صاحب اثر: 
کار گروه گرافیک وارثان انتظار
ضمیمه ها:
دریافت فایل با کیفیت خوب و با فرمت jpg  حجم فایل:  -1 bytes

یاران مهدی را باید در میان سلاح بردوشان و کفن پوشان و جان‌برکفان و مبارزان و سنگر نشینان و خدمتگزاران به این انقلاب، و تقویت‌کنندگان سپاه دین، و حرمت گزاران به خون و خانواده شهیدان یافت.

نه در ساکتان و بی تفاوتان! و نه در رفاه زدگان و عافیت طلبان.

یا مهدی! کدام «حضور»، چون «غیبتِ» تو، زمان و تاریخ را آکنده است!؟...

حاضرترین حاضران، به گرد پای «حضور غایبانه» ات نمی رسند.

ای معنیِ حضور در غیبت! ای مفهومِ غیبتِ حاضر، ای مجمعِ غیب و شهود!

کدام نماز شب است که بی یاد تو بر پاست؟

کدام اشک شوق و سوز دل است که نشان از تو ندارد؟

کدام وصیّتنامه شهید است که خالی از اسم عزیز توست؟

مگر می شود دعای کمیل و توسّلی بی‌یاد تو سر شود؟

او «وارث» است، وارث دین محمّد و خط سرخ شهادت.

او «قائم» است، ایستاده و استوار و پا برجا، تا جهانی را به قیام حق‌طلبانه وا دارد.

او «بقیةاللّه» است، یادگاری از خط امامان و ذخیره‌ای از سوی خدا.

او «منصور» است، یاری خدا و نصرت مؤمنین را پشت سر دارد و بر جباران پیروز خواهد شد.

او «ثائر» است، انقلابی، برانگیخته و برانگیزنده. او «منتقم» است، خون خواه حادثه کربلا و انتقام گیرنده خون شهیدان و خون سیدالشهدا.

او «صاحب الزّمان» و «صاحب الامر» است، او «ولیعصر» است. زمین و زمان، امر و فرمان در اختیار اوست. «حجت اللّه» است و «خلف صالح». مهدی امّت است. هدایت یافته‌ای هدایتگر، راه یافته‌ای راهنما.

هم هادی است، هم مهدی، راه‌شناسی خبیر و راهبانی مطمئن و راهنمایی دلسوز.

سلام بر مهدی، انتظار سبز دوران‌ها، آرمان مجسّم عدالت خواهان، چلچراغ روشن شبستان تاریخ، روشنگر زمین و زمان، مردِ برگزیده اعصار، ذخیره جاویدان الهی و نوید بخش صبح در شب انتظار.

 ای واژه ی نهفته به دل های منتظر
نامت به باور همه اعصار، منتشر
 چشمم به جمعه خیره شد ای آفتاب عدل
لختی بتاب، تا بشود ظلم، منکسر
جان های تشنه با تو چه سیراب می شوند
دل های خسته در طلب توست، منحصر
قدری ببار و دشت بیارای و سبز کُن
لطف خدا به ما همه در توست، مستتر
ای ذوالفقار تشنه ی عدل ای ضمیر پاک
ای از ریا و ظلم و ستم، سخت منزجر
برچین بساط ظلم و ستم را، از این زمین
بفکن به خاک، پشت ریا، شاه مقتدر
در آرزوی یک نفسم، در هوای تو
ای واژه ی نهفته به دل های منتظر
شاعر: مصطفی معارف

تو نیستی و من از جمعه ها غریب ترم
چگونه از غم هر جمعه جان به در ببرم؟

درست مثل همین جمعه های بی کس و کار
به کوچه کوچه این شهر، گیج و در به درم

غروب ها که به یادت بهانه می گیرم
و شعله می شکفد از لهیب بال و پرم؛

تمام ثانیه ها را دچار گریه خویش
به عرش می برم از این دعای جان به سرم:

