دلها شده دوباره پريشان مادرت

آقا  بيا به مجلس ما جان مادرت

روزي فاطميه ي ما را زياد كن

دست شماست سفره ي احسان مادرت

در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم

تا كه شويم باز مسلمان مادرت

تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني

شايد شويم سائل و مهمان مادرت

وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم

گشتيم شيعيان پشيمان مادرت

اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين

افتاده است پشت در خانه, مادرت

آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت

غير از مزار خاكي پنهان مادر ت

شاعر: جواد حيدري

 این هفته هم گذشت تو اما نیامدی

خورشید خانواده ی زهرا نیامدی

از جاده ی همیشه ی چشم انتظارها

ای آخرین مسافردنیا نیامدی

صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم

"آمد غروب،رفت وتوآقا نیامدی"

امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم؟

آقای من ! اگر زد وفردا نیامدی

غیبت بهانه ای است که پاکیزه تر شویم

تا روبرویمان نشدی ، تا نیامدی!

شاعر : علی اکبر لطیفیان

برمهدي و جان خسته او صلوات
بر دست به صبر بسته او صلوات
بشکسته زصدجا دلش از چندين غم
تسکين دل شکسته او صلوات

 

دلم هوای تو کرده هوای آمدنت
صدای پای تو آید صدای آمدنت
چقدر وعده وصل تو را به دل بدهم
چقدر جمعه بخوانم دعای آمدنت

 

در این دیار حریمی برای حرمت دل نیست
بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد
خدا كند كه دلم را به هیچكس نفروشم
خدا كند كه دل من فقط برای تو باشد

 

یوسف گم گشته کی آیی به کنعان دلم؟
کی گلستان می کنی این بیت الاحزان دلم؟

 

مرا به غیر تو نبود پناه مهـدی جان
که من گدایم و هستی تو شاه مهدی جان
در انتظار تو شاها گذشت عمر عزیز
نگشت حاصل من غیـر آه مهدی جان

 

سر راهت در انتظارم

برده هجرت صبر و قرارم
جز ظهورت ای گل زهرا 

به خدا حاجتی ندارم

 

ای کاش همه حضورش را درک می کردند
نه اینکه فقط منتظر ظهورش باشند

 

شاید بتوان در حضورش

قبل از ظهورش,حضور داشت.

 

ای که باشد ز شرف عرش الهی,حرمت
قاف تا قاف جهان,سایه نشین علمت
ریزه خوارند همه خلق ز خوان کرمت
ای شه کشور جان!
جان به لب آمد ز غمت
چه شود بر سر ما رنجه نمایی قدمت؟!

 

تو اي صفاي ضميرم چرا نمي آيي
چرا بهانه نگيرم چرا نمي آيي
اگر حجاب ظهورت حضور پست منست
خداکند که بميرم چرا نمي آيي

 

دانم که یک نگاه زدور ازتوام بس است
عمریست درآرزوی نگاهی نشسته ام

 

پایان شب های بلند انتظاری
آیا برای آمدن میلی نداری؟
من قبل از این ها این همه ویران نبودم
آباد بود این خانه ی ما روزگاری

 

آخر نیامدی و من پیر شدم
در جوانی از غمت زمین گیر شدم
مشکل نبود مردن در ره عشق
آقا بیا که منم رفتنی شدم

 

هنوزم انتظارم انتظار است
هنوزم دل به سینه بی قرار است
هنوزم خواب می بینم به شبها
همان مردی که براسبی سوار است
همان مردی که اید جمعه روزی
واین پایان خوب انتظار است

 

یکی ازجمعه ها جان خواهد آمد

به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه های دل بگیرید

که بر این خانه مهمان خواهد آمد

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت

دنیا که هیچ,جرعه ی آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن , حتی قلم گذشت

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده,که این جمعه هم گذشت

مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

شاعر : سید حمیدرضا برقعی

عزيز زهرا رها كنيد دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نكشد، وصل مي‌كشد ما را
تمام عمر تو ما را نظاره كردي و ما
نديده‌ايم هنوز آن جمال زيبا را

