کهنه گدای خسته ی آدینه هایتان
لبریزِ درد آمده دارالشّفایتان

بال و پری نمانده دگر تا کبوترت
ذوقی کند کمی بپرد در هوایتان

خورشیدِ پُشتِ ابر، ببین دیده ی مرا
باز آمدم ستاره بریزم به پایتان

دیشب که در خیالِ خودم پرسه میزدم
دیدم چقدر نامه نوشتم برایتان

صدها هزار رازِ نگفته، نهفته در .‌..
تارِ سپیدِ موی سرِ آشنایتان

گیرم قبول نیست سپیدی مو بِعشق
جانم فدای غربت و شالِ عزایتان

حالا اگر نشد ولی یک روز می رسد‌...
پُر می شود زمین و زمان از صدایتان

آقا شنیده ایم که مقتل می آوری
از روضه ها و آتشِ کرب و بلایتان
با ناله ات ترک بخورد بغضِ آسمان
از آب هم مضایقه کردند کوفیان

شاعر: حبیب نیازی

بشنو از من چون حکایت می کنم
قصه ای زیبا روایت می کنم
قصه ی اوصاف نیکوی علی
قطره از دریا نمایم منجلی
زاده شد در خانه امن خدا
شد خدایش میزبان مرتضی

دست پرورد رسول ا... بود
از همه اسرار او آگاه بود
آن زمان که دین حق اعلام شد
اولین ایمانی اسلام شد
زین جهت گفتی پیمبر از صفا
مرتضی باشد وصی مصطفا
بر خدا و بر پیمبر شد ولی
نور یزدان در وجودش منجلی
وقت هجرت جای پیغمبر بخفت
من فدایت یا رسول ا... گفت
دایما بودی علی مجنون او
مصطفی موسی، علی هارون او
بود پیوسته کنار یار غار
چه به صلح و چه به وقت کارزار
شیر حق در صحنه ی پیکار بود
لیک در رزمش خدا رفتار بود
در احد جنگاوران را شاه شد
ناجی جان رسول ا... شد
وصف تیغش گفت جبریل آشکار
جمله ی لاسیف الا ذوالفقار
لافتی الا علی هم گفت او
قرن ها باشد ز قولش گفتگو
جنگ خندق شد جدالی سخت بود
بی شماران، دشمن سرسخت بود
عبدود آمد به جنگ تن به تن
گفت کو مردی که آید جنگ من
گفت پیغمبر به لشگر در سه بار
نیست کس پاسخ دهد این نابکار
هرسه بارش گفت آن حق را ولی
هست حاضر تا رود میدان علی
عاقبت عازم به میدان شیر شد
دست او بر قبضه شمشیر شد
کفر با اسلام باشد روبرو
هر کدام اندر سپاهش آبرو
ضربه ای مولا بر او زد حیدری
کرد واصل بر جهنم کافری
شد برابر ضربه حیدر نشان
با عبادات تمام انس و جان
بارها این صحنه ها تکرار شد
راضی از او احمد مختار شد
بارها آن ذوالفقار حیدری
کرد خندان چهره ی پیغمبری
ای خوشا روزی که زهرای بتول
خواستگاری علی(ع) کردی قبول
ماه بطحا خطبه خوان عقدشان
شاهدان اهل زمین و آسمان
جز علی (ع) کس لایق زهرا(س) نبود
گر نبودی فاطمه(س)، مولا نبود
زندگانی شان تراز زندگی
هر دو انسانی در اوج بندگی
ازدواج پاکشان چون پا گرفت
کوثری بر فاطمه معنا گرفت
عاقبت شد وقت حج آخرین
آخرین حج پیمبر، میر دین
وقت برگشتن به وادی غدیر
جمع کردش مردمانی را کثیر
گفت ای مردم مرا وحیی رسید
تا کنم ابلاغ این روز سعید
روز اکمالی بر اسلام آمده
نعمت حق کامل و تام آمده
می کنم اعلام درخم غدیر
بر شما باشد علی بعدم امیر
ای خداوندا محبش دوست دار
دشمنش را دشمن خود برشمار
یار او را هر زمان یاری نما
قسمت خصم علی خواری نما
ای کسانی که در اینجا حاضرید
این سخن بر غایب از اینجا برید
افتخار شیعیان باشد غدیر
حکم هر عصر و زمان باشد غدیر
با غدیر خم ولایت زنده است
تا ابد خورشید خم پاینده است
حیدریون را عید اکبر است
بی گمان عید خدای داور است
شیعه شادی کن به هنگام غدیر
تو ز اولاد علی عیدی بگیر
اشرف اولاد او صاحب زمان
عیدی ما دیدن رویش عیان

