گفتم ای عشق ببين، كفر، سوارِ بخت است

با نفس‌ سوختگان، حرفِ رسيدن سخت است

داس رقصيد و زمين از طپش گندم ماند

قبر بي معجر و بی گوشه ی زهرا گم ماند

آتشِ زردِ طلا آمد و غيرت، يخ زد

چشم در منبرِ بي حيدرِ حيرت يخ زد

يادشان رفت حديث ثقلينی بوده است

حسن و زينب و عباس و حسينی بوده است

يادشان رفت كه سلمان و ابوذر دارند

تشنه مردند و نديدند كه كوثر دارند

عشق فرمود: عَلَم كج شده، سجاد كه هست

نَفَست سوخته در حنجره، فرياد كه هست

عشق فرمود: شب واقعه سر می گردد

دارد اين شام به خون خفته سحر می گردد

به خداوند قسم تيغِ علی منتظر است

اسب، همراه سواری است ولی منتظر است

به خداوند اگر روز مقرّر آيد

وای اگر وای، اگر صبر علی سر آيد

تيغ در دست به فتح دو جهان می خيزد

خون اصحاب ستم را به زمين می ريزد

گر جهان خسته و بی قوت به خود می پيچد

"مرد" می آيد و طاغوت به خود می پيچد

آخر از حنجره ی كوه صدا می خيزد

به خداوند كه عباس به پا می خيزد

آی ای عصر به خون خفته "ولی" منتظر است

آخرين وارثِ شمشير علی منتظر است

گريه نه، شيعه غرورِ ازلی می خواهد

سپر حمزه و شمشير علی می خواهد

سوره‌ ی واقعه در كشتن دشمن ماييم

"لو نشاء لجَعَلناهُ حُطاماً" ماييم

بسته با پهلوی بشكسته ی زهرا عهدی

كيست پيغمبرِ شمشيرِ علی جز "مهدی"