 

یااباصالح (مهدی‎(‎

ازپرده برون آی که دلم غرق تمناست
تقصیردلم نیست تماشای توزیباست

 

سحر شد يار بي همتا نيامد
يگانه منجي دلها نيامد
نهاد آدينه را موعود ديدار
دو صد آدينه رفت اما نيامد

 

گفتند یار رفته سفر باز می‌رسد
بیش از هزار سال گذشت و خبر نشد
یعقوب وار این پدر پیر روزگار
چشمش به راه ماند و خبر از پسر نشد

 

تقصير من است اينکه، کم مي آيي
هر گاه شدم اسير غم مي آيي ...
اين جمعه و جمعه هاي ديگر حرف است
آدم بشوم ؛ سه شنبه هم مي آيي !!!!

 

مي ترسم از شبي که به دجال رو کنيم
آقا تورا قسم به شهيدان ظهور کن!!!

 

امشب نشسته بر دلم غم هاي عالم
بي تو گذشت امروز هم آقاي عالم
امروز هم مولا خبر از تو نيامد
شب آمد و من ماندم و غم هاي عالم

 

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد
غم مخور آخر طبیب دردمندان خواهد آمد

 

آقا بیا بخاطر باران ظهور کن
مارا از این هوای سراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقه عشق می روی
از کوچه های خسته ما هم عبور کن

 

اي وارث تاج و تخت محمود بيا
مرآت صفات پاك معبود بیا
خلق آرزوي بهشت موعود كنند
والله تويي بهشت موعود بيا

 

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
می نویسم روی هر گل,نام زیبای تو را
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم

 

دوباره جمعه شد،امن يجيب مي خوانم
نيامدى و من اينجا غريب مي مانم
به جان خسته رمق نيست، شكوه ها دارم
تو خسته اى زمن آقا، عجيب! مي دانم

 

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

 

مُردم به خدا از غم هجران و جدايي
اي دلبر دور از نظرم پس تو کجايي
بر حال دل زار، تو خود خوب گواهي
جز عشق تو ما را نبود هيچ گناهي

 

هجر تو ز درد و داغ ، دلگیرم کرد
اندوه غم زمان ، زمین گیرم کرد
گفتند که جمعه می‌ رسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه‌ها پیرم کرد

تو نیستی و من از جمعه ها غریب ترم
چگونه از غم هر جمعه جان به در ببرم؟

درست مثل همین جمعه های بی کس و کار
به کوچه کوچه این شهر، گیج و در به درم

غروب ها که به یادت بهانه می گیرم
و شعله می شکفد از لهیب بال و پرم؛

تمام ثانیه ها را دچار گریه خویش
به عرش می برم از این دعای جان به سرم:

اگر قرار نبود عاقبت به خیر شود
شبانه های نفس گیر و هق هق سحرم؛

چرا امید شدی سوره سوره در دل من
خدای من که بسوزد روان بی خبرم؟

تو باید این دلِ چشمْ انتظار را ببری
به صبح وصل، به آغوش وعده های گرم

غروب جمعه دوباره نشسته در تن شهر
و اشک، پیر شده روی گونه های تَرَم

دعا می کنم باز باران بیاید
بر آوار ِمن حس ِطوفان بیاید
دعا می کنم مثل هر شب نباشم
کسی سمت ِدل های ِلرزان بیاید
به یک تار مو بسته اوضاع گردون
که یک جمعه تکرار ِقرآن بیاید
سراب از نگاه ِتشیع بگیرد
به شب های ِخوابی پریشان بیاید
نسیمی پر از عطر ِکوثر زِخیبر
به چشمان ِخاموش ِکنعان بیاید
غم ِذوالفقار از نگاهش بریزد
به خونخواهی ِ نسل ِانسان بیاید
پر از بغض ِچاه از یتیمان بگوید
به دلداری ِیاس پنهان بیاید
وبر خالی ِسفره های ِدوباره
به نام ِبلندای ِاو نان بیاید
جنون می وزد بر من ای کاش باران
به لب خشکی ِاین بیابان بیاید
کبوتر،کبوتر جهان پر بگیرد
غریب،از غروب ِخراسان بیاید
دعا می کنم مرد ِخورشید پیکر
از آتشفشان های ِایران بیاید

شاعر : مریم حقیقت

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام

گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو

دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام

 

به ذهن شب زده من ظهورکن مهتاب

ز دشت تیره ظلمت عبورکن مهتاب
دلم گرفته، نگارم، ببین که تاریکم

به خاطر دل عاشق، ظهورکن مهتاب

 

بگذار بگویمت دلم غم دارد
یک عالمه اشک و آه و ماتم دارد
عجّل بظهور، عصر آدینه ها
ای یوسف فاطمه تو را کم دارد

 

جمعه یعنی یک غروب وعده دار
وعده ترمیم قلب یاس زار
جمعه یعنی مادر چشم انتظار
درهوای دیدن روی نگار
جمعه یعنی یه سماء دلواپسی
می شود مولا به داد ما رسی . . . ؟

 

یادتان باشد اگر همچو پرستو رفتیم
خانه مادری ما همه بیت الزهراست
یادتان باشد اگر تنگی دل غوغا کرد
مهدی فاطمه را یاد کنید او تنهاست

 

از فاصله ای دور به هم می ریزد
بتخانه مغرور به هم می ریزد
می آیی و از صلابت هر قدمت
بت های زر و زور به هم می ریزد

 

در بزم ولا جام هدایت مهدی است
مقصود زنور بی نهایت مهدی است
ثبت است که بر جریده ی عالم قدس
گلواژه ی روشن هدایت مهدی است

 

یابن الحسن
در هوایی که نفس های تو نیست
نفسم می گیرد

 

جز او به هیچ واقعه ای دل نبسته ایم
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد

 

یابن الحسن!
این جا همه ادعای یاری داریم،

یک جمعه بیا و امتحان کن ما را

 

السلام ای آفتاب پشت ابر
السلام ای اوج قله، کوه صبر
السلام ای آخر هر دلخوشی
عاقبت از غم تو ما را می کُشی

 

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

 

ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری

 

امروز در شهرما،پشت پابر دين زدن آزادگي است
حـرف حـــق گفتن عقب افتـادگـــي است
آخر اي پرده نشين فاطمه(س)
کي رسي بر داد دين فاطمه(س)

 

وقتي ميان نفس و هوس ، جنگ مي شود
قلبم به چشم به هم زدني سنگ مي شود
آقـــا ببخش! بس کـــه سرم گرم زندگيست
کمتـــر دلـــم بــــــراي شما تنـــگ مي شود

 

در آرزوی تو هستم همیشه نورانی
اسیر زلف تو هستم، نگفته می دانی
تو از قبیله فریادهای خاموشی
زبانه می کشی از سینه های طوفانی
شمیم عطر تو در باغ لاله می پیچد
عزیز گمشده در کوچه های ظلمانی

 

هر هفته تلخ آمد رد شد نیامدی
خورشید زیر سایه لگد شد نیامدی
بغضم شکست تکه ابری بباردت
آب از گلوی حوصله رد شد نیامدی

پلک  بر هم زدی و شهر چراغانی شد
ماه ، دیوانه ی آن حالت عرفانی شد

قل هوالله احد گفتی و همپای ِاذان
خاک ، آکنده از آن لهجه ی قرآنی شد

ماهی ِ عشق ، در آرامش اقیانوست
دل به امواج زد و صخره ی مرجانی شد

دکمه ی پیرهنت بین کتابم جا ماند
نخ به نخ شعر شد و مایه ی حیرانی شد

یوسف ، آزاد شد از چاه ِ حسادت  ، اما
گوشه ی دهکده ای گمشده زندانی شد

مومیایی شده در مصر، خدایی دیگر
دل ِ یعقوب همان گونه که می دانی شد

حال هر کلبه ی برفی ، لب ِ کوهستانت
رقت انگیز تر از خواب ِ زمستانی شد.

