معطر نگاهت تازه شویم...
علی احمدی

مولاى من!
آنقدر روزها و شب‏ ها آمد که ما به خود نیامدیم و نپرسیدیم چرا تو در صحراها خیمه نشین شده ‏اى. چرا که دور از مردمان زندگى مى‏ کنى؟
ما به خود نیامدیم و تو هر روز امیدوارى که ما به سویت برگردیم.
تو هر روز چشم انتظارى که ما براى نیکبختى خودمان،
براى سعادت خودمان به سوى تو برگردیم.
مولاى من!
اى خسته سال ‏هاى طولانى غیبت،
اى رنجور نامردمى ما،
اینک ما،
در دل تار شب،
در خلوت بى‏ کسى روز،
آرام بر مى‏ خیزم،
دو رکعتى نماز حاجت مى‏ خوانم که مرا ببخشى.
دو رکعتى نماز نیاز مى‏ خوانم که بدى ‏ها و غفلت هایم را نادیده بگیرى،
و تو چقدر مهربان
همه گذشته‏ هایم را، همه بدى ‏هایم را، مى‏ بخشى، نادیده مى‏ گیرى
مهربان و پر نور.
مرا مى‏ پذیرى. آرى صداى شکستن دلم را اول از همه تو شنیده ‏اى.
دل نگران من, قبل از همه تو بوده‏ اى ...
مهربان و پر نور، مرا مى‏ پذیرى، و نواى گرم و صمیمى‏ ات در بند بند وجودم شنیده مى ‏شود که مى ‏فرمایى:
?خدایا خداوندا! از درگاهت مى‏ خواهم که از ثواب ‏هاى من مهدى بردار و در نامه اعمال شیعیانى قرار ده که اینک دل شکسته و خجلت زده برگشته‏ اند...؟
اللهم احى به القلوب المیته ...

اثر سعید بیان الحق

در راه گم شده ام! چقدر تاریک است. وای یعنی مرده ام! آمادگیش را نداشتم، داد از این همه غفلت، داد از این همه وقاحت، داد از این همه قباحت، این منم! این منم! وای بر من که این قدر قبیح شده ام. چه زمانی تاریکی مرا در خود بلعید؟ لحظه ای  به خود (اعمالم) نگریستم من که آدم خوبی بودم. وای پناه بر خدا چه کرده ام چرا اینهمه غفلت کرده ام هواهای نفسانی بر من پیروز شده اند، حق الناس، حق الله، حق النفس مثل داریست که بر گردنم آویخته شده است دارم خفه می شوم. عرق شرم می ریزم از خجالت سرخ شده ام، من که شیعه ی علی بودم، من که نمک خورده ی زهرا بودم، من چرااا؟؟ دنبال پناهی می گشتم همه مرا تنها گذاشته بودند گویی جهنم در انتظار من است... خدایا به تو ایمان داشتم و دارم ولی افسوس گناه کردم مرا ببخش! من، من منتظر مهدی بودم از یاوران ایشان بودم از من درگذر! خدایا اشتباه کردم نفهمیدم، بنده ی لایقت نشدم، عمرم به باد فنا رفت، یک فرصت! تنها یک فرصت... همه جا را سکوت فرا گرفته بود، به خط پایان رسیده بودم که آغاز گر همه چیز بود، یعنی چه چیزی در انتظار من بود! ناگهان با طناب هایی که به دست و پاهایم پیچیده شده بود بر زمین کوبیده شدم. یا زهرا... یادم افتاد در دنیا وقتی کارم گیرمی کرد فوری توسل می کردم یک دفعه صحنه ی عاشورا از جلوی دیدگانم رد شد داشتم حضرت زینب را می دیدم باورم نمی شد.

السلام علیکِ یا بنت فاطمه، خانم جان دستم به دامانتان دستم بگیر... منم شیعه ی علی... یک دفعه  با سرعت بر زمین کشیده شدم، فهمیدم که چه چیز درانتظارم است در حالی که اشک از دیدگانم جاری بود با صدای بلند فریاد زدم، بی بی جان ... در مانده ام فریادرسم باش جان حسین غریب ...

همانطور که خیس در اشک بودم با صدای مادرم در حالیکه داشت پرده را کنار می کشید از خواب پریدم و و بر زمین افتادم، همانجا به سجده رفتم و خدارا شکر کردم که مرا آگاه کرد و فرصتی را که در خواب خواسته بودم را به من داد...

«و انً ربکَ لذو فضلٍ علی الناسِ و لکنً اکثرهم لا یشکرون» (نمل،73)

و همانا خدای تو درباره ی خلق دارای فضل و رحمت بسیار است و لیکن اکثر مردم شکر نعمتش به جا نیاوردند.

نوشته ی کارگروه وارثان انتظار (خانم فتحي)

مهدیا ...

حکومت یکپارچه و فراگیر و جهانی تو را که سراسر عدالت، امنیت، دانش، اخلاق، آزادی، نوزایی فرهنگی، تربیت، برکت، رفاه، آسایش و ترقی است خاطرخواهانه و مشتاقانه به انتظار نشسته ایم ...

نگران با من استاده سحر ...

صبح می خواهد از من ...

مهدیا ...

به بوی نافه ی ظهور و حضور تو، فطرت های به خواب رفته، آرام آرام بیدار می شوند؛ دفینه های خرد، مهر راز درون خویش را گشوده، بر ملا همه را به نمایش می گذارند و نعمت ها، سنت ها و باورهای فراموش شده، در جوار و جرگه ی تو به یاد آمده و در معرکه ی عمل رونق می یابند ...

مهدیا ...

 ظهور، حق توست و من از گذار ایثار و اخلاق تو ظاهر و حاضرم ...

حق تو باشد ظهورم جای تو من ظاهرم ...

قله ی ایثار و اخلاقی که می گویند تویی ...

مهدیا ...

وای بر من اگر جای تو را گرفته یا علت غیبت و تاخیر تو باشم ...

منبع: کتاب زمزمه های انتظار اثر محمدهادی فلاح

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - متن ادبی

دسته بندی