بــوی عـطــر یــار دارد جمـعه ها
وعــــده دیـــدار دارد جمــعه ها
جمــعـه هـا دل یاد دلبـر مـی کنـد
نغمه یا ابـن الـحسن سـر مـی کنـد

 

توجان جهانی فدایت شوم
توبهتر زجانی فدایت شوم
خیال تو دل راصفا میدهد
زبس مهربانی ، فدایت شوم
چه پیدا چه پنهان به هرکجا روی
امام زمانی فدایت شوم

 

گفتم شود زمانی چشمم كنم ســــرایش
گفتا نما دعـــــایی خواهد به او رســــیدن
گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشین به راهش رخســار او بدیـــــدن

 

آهنگ قلب ما عشق يا مهدي است
اماممان را فراموش نکنيم
مهربونترين فرد عالم مهدي فاطمه است
فراموشش نکنيم فراموشش نکنيم

 

غروب پنجشنبه بي قرارم
شبيه جمعه ها چشم انتظارم
فقط يك جمعه مي آئي ولي من
تمام جمعه ها را دوست دارم

 

گمان کنم که تو از این زمانه دست کشیدی
گمان کنم که گمان می‌کنی نمانده امیدى
ببین که سخت تو را چشم انتظار نشستیم
اگرچه صبح جدیدی رسید و تو نرسیدی

 

خداوندا اگر داري بناي دادن عيدي
منور كن جهاني را به نور حضرت مهدي (عج)

 

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد
منجی عالم، پناه بی‌پناهان خواهد آمد
غم مخور ای فاطمه! ای بانوی پهلو شکسته!
مهدی‌ات با شیشه‌ی دارو و درمان خواهد آمد

 

كشتي نساز اي نوح طوفان نخواهد آمد
بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد
رفتي كلاس اول اين جمله را عوض كن
آن مرد تا نيايد باران نخواهد آمد

 

كم كم دلم از اين و از آن سير مي شود
باچشم مهربان تو تسخير مي شود
اين خواب ها كه همسفر هرشب من است
يك روز مو به مو تعبير مي شود
فرصت گذشت ، وقت زيادي نمانده است
تعجيل كن عزيزدلم ، دير مي شود

 

اي بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکي
روزهاي رفته بي شمار شد نيامدي
عمر انتظار ما حکايت ظهور تو
قصه بلند روزگار شد نيامدي

 

قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاری است نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

 

اي عشق! بيا که سينه‌هامان شد چاک
«اين النّبأ العظيم؟»، گشتيم هلاک
چشمي که تو را نديده باشد کور است
خون شد دل ما، «متي ترانا و نراک»

 

روزي گره از زمانه خواهد شد
راز شب تار بر ملا خواهد شد
سوگند به هر چهارده آيه نور
سوگند به زخم هاي سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر مي گردد
مهدي به ميان شيعه بر مي گردد