اگر قرار نبود عاقبت به خیر شود
شبانه های نفس گیر و هق هق سحرم؛

چرا امید شدی سوره سوره در دل من
خدای من که بسوزد روان بی خبرم؟

تو باید این دلِ چشمْ انتظار را ببری
به صبح وصل، به آغوش وعده های گرم

غروب جمعه دوباره نشسته در تن شهر
و اشک، پیر شده روی گونه های تَرَم

دعا می کنم باز باران بیاید
بر آوار ِمن حس ِطوفان بیاید
دعا می کنم مثل هر شب نباشم
کسی سمت ِدل های ِلرزان بیاید
به یک تار مو بسته اوضاع گردون
که یک جمعه تکرار ِقرآن بیاید
سراب از نگاه ِتشیع بگیرد
به شب های ِخوابی پریشان بیاید
نسیمی پر از عطر ِکوثر زِخیبر
به چشمان ِخاموش ِکنعان بیاید
غم ِذوالفقار از نگاهش بریزد
به خونخواهی ِ نسل ِانسان بیاید
پر از بغض ِچاه از یتیمان بگوید
به دلداری ِیاس پنهان بیاید
وبر خالی ِسفره های ِدوباره
به نام ِبلندای ِاو نان بیاید
جنون می وزد بر من ای کاش باران
به لب خشکی ِاین بیابان بیاید
کبوتر،کبوتر جهان پر بگیرد
غریب،از غروب ِخراسان بیاید
دعا می کنم مرد ِخورشید پیکر
از آتشفشان های ِایران بیاید

شاعر : مریم حقیقت

دلم گرفته از زمونه دلخورم
بذار واست گلایه هامو بشمرم

به کی بگم که کوزه کوزه تشنه ام
به کی بگم هزار روزه تشنه ام

نیومدی یک هفته خسته تر شدم
شکسته بودم و شکسته تر شدم

نیومدی و کوچه ها کلافه شد
یک جمعه دل ندیدنت اضافه شد

یه دل دارم همیشه بی قرارته
قنوت من دعای انتظارته

به قطره قطره های گریه هام قسم
که بی قرار و بی پناه و بی کسم

یه دل دارم که حفظ شعر دوری
نداره چاره ای به جز صبوری

می خواد شریک گریه های من بشه
بیا آقا ببین دل غریب من چشه

(اللهم عحل لوليك الفرج )

آقا اجازه!
دست خودم نیست خسته‌ام!

در درس عشق
من صف آخر نشسته‌ام!

یعنی نمی‌شود كه ببینم سحر رسید؟
درس غریبِ غیبت كبرا به سر رسید.

آقا اجازه!
بغض، گرفته گلویمان؛

آنقدر رد شدیم كه رفت آبرویمان
استاد عشق!

صاحب علم!
گل بهشت!

باید كه مشق نام تو را تا ابد نوشت!

غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد
افق افق دل من  را غبار می گیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می گیرد
نوای ندبه صبحم هنوز ورد لب است
که نغمه عشراتم به بار می گیرد
دل صنوبریم زین هوای مه آلود
نه از فراق که از انتظار می گیرد
قسم به عصر که خسران قرین انسان است
مگر هر آنکه دانش خود را به کار می گیرد
بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش
در این دیار هزاران هزار می گیرد
به گوش منتظران گو که صبح نزدیک است
اگر چه شب ز رفیقان دمار می گیرد
جمال یار چو خورشید عالم افروز است
حجاب نفس تو را زان نگار می گیرد
تمام دلخوشیم یک نگاه کوچک اوست
ز چیست یار من از من کنار می گیرد
اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهیر چو شبهای تار می گیرد

شاعر: زهیر دهقانی آرانی

بی‌صبرانه منتظرم تا در شب‌های خیال من طلوع کنی و من چقدر ‌این شب‌های روشن از نام تو را دوست دارم. نام زیبای تو به من رهایی می‌بخشد. روحم را پرواز می‌دهد. خدای عشق را شکر می‌کنم که نام تو را بر زبانم نوشت و نگاه مهربانت را به من هدیه داد.
همان خدایی که بی‌قراری را به من بخشید و در کاسه انتظارم صبر ریخت.
صدای قدم‌های تو در کوچه‌های دل پیچیده است. از این رو همه وجودم را شور انتظار پر کرده است. امروز به قدر تمام روزهای نیامده دلتنگ تو هستم. حالا به هر طرف که می‌چرخم تو را می‌بینم و اگر گوش جان بدهم می‌توانم از پرنده‌ها و درخت‌ها، سنگ‌ها و دیوارها ؛ حتی از همین طاق نصرت‌هایی که مثل بسیجی‌ها سربند «یا صاحب‌الزمان(عج)» به پیشانی بسته‌اند صدای تو را بشنوم.
ای یوسفی که یعقوب دلم منتظر عطر پیراهن تو است!
با پاهایی تاول‌زده، کوچه‌های دلنگرانی را طی کرده‌ام تا به خیابان دلتنگی رسیده‌ام. اهمیتی ندارد که چند روز در راه بوده‌ام یا‌ این راه عاشق‌کش کی به انتها می‌رسد؛ همین که در مسیر منتهی به نگاه تو باشم برای من کافی است. نه از راهی که آمده‌ام احساس خستگی می‌کنم و نه از تاول ‌این پاهای مهربان به تنگ آمده‌ام یا گلایه‌ای دارم.
حالا هم دست‌هایم مسیر آمدنت را نشان می‌دهد؛ نامت برای یک لحظه از روی لب‌هایم نمی‌افتد و قلبم «جمکرانی» است پر از زائران منتظر و دلشکسته که همه امیدشان نگاه مهربانانه تو است.
بی‌تو خیابان‌ها یا به بن‌بست می‌رسد یا آنقدر پر از پیچ‌ و‌ خم است که تنها سردرگمی را به دنبال دارد. زودتر بیا تا این پاهای به خواب رفته بیدار شوند و مرا به لحظه‌های آرامش تو برسانند.
کاش وقتی می‌آیی کوچه‌ها در خواب نباشند. شاعران خواب نباشند. خورشید و پنجره و درخت‌ها خواب نباشند.
کاش روز میلادت را با روز موعود آمدنت، پیوند می‌زدی و امروز تیتر اول همه خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها خبر آمدن تو بود.