شاعر: اسماعیل تقوایی

اَلا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید
سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی
دَمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید
اَلا که هستی مایی، خدا کند که بیایی
فسرده غنچه گل ها، فتاده عقده به دل ها
تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن
تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی
نظام هر دو جهانی، امام عصر و زمانی
یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری
به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی
تو را به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری
دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی

بتاب بر شب تاریک بیقراری من

که پاک تر کنی از ذهن سوگواری من

هنوز منتظرم تا شکوفه ها بزنی

به فصل حادثه های امیدواری من

مباد اینکه بیایی و رفته باشم و تو

بیایی از پی رفتن به رهسپاری من

دعا برای تو شاید جواب پس بدهد

توکلت به خدا و به پشتکاری من

هنوز عهد تو می پرورد درون سرش

نسیم صبح از این چشم انتظاری من

دخیل بسته به پیراهنت که وا بکنی

هوای عقده از این رسم دین مداری من

خدا کند که بیایی و زودتر برسی

به داد این همه تردید و شرمساری من
كارگروه تحرير كانون وارثان انتظار( خانم لیلا میرزایان فر)

صبح بهار شیعه و صبح ولایت است

عالم به شادباش شروع امامت است

تابیده آفتاب امامت به روی خلق

آغاز گل فشانی انوار حجّت است

داده ست سرپرستی عالم به دست او

بر حجّتش دلیل، خداوند رحمت است

جبریل با تمام ملائک به پیش او

صف بسته و ز روی ادب در نجابت است

عالم به زیر سایه ی حقّش گرفته جان

هفت آسمان ز نور رُخش در هدایت است

او صاحب زمان و مکان و علوم وحی

او صاحب عوالم غیب و شریعت است

مهدیّ فاطمه که جهان در رهین اوست

گویاترین زبان علی در فضیلت است

داده ست مژده آمدنش را نبیّ حق

مهدی طلایه دار علوم نبوّت است

محکم ترین دلیل خداوند بر زمین

فرزند فاطمه، خلف دخت عصمت است

نور وجود مهدی زهرا بر این جهان

عین حضور روشن و عین عدالت است

هر کس قدم نهاد در این وادی شناخت

او قبله ی تمامی اهل حقیقت است

صبح امامتش شده آغاز فصل عشق

او بر تمام عالم امکان شرافت است

كارگروه تحرير كانون وارثان انتظار( خانم لیلا میرزایان فر)