تا به رخ بنشست گَرد مقدم آن نازنینم
آسمان برخاست کز همّت کند مهر جبینم
شمع سوزانی که روشن کرده ام در بزم جانان
آب گشته، سوخته، با نغمه های آتشینم
روز و شب این آرزو دارم که در دشت محبّت
دانۀ عشقی بکارم، خوشۀ وصلی بچینم
چشم دل بگشودم و دیدم که عالم را سراسر
تیره تر از شب، بسان صبح روز واپسینم
جنگ ها، انسان کشی ها، قتل و غارت ها، ستم ها
کرده دل را قلزم خون همچو دامان زمینم
آه مادرها که فرزندانشان از دست رفته
گاه آید از یسار و گاه آید از یمینم
غرّش تانک و مسلسل ها و توپ و بمب و موشک
می رسد بر گوش، هر دم با صدای سهمگینم
با دلی خون داشت هر کس انتظار مصلحی را
همچو من کز اشک خونین شسته دائم آستینم
آن یکی می گفت موسی مصلح دنیاست، آری
دیگری می گفت کو، آن عیسی گردون نشینم؟
و آن دگر می خواند بودا را به سوز و شور دیگر
دیگری می گفت کو آن رهبر صلح آفرینم؟
من نه عیسی و نه موسی و نه بودا بود فکرم
خواستم تا رهبری بالاتر از آن برگزینم
راه با پای ولایت بردم از گداب حیرت
در کنار ساحل قرب خداوند مبینم
چشم دل بگشودم و دیدم مبارک خیمه ای را
نای وصل انداخت از هر تار و پود اوطنینم
نورها زآن خیمه می تابید و من با خویش گفتم
یار در پیش من و من با غم هجران عجینم
دامن آن خیمه را بالا زدم با دست حیرت
چشم سر بستم، مگر با چشم دل او را ببینم
ناگهان دیدم جمالی را که تا صبح قیامت
هم زوصفش عاجز و هم از نگاهش شرمگینم
غرق حیرت گشتم و گفتم خدایا صورت است این
یا که صورت آفرین دل برده از کف این چنینم؟
گرد ماه عارضش گردیدم و گفتم که هستی؟
ای اسیر تار زلفت گشته هوش و عقل و دینم
گفت من فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم
نور چشم عسکری نجل امیرالمؤمنینم
من زمادر، افتخار نسل شمعون الصفایم
و زپدر باشد نسب از شخص ختم المرسلینم
یوسف مصر وجودم، زیب بخش هست و بودم
گفته در قرآن درودم، ذات ربّ العالمینم
جسم ها را جان فزاید، روح ها را روح بخشد
می خورد بر هم چو لب های مسیحا آفرینم
حجّتم باب المرادم، مهدیم خیرالعبادم
عقل را عین الحیاتم، عشق را حقّ الیقینم
گوهر مکنون حق از سیزده دریای وحیم
بلکه خود دریای فیض سیزده دُرّ ثمینم
رهنمای موسی عمران به نیل و طور سینا
مقتدای عیسی مریم به چرخ چارمینم
صولت شیر خدا پیداست در ماه جمالم
نور ختم الانبیا می تابد از مهر جبینم
انتقام خون مظلومان به تیغ ذوالفقارم
اقتدار قادر منّان به عزم راستینم
اشک زهرا از سپهر دیده ام ریزد چو باران
داغ محسن مانده چون آتش به قلب نازنینم
گه مدینه گه نجف گه کربلا گه کاظمینم
گه خراسان گه به قم گریان به آل طاهرینم
گه برای عمّه ام زینب برآرم ناله از دل
گه به یاد گردن مجروح زین العابدینم
شب که تاریک است و قبر فاطمه زائر ندئارد
من کنار تربت گم گشتۀ او می نشینم
ای خوش آن روزی که بهر دوستانم رخ نمایم
من که چون یوسف به چاه، غیبت کبری مکینم
قرن ها بگذشته، باشد اشک تنهائی به چشمم
من که عالم چون سلیمان است در تحت نگینم
چون برای انتقام خون زهرا تیغ گیرم
دوست دارم روی سیلی خوردۀ او را ببینم
دوست دارم خون نحس قاتلان جدّ خود را
آن قدر ریزم که دریا بگذرد از صدر زینم
دوست دارم آن که سیلی زد به رخسار سکینه
بازویش از تن جدا گردد به تیغ آهنینم
دوست دارم تا روم از شامیان دون بپرسم
کز چه رو بستند دست عمّۀ زار و حزینم
دوست دارم گرد قبر مخفی اصغر بگردم
اشک ریزم در عزای آن عموی نازنینم
دوست دارم تا که در پائین پای قبر جدّم
خم شوم گل بوسه از قبر علی اکبر بچینم
تا شود نزدیک (میثم) روز موعود ظهورم
کن دعا با شیعیان بر درگه حیّ مبینم
شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار

مهدى اى آبى ‏ترين احساس‌ها!

 اى معطر از شميم ياس‌ها!

 اى تو خورشيد شبِ يلداى من!

 اى همه انگيزۀ فرداى من!

 اى نشانى از خدا، خال لبت!

 عاشقم، عاشق بسوزد در تبت‏

 اى که دستت روى دوشِ آفتاب!

 چشم من با ياد تو رفته به خواب‏
 

ما که پروانه صفت دور شما سوخته ایم
آتشــی در دل انس و ملک افروخته ایم
همگی ســینه زن مکتب عظمای توأیم
مــا بصیرت ز شهیــدان تو آموخته ایم
در جهان گریه و مرثیه و دم ثروت ماست
ما بقی را به سـر زلف تو بفروخته ایم
ما مسلمان شمائیم و به دستور شما
چشم خود بر دو لب نائبتان دوخته ایم
نُه دی جلوه ای از روضۀ پر فیض تو بود
با غم عشق تو طومار ستم سوخته ایم
عمر ما رفت ولی شکر که یک کرب و بلا
توشــــه بهر ســفر آخرت اندوختــه ایم

شاعر : مصطفی هاشمی نسب

من آرزو کردم برایت یار باشم
آقا نمی خواهم بدوشت بار باشم
یوسف خریدن نیست در اندازه ی من
اینجا دویدم گرمی بازار باشم
دیگر حرامم باد خواب صبح جمعه
خوب است وقت دیدنت بیدار باشم
تا آخر عمر از تو می خوانم که شاید
بین سپاهت میثم تمار باشم
یک لحظه هم نگذار من بی تو بمانم
دیگر نمی خواهم پی اغیارباشم
هرشب سحرهارابه یادت سرنمودم
تاهمنشین محفل دلدارباشم
آقا بیا آقا بیا ... آقا کجایی؟
ناچار بودم که در این تکرار باشم
بیچاره ی عشق توام الحمدالله
شادم از اینکه بهر تو ناچار باشم
وقتی طبیب دردهای ناعلاجی
من نذر کردم تا ابد بیمار باشم