دل نوشته ی : عبدالرحیم سعیدی راد

دوباره صحبت يک انتظار مي آيد
و باز ثانيه ها مي کنند تحقيرم
تمام لکنت من سبز مي شود وقتي
نگاه مي کنم و با نگاه مي ميرم

 

بی تو ای صاحب،زمان
بی قرارم هر زمان
از غم حجر تو من دل خسته ام ،
همچو مرغی بال و پر بشکسته ام

 

خدايا تا به کي هجران مهدي
به دستم حسرت دامان مهدي
الهي هر بلا از حضرتش دور
الهي، من بلا گردان مهدي

 

گر چه عمری است که از دیده نهانی آقا!
به خدا سبزترین مرد جهانی آقا!
دلم از خاطره خوب به تنگ آمده است
کاش این بار خودت را برسانی آقا!

 

غبار آمدنت را نديده قطره ي اشكي
اشاره اي به ظهورت نكرده دست دعايي
بيا عصاره حيدر، بيا چكيده ي زهرا
بيا كه بوي رسولي ، بيا كه نور خدايي
شب غريبي مان مي شودبه ياد تو روشن
تويي كه در همه شبها چراغ خانه مايي

 

تقديم مي كنم سرو جان را ز فرط شوق
گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان
صدمرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي
از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان

 

عمري به آرزوي وصال تو سوختيم
با ياد آفتاب جمال تو سوختيم
ما را اگر چه چشم تماشا نداده اند
با ياد آفتاب جمال تو سوختيم

 

دلم عجیب گرفته است مثل سابق نیست
زمین برای ظهورت هنوز لایق نیست
مگر نه سیصد و اندی سوار در راهند
چرا خبر زیکیشان در این دقایق نیست

 

اي اتفاق دور , تو نزديک مي شوي ؟
کشتند چشم هاي مرا فکرهاي کور
گفتند لحظه هاي پر از اشتياق من
نزديک مي شود به تو آن اتفاق دور

 

دل را پر از طراوت عطر حضور کن
آقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن
آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن

 

تو دلم يه دنيا حرفه
که مي خوام بگم براتون
تو به من بگو کجائي
که ببوسم خاک پاتو

 

اگر که آمدي من رفته بودم
اسير سال و ماه و هفته بودم
دعايم کن دوباره جان بگيرم
بيايم در رکاب تو بميرم

 

بیاموزم ز نرگس بی قراری
غروب جمعه ها چشم انتظاری
نویسم شرح هجر و بی قراری
غم نرگس غم چشم انتظاری
یا اباصالح المهدی(عجل الله) ادرکنی

 

تو ای تنها تر از تنها به دنبال تو می‌گردم
تو ای پیدا و نا پیدا به دنبال تو می‌گردم
رها از عالم خاکی به دور از هر چه ناپاکی
و همچون عاشقی شیدا به دنبال تو می‌گردم

 

ای نام تو ورد هر زبان ادرکنی
ای نام توام مونس جان ادرکنی
من گمشدۀ کعبۀ دور، رهزن بسیار
یا حضرت صاحب الزمان (ع) ادرکنی

 

ای حجت ثانی عشر ای مهر جهان تاب
از طلعت زیبای تو کی پرده بر افتد
گر دیدنِ روی تو به مرگ است میسّر
با شوق دهم جان که به رویت نظر افتد

 

غريب آشنا ما را صدا کن
زدست غصّه دلها را رها کن
اسير دردهاي انتظاريم
به لطفي دردهامان را دوا کن

 

یقین بدان که اثر می‌کند دعای فرج
و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد
شروع دفتر باور به نام او زیباست
اگر که ختم غزل هم به پای آن برسد

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - هادی

دسته بندی