عرق ِ شرم ِ پدر ... آب و کمی نان بیات
مشقِ هر روزه ی هر طفل دبستانی شد

آه ِ برخاسته از دودکش ِ همسایه
در سر ِ پنجره ها مایه ی ویرانی شد

بادها متفق القول ، شهادت دادند
گل سرخ از شب هجران تو قربانی شد

پشت هم می شکند شاخه ی زیتون و انار
باغبان ! باز هوا ابری و طوفانی شد

باد با خود نَبَرد لانه ی زنبوران را ؟!
گل ِ من ! وعده ی دیدار تو طولانی شد

شهد چشمان تو ، یک روز عسل خواهد شد
گرچه کندو پر از آهنگ پریشانی شد

زندگی نامه ی آیینه پر از ابهام است
نور ، آشفته ی آن تابش پنهانی شد

هیچ کس از دل و جان درد تو را درک نکرد
گرچه شعبان شد و هر کوچه چراغانی شد

شاعر: حسنا محمدزاده

بی‌صبرانه منتظرم تا در شب‌های خیال من طلوع کنی و من چقدر ‌این شب‌های روشن از نام تو را دوست دارم. نام زیبای تو به من رهایی می‌بخشد. روحم را پرواز می‌دهد. خدای عشق را شکر می‌کنم که نام تو را بر زبانم نوشت و نگاه مهربانت را به من هدیه داد.
همان خدایی که بی‌قراری را به من بخشید و در کاسه انتظارم صبر ریخت.
صدای قدم‌های تو در کوچه‌های دل پیچیده است. از این رو همه وجودم را شور انتظار پر کرده است. امروز به قدر تمام روزهای نیامده دلتنگ تو هستم. حالا به هر طرف که می‌چرخم تو را می‌بینم و اگر گوش جان بدهم می‌توانم از پرنده‌ها و درخت‌ها، سنگ‌ها و دیوارها ؛ حتی از همین طاق نصرت‌هایی که مثل بسیجی‌ها سربند «یا صاحب‌الزمان(عج)» به پیشانی بسته‌اند صدای تو را بشنوم.
ای یوسفی که یعقوب دلم منتظر عطر پیراهن تو است!
با پاهایی تاول‌زده، کوچه‌های دلنگرانی را طی کرده‌ام تا به خیابان دلتنگی رسیده‌ام. اهمیتی ندارد که چند روز در راه بوده‌ام یا‌ این راه عاشق‌کش کی به انتها می‌رسد؛ همین که در مسیر منتهی به نگاه تو باشم برای من کافی است. نه از راهی که آمده‌ام احساس خستگی می‌کنم و نه از تاول ‌این پاهای مهربان به تنگ آمده‌ام یا گلایه‌ای دارم.
حالا هم دست‌هایم مسیر آمدنت را نشان می‌دهد؛ نامت برای یک لحظه از روی لب‌هایم نمی‌افتد و قلبم «جمکرانی» است پر از زائران منتظر و دلشکسته که همه امیدشان نگاه مهربانانه تو است.
بی‌تو خیابان‌ها یا به بن‌بست می‌رسد یا آنقدر پر از پیچ‌ و‌ خم است که تنها سردرگمی را به دنبال دارد. زودتر بیا تا این پاهای به خواب رفته بیدار شوند و مرا به لحظه‌های آرامش تو برسانند.
کاش وقتی می‌آیی کوچه‌ها در خواب نباشند. شاعران خواب نباشند. خورشید و پنجره و درخت‌ها خواب نباشند.
کاش روز میلادت را با روز موعود آمدنت، پیوند می‌زدی و امروز تیتر اول همه خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها خبر آمدن تو بود.

دل نوشته ی : عبدالرحیم سعیدی راد

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - گل نرگس

دسته بندی