شاعر : محمد رضا برامکه

تا فکر و ذکر همه دیدار دلبر است

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

من در میان جمع و دلم سمت سامرا

آنجا که اشک زائرش از آب کوثر است

دیری است رفته است و دگر برنگشته است

دیری است آسمان دلم بی کبوتر است

او پیش رو نشسته و من کورم از گناه

او می زند صدا و این گوش من کر است

آواره ایم در هیئت و شنیده ایم

در روضه احتمال حضورش قوی تر است

شاید صدای گریه آقا بلند شد

چون روضه های مادر او گریه آور است

در فاطمیه پهلوی او تیر می کشد

او نیز زخمی غم دیوار و آن در است

آقا سری بزن به مدینه نگاه کن

کوچه بدون نور تو صحرای محشر است

آقا بگو چگونه تحمل بیاورم

یک زن که در مقابل یک فوج لشگر است

انگار در گلوی شما بغض می شود

آن ریسمان که بسته به دستان حیدر است

اینجا برادران همه در فکر خنجرند

شکر خدا که یوسف ما بی برادر است

گرچه پر از گناه ولی در رکابتان

آخر شهید می شوم این حرف آخر است

شاعر : حاج منصور ارضي

تا کی ميان کوچه تجسم کنم تو را

تاکی کنار قافيه ام گم کنم تو را

 آخر چقدر تصور يک مرد سبز پوش

 در جاده ی سه شنبه شب قم کنم تورا؟

 دارد تمام مي شود آخر زمان تو

 من منتظر نشسته بودم ، به جان تو

 من آمدم ولی تو اما نيامدی

 تنها...غروب...جاده ی قم - جمکران تو

 بگذار تا که فديه ی آزاديت شوم

 يعنی شهيد هجر خداداديت شوم

 دارد زمان غربتتان طول مي کشد

 عمری فدای غربت اجدادی ات شوم

 در دفترم واژه که ترسيم مي کنم

 از غيبت زياد شما بيم مي کنم

 جمعه هميشه اخم به من مي کند و من

 تنها نگاه تلخ به تقويم مي کنم

 وقتی خدا صورت ماه تو را کشيد

 مکثی نمود و خال سياه تو را کشيد

 لبخند زد و با هيجانی تمام تر

زيباترين طرز نگاه تو را کشيد

 خنده و گريه را چه به هم بند ميزنی

 شعر مرا به حادثه پيوند ميزنی

 در من دوباره فاطميه تازه مي شود

 وقتی شبيه فاطمه لبخند ميزنی

 اين جای شعر راه عبارات بسته شد

 بغضی به دوش مصرع بعدی نشسته شد

 با رشته ای ز چادر خاکی مادرت

 بازارهای نرخ شفاعت شکسته شد

 در عشق مادرت چه قدَر گر گرفته ايم

 از نور او نشاط و تبلور گرفته ايم

 پايين چادرش کمی ريش ريش شد

 از بسکه حاجت از نخ چادر گرفته ايم

 هی گريه مي کند قلمم لای دفترم

 انگار که رسيده به ابيات آخرم

 يابن الحسن ببخش ولی بغض مي کنم

 در لحظه ای که گفت حسن...وای مادرم

 شرجی ترين دقيقه شدی در غروب من

 ساحل نداشت کشتی تو با جنوب من

 من بارها دعای فرج خوانده ام ولی

گويا خيال آمدنت نيست خوب من!

شاعر : نيما نجاری

اولین مظلوم عالم آه را گم کرده است

رهبر راه خدا همراه را گم کرده است

یک توقُف پشت در,صد بغض مانده در گلو

تا کنار قبر مخفی چاه را گم کرده است

هیچ فانوسی دگر در کوچه ها روشن نبود

نیمه شب خورشید یثرب ماه را گم کرده است

انتهای شب صدای زخمی اش آید بگوش

اختیار از ناله ی شبگاه را گم کرده است

تا اذان صبح از بس ناله زد خوابش گرفت

خواب دید آن شب حسینش راه را گم کرده است

ابرهای بی صدا از دیده اش دریا گرفت

رعد و برق نعره اش ناگاه را گم کرده است

یاد آن روزی که گفتا مجتبی نجوا کنان

گامهای مادرم درگاه را گم کرده است

درد تنهایی خود را با که گوید مرتضی

با که گوید شیعه ای آگاه را گم کرده است

شهر اشباه الرجال اینجاست ای زهرائیان

امت بی درد اردوگاه را گم کرده است

کاش از این بیشتر پنهان نماند منتقم

عصر عاشورائیان خونخواه را گم کرده است

شاعر : سروده محمود ژولیده

مثل نسیم آمدنت ناگهانی است
مثل شمیم یاس، حضور تو آنی است
مثل بهار در همه جا پخش می شود
اخبار سبز صبح ظهورت جهانی است
مثل نماز و روزه فراگیر می شود
مهرت چرا که ریشه ی آن آسمانی است
دیگر کسی وساطت باطل نمی کند
دیگر چه جای خواهش و پا در میانی است
آغاز دوره ی «أرِنی» گفتن دل است
پایان آیه های غم «لن ترانی» است
انگار دلخوری که ز یاد تو غافلیم
فهمیده ای تو هم که دعامان زبانی است
صد فاطمیه رفت و نشد فاطمی شویم
تنها امید ما به همین روضه خوانی است
ای کوه صبر از غم زهرا شدی تو آب
با یاد کوچه سینه ات آتشفشانی است
در پشت در برای ظهورت دعا کند
آن مادری که قامتش از غم کمانی است
شاعر: سید محمد میرهاشمی

شكر مي گويم خدا را خلقتم زهرايي است

شد گواهم اشك جاري طينتم زهرايي است

گر نگاهي هم نمايم دست من خواهد گرفت

من نخواهم شد ذليل وعزتم زهرايي است

فاطميّه از محرم بيشتر جلوه كنم

برجهان تاثير دارم قدرتم زهرايي است

من حسيني بودنم را خرج مادر مي كنم

شاهدم باشد خود او هيئتم زهرايي است

عاشقي گفتا قبر مي خواهم چكار

بي نشانم كن  ببينم تربتم زهرايي است

مادري اش روز محشر تازه گل خواهد نمود

تازه مي فهمم خدايا قيمتم زهرايي است

شد به يك سيلي تمام چهره هاي ما كبود

غصه هايم گريه هايم غربتم زهرايي است

آن زماني كه زند تكيه به كعبه مهدي اش

فاش مي گويد به عالم دولتم زهرايي است

 شاعر : جواد حيدري

فاطمه جان ِ نبی ِ خـاتم است
فاطمه فخر ِزنانِ عالم است
فاطمه  دختِ نبوّت ، مصطفی
همسر ِ شاهِ ولایت ، مرتضی
فاطمه الگوی حُسن و رحمت است
اُسوه ی صبر و وقار و همّت است
فاطمه هرگز تمنّایی نداشت
از علی هرگز تقاضایی نداشت
فاطمه دنباله ی نسل ِ پدر
بحر ِعصمت را چو او نبوَد گهر
فاطمه امّ ِ ابیهای رسول
پاره ی قلب پدر باشد بتول
فاطمه زهرای حیدر بود و بس
فاطمه دخـتِ  پیمبـر بود و بس
فاطمه پهلو شکسته، غرقِ خون
وصفِ شأنش از توان ِمن ، فزون
دشمنت زد بر تو سیلی، فاطمه
روی ماهت گشت نیلی ،فاطمه
آسمان نالان ز ِ دردِ فاطمه
کوه حیران، از نبردِ فاطمه
عاقبت ،مرگِ گل ِ یاس ِکبود
شیعه را جز سوگ و جز ماتم نبود
مرتضی بر جسم ِاو غسّال شد
زین سبب ،خون دردلِ اطفال شد
گنج بوده،جسم ِپاک و اطهرش
کرد پنهان،گنجِ خود را همسرش
کاش گردم ، خاکِ پای فاطمه
هسـتی ام گردد فــدای فاطمه
ای خداونـدِ بـزرگ و داد رس
تـو  بـه دادِ امّـتِ زهـرا برس
مهدی،ای امّیدِ این خیل ِعظیم
کی به دیـدار ِتو نایل می شویم
شاعر : نسیم سحر( زرناز )

عيد جديدي آمد و آغاز سالي‌ ست
آقاي من! امسال هم جاي تو خالي ‌ست
وقتي که لب مي‌خندد و دل غرق آه است
يعني که بي تو عيدهاي ما خيالي ‌ست
ما غائبيم از محضرت که روسياهيم
آثار با خورشيد پيوستن زلالي ‌ست
چشمان تو از غصه هاي ما پر از اشک
اوقات ما از ياد تو اما چه خالي‌ ست!
ماه رُخت را در شب گيسو مپوشان
در شام هجران بي‌گمان صبح وصالي‌ ست
دل هاي بيدار و ... جهاني چشم در راه
در انتظارت جمعه هاي ما سؤالي ‌ست
این روزها در کوچه های فاطمیه
سهم تو و چشمان تو آشفته حالی ‌ست
چشم انتظارت مانده چشمان کبودی
برگرد، با تو شوکت مولي الموالي‌ ست
شاعر : یوسف رحیمی

لعنت به عدو که روح تقوا را کشت
ایمان و کمال و عشق و معنا را کشت
باز آ و بگیر انتقامی سنگین
از آنکه ز راه ظلم زهرا را کشت

 

ای نور خدا سرشته با آب و گِلَت
ای مهر علی راز هویدای دلت
این ذکر هزارساله ی مهدی توست
ای یاس نبی « بِاَیِّ ذنب قتلت؟

 

من مهدیم در دست تیغ انتقامم
مادر به قبر مخفی ات بادا سلامم
مادر دلم خون است از بندم رها کن!
دستی برآور بر ظهور من دعا کن!
من بهترین یار وفادار تو هستم
روز ظهورم هم عزادار تو هستم

 

خدایا به سوز دل مولا علی (ع)

و به پهلوی بشکسته ی زهرای مرضیه (س)
قَسمت می دهیم که فرج منتقم شان را برسانی

 

الا طلیعه ی کوثر سفر بس است بیا

غروب غربت مادر سفر بس است بیا
بیا که چشم به راهت نشسته خاک بقیع

به جان فاطمه دیگر سفر بس است بیا

 

فرزند آن بشکسته پهلو خواهد آمد

با رمز یاالله و یا هو خواهد آمد
والفجر یعنی شیعیان وقتی نمانده

با ذو الجناح و ذوالفقار، او خواهد آمد

 

سوز دل سیاهم دیگر اثر ندارد

بس که گناه کردم اشکم ثمر ندارد
ای کاش قبل مردن یار از سفر بیاید

او عزم انتقام زهرا مگر ندارد

 

چرا شب غم ما را سحر نمی آید

چرا ز یوسف زهرا خبر نمی آید
عزیز فاطمه! یکدم بیا به محفل ما

مگر به مجلس مادر، پسر نمی آید

 

یا فاطمه (س) جان
یاریمان کن در انتظار روزی که فرزندت بیاید
و انتقام صورت نیلی ات را بگیرد، ثابت قدم بمانیم

 

تو را از جان و دل باشم خریدار

بیا ای یوسف زهرا(س) به بازار
بیا و انتقام مادر خویش

بگیر از دشمن بد اختر خویش
از آنهایی که حقش غصب کردند

عدو را جای حیدر نصب کردند

 

عادت به روضه کرده دلم روضه خوان کجاست
صاحب عزای فاطمه، آن بی نشان کجاست
قربان اشک روز و شب چشم خسته ات
مولا فدای مادر پهلو شکســــته ات

 

دل از غم فاطمه توان دارد ؟ نه

و ز تربتِ او کسی نشان دارد؟ نه
آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاری

جز مهدی صاحب الزمان دارد؟ نه

 

ز آن روزی که سیلی خورد زهرا 

سیه شد روزگار اهل معنا
شنیدم زعارفی که می فرمود 

حکم فرج را کند زهرای سیلی خورده امضا

 

فاطمیه آمد و آن مونس و همدم کجاست؟

شمع می پرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟
در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا

تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست

 

 

اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين
افتاده است پشت در خانه, مادرت
آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت
غير از مزار خاكي پنهان مادر ت

عید ما امسال توام با عزاست
فاطمیه موسم شور و نواست
جابه جای خطه ایران زمین
زین مصیبت خیمه ماتم به پاست
در عزای زهره زهرا بتول
هر کجا رو می‌کنی ماتم‌سراست
عید ما امسال توام با عزاست
فاطمیه موسم شور و نواست
شیعیان رخت عزا در بر کنید
از سرشک دیده دامن‌تر کنید
پا به پای مهدی صاحب زمان
ناله‌ای جانکاه از دل سر کنید
بر عزاداران بود عشرت حرام
خون به جای باده در ساغر کنید
عید ما امسال توام با عزاست
فاطمیه موسم شور و نواست
با عزا توام شده نوروز ما
خیزد از دل ناله‌ی جانسوز ما
در غم زهرای اطهر این زمان
تیره همچون شام گشته روز ما
جای آن دارد که خاکستر شود
عالمی از آه عالم سوز ما
عید ما امسال توام با عزاست
فاطمیه موسم شور و نواست
شاعر : قیصر اصفهانی

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - گل نرگس

دسته بندی