جهان ديوانه دير هر دم سنين عشقينده يا مهدي

دييلر بير نفس با هم دوگل مهدي دوگل مهدي

قدم گويسان بو دنيايه، جهالت عشقه معنادير

سنين سيماي نورانين، بيز بيگانه دير مهدي

آخر گوزدن، گلير ياشي، هر آدينه سحر باشي

گليب اولسان بو دنياده، عزيز دنيا اولار مهدي

نجه گالدي سوز اوركده، گاليب اولدي داش اوركده

سن بولسيدين اورك سوزلر، اورك زينت تاپار مهدي

بو دنيا فاني بير دنيا، زمانه جاني بير دنيا

سن اولسايدين داها دنيا هميشه زينددير مهدي

بو دنيامز گچيب گدي، بيز گالدي گناه داغي يالان داغي

سن اولسايدين گالار بيز، بير ايمان داغي يا مهدي

قريبسيزليك چتين دتدي، آتاسيزليك عجيب دتدي

دوگل حامي، دوگل رهبر، دوگل اول بيز بير مهدي

نه راحت غرق اولوب انسان شرارتلي دنياسيندا

سن گلسيدين هامي دنيا، سعادتلي ياشار مهدي

شاعر: ژيلا صحتي

کونول بیر باخماقیله مست اولوب مستانه گوزلردن

خمارم بیرده دولدور ویر ایچیم پیمانه گوزلردن

او گوزلر گوز آچاندان قدر و قیمیت می دن اسگیلدی

سنیوب پیمانه دوشدی ارزش میخانه گوزلردن

او گوزلر بیر باخیشدا سینمی گورنه ایدوب گوز گوز

ویریلدم کوی عشقینده بو یاندیم قانه گوز لردن

گوزوندن گوز یاشون تک گوز لره قربان منی سالما

اماندی قویما دوشسون بیر دقیقم یانه گوز لردن

ایلیم آرخام  جلالیم عزتیم شانیم سوزوم سنسن

الیمدن دوت کنار ایله منی بیگانه گوزلردن

ال اوزدوم عزو جاهیمدن او گوندن چوللره دوشدوم

اوتوزدوم عقلیمی اولدوم بیله دیوانه گوزلردن

شرار شمعه اودلانماق اولوب ضرب المثل اما

منیم تک کیم یانوب مثل یانان پروانه گوزلردن

کمند عشقیله چاه زنخدانونده محبوسم

قنادی باغلانان صیده ویر آب و دانه گوزلردن

فقیرم مستحقم احتیاجم بیر نگاهوندور

گدای درگهه پای ویر بو گون شاهانه گوزلردن

گلوبدی طوطی طبعون دیله (اصلی) اوخور دستان

شیریندی قندیدن یازماق بیله افسانه گوز لردن

شاعر: مداح و شاعر گرانقدر حاج عبدالله اصلی

قارداش باجون گلیبدور ایلور سنه روایت

"گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت"

من زینبم قولاخ وئر آچ گوزلرون حالیم گور

"یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت"

یوخدور بو چولده گویا آللاه آدامی قارداش

"گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت"

هانچی قدح بو نوعی مست ایلیوب سئویرسن

"سرها بریده بینی بی جرم و جنایت"

یاتما بو چولده قاداش درو قویما غارت اولدوخ

"جانا روا ناشد خونریز را حمایت"

صحرایه کربلانی غم لر قرایه چکدی

"از گوشه ای برون آ ؛ ای کوکب هدایت"

ای وای شمر الینن احوالیمی پوزوبدر

"زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت"

ظلم آتشینده یاندیم ای شاهکار خلقت

"یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت"

قور تولمیوب مصیبت شاماتی قصد ائدیبلر

"کش صد هزار منزل بیش است در بدایت"

گوز یاشیم آخدی آخدی آمما دانیشمادین سن

"جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت"

پوزقون دانیشما بسدور یا سنده مثل حافظ

"قرآن ز بر خوانی با چارده روایت"

كارگروه تحرير وارثان انتظار(آقاي فرهادعلیزاده، محرم 88)

می نویسم برای مردی که چارگوش دلش شکسته شده
می نویسم برای مردی که شاید ازاین زمانه خسته شده
دلم از غصه غرق طوفان است غرقه ی غصه ی طوفان شما
شاعری که شکسته تر شده است از جدایی آستان شما
شاید این شعر درد دل باشد بین یک شاه و شاعر دربار...
شاعری که چنین بزرگ شده از همان ریزه های خوان شما
مدتی هست از شما دورم در جهانی عجیب می گردم
من کجا و شما کجا آقا من کجا و کجا جهان شما
مادرم را که می شناسیدش؛ یادتان هست جمعه نیمه ی شب
توی صحن حیاطتان بودیم من و مادر_ جمکران شما...
اشک می ریخت زیر لب می گفت: بپذیر این غلام را آقا
وقف کردم بنامتان یعنی شده سرباز پادگان شما
مثل اسب چموش و بی افسار من به هر سو که می شود رفتم
هیچ کاری نشد که من بکنم نشود مایه ی فغان شما
همچنان بی دلیل می گشتم تا که یک عصر شاعرم کردی
پس کمک کن که شاعرت باشم جان عالم فدای جان شما
باز شب باز خواب دیدم که توی صحن حیاطتان هستیم
روبه رویم نشسته اید و من چای ریزم به استکان شما...!
كار گروه تحريري كانون وارثان انتظار ( آقاي فرهاد علیزاده)

بگذار کمی عرض ارادت بنویسم
دور از تو و با نیت غربت بنویسم
سجاده ی شب پهن شده، حیّ علی شعر
بگذار برایت دو سه رکعت بنویسم
بگذار که ده مرتبه در ظلمت این شهر
یا هادی، یا هادیِ امت بنویسم
شاید که چنان رود سر راه بیایم
بر صفحه ی صحرای جنون خط بنویسم
مقصود من از "یا من ارجوه رجب ها"
غیر از تو، که را وقت عبادت بنویسم؟
با ذره ای از مهر تو، ای چشمه ی خورشید
از نور تو، تا روز قیامت بنویسم
با این همه آلودگی، ای آیۀ تطهیر
از سوره ی انفاق و کرامت بنویسم
برداشته باد از رخ تو پرده و من نیز
بی پرده برای تو روایت بنویسم
شیر آمده از پرده برون با نفس تو
تا من هم از این رتبۀ خلقت بنویسم
تو ضامن شیر و پدرت ضامن آهوست
حق دل من نیست که حسرت بنویسم
من شاعر چشم توام، المنّة لله
پس می شود از روی بصیرت بنویسم
هر لحظه بر افروختم از داغ، چو لاله
هر آینه از درد به حیرت بنویسم
از غفلت ما بوده که شاهین شده کرکس
پس با قلم شرم ز غفلت بنویسم
از سنگ زدن بر دل آیینه بگویم
از سوختن پرده ی حُرمت بنویسم
دست و قلمم نه، دهنم بشکند امروز
چیزی اگر از حدّ جسارت بنویسم
من آمده ام نقطه سر خط بنویسم
از جامعه، از شرح زیارت بنویسم
اندیشۀ من شاخۀ خشکی ست بیا تا
با بارشت از میوۀ علمت بنویسم
ای مهبط وحی! ای نفست معدن رحمت
بگذار که از چشمه ی حکمت بنویسم
حالا که تویی راه رسیدن به خداوند
این قافیه را نیز هدایت بنویسم
آه! ای دهمین ذکر مجیبّ الدعواتم
مضطرّم و بگذار که حاجت بنویسم
حالا که نوشتند: "و کُنتم شفعایی"
بگذار از اسباب شفاعت بنویسم
از خون گلویی که به قنداقه نشسته
از دست قلم گشته ی غیرت بنویسم
من آمده ام نقطه سر خط بنویسم
از مردمِ نامرد شکایت بنویسم
از حمله ی بر خانه ات، از بام بگویم
از بستنِ دستِ علویت بنویسم
از زهر جگر سوز نوشتم، که بسوزم
از تشنگی ات وقت شهادت بنویسم
از رفتن با پای پیاده پی مرکب
از ماندن در هُرم حرارت بنویسم
شب بزم شراب، آیه تطهیر، تعارف
باید چقدر ذکر مصیبت بنویسم
امشب چقدر سامره نزدیک به شام است
کوتاه شده است فاصله راحت بنویسم
از روی سرِ بر سر نی روضه بخوانم
از خط کبودیِ اسارت بنویسم
هشتاد زن و بچۀ در سلسله بسته
هر سلسله را غرق جراحت بنویسم
سخت است سه ساله وسط بزم پیاله
سخت است که از چشم حقارت بنویسم
یک بار دگر نقطه سر خط بنویسم
بر منتقمش نامۀ دعوت بنویسم
شاعر: محسن عرب خالقی

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - مجموعه اشعار مهدوي

دسته بندی