تقویم هم دیگر تماشایی ندارد
وقتی که جمعه ، صبح زیبایی ندارد
حبس دعای من مرا درگیر من کرد
در این منیت ها خدا جایی ندارد
از چه پیِ حکم از لب دلدار رفتی؟
آقا بجز تقوا که فتوایی ندارد
پرونده ام نزد شما و روح تقوا
بر صفحه ی پرونده امضایی ندارد
بازار عشق و تو خریدار و گدایت
جز جان خود که جنس اعلایی ندارد
بی حُبِّ حُبِّ حُبِّ تو محبوب خالق
خلقت که دیگر مغز و معنایی ندارد
چند روز دیگر عمه ات با ناله گوید:
بابا دگر در خانه زهرایی ندارد

شاعر : جعفر ابوالفتحی

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به جان دوست دارمت

 

دلم هر جمعه در تاب و تب است
عاشقانه بی قرار دلبر است
گفتم جمعه شود پایان غمم
جمعه رفت و باز چشمم به راه است

 

تو بین منتظران هم عزیز من، چه غریبی
عجیب تر، که چه آسان نبودنت شده عادت
چه بیخیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی
فقط نشسته و گفتیم؛ خدا کند که بیایی

 

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست
طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
قرمود که با زمزمه یا مهدی
نذر گل نرگس صلواتی بفرست

 

دعا کرده ام تا بهار ظهورت
به لب های مردم تبسم بماند
بگو با دعایی که در انتظار است
نگاهم به آمین چندم بماند!

 

دلم هوای تو کرده، هوای آمدنت
صدای پای تو آید، صدای آمدنت
بهار با تو بیاید به خانه ی دل ما
قدم به خانه ما نه، صفای آمدنت

 

بــوی عـطــر یــار دارد جمـعه ها
وعــــده دیـــدار دارد جمــعه ها
جمــعـه هـا دل یاد دلبـر مـی کنـد
نغمه یا ابـن الـحسن سـر مـی کنـد

 

مُقَلّب القُلوبِ من، چهره ی همچو ماه توست
مُدَبّر الّیل دلم، زلف چو شب سیاه توست
تو ای مسافر غریب حَوّل این دل مرا
قلب تمام عاشقان منتظر نگاه توست

 

دنیا هنوز تشنه یک جرعه سیب توست
چشمش پی اجابت امن یجیب توست
لطفت نصیب هر دو جهان شد، عجیب نیست
تو آشناترینی و غربت نصیب توست!

 

مهدیست آنکه نهضت قرآن به پا کند
مهدیست آنکه نیک و بد از هم جدا کند
مهدیست آنکه با کلمات محمدی
گفتار پوچ ما همه پر محتوا کند

 

من سجده به خاک جمکران می خواهم
از یوسف گمگشته نشان می خواهم
فریاد و فغان از غم تنها بودن
من مهدی صاحب زمان می خواهم

 

هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد
اندوه و غم زمان ، زمین گیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه ،جمعه ها پیرم کرد

 

یکی از جمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه دلها بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد

 

بي تو دل گير است، دل گير است عصر جمعه ها
بوي نرگس مي دهد پس کوچه هاي شهر ما
از کلاس عمرمان يک جمعه ديگر گذشت
باز غنيمت خورد پاي اسم زيباي شما

 

يوسف منش برون آي، تا کي درون چاهي
حاتم روش بنه پاي، در دو جهان پناهي
هر حسن مي شنيدم، در ذات تو بديدم
زين رو به کل اشياء، پي برده ام که ماهي
بفکن حجاب رويت، تا عاشقان کويت
با چشم دل ببينند، تو خوب تر زماهي

 

امشب نشسته بر دلم غم هاي عالم
بي تو گذشت امروز هم آقاي عالم
امروز هم حتي خبر از تو نيامد
شب آمد و من ماندم و غم هاي عالم

 

اگر دل هايمان تاريک و ظلماني نمي گرديد
امامت هم عيان مي گشت و پنهاني نمي گرديد
به قدر تشنگي، گر تشنه امر فرج بوديم
خدا داند فرج اين گونه طولاني نمي گرديد

 

سپري مي شود اين ظلم، عدو مي بازد
مي رسد آن که خداوند بر او مي نازد
آيد آن روز که بينند همه عالميان
در بقيع حضرت مهدي حرمي مي سازد

 

امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه ديدار است
آن گونه تو را در انتظارم که اگر
آن چشم بخوابد آن يکي بيدار است

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی​کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می​رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

شاعر : حافظ شیرازی

گر قابل دیدار جمال تو نباشد
اى کاش که افتد به کف پاى تو چشمم
تا چند دهى وعده دیدار به فردا
شد تار، در اندیشه فرداى تو چشمم

 

اى آن که بود منزل و مأواى تو چشمم
بازآ! که نباشد به جز از جاى تو چشمم
در راه تو، با دیده حسرت نگرانم
دارد همه دم شوق تماشاى تو چشمم

 

اى مظهر جانان تو بیا تا که به پایت
سازیم سر و جان خود ایثار کجایى؟
گلشن شود از مقدم تو ساحت گیتى
اى باغ طرب را گل بى خار کجایى؟

 

جان ها ز فراق مه رویت به لب آمد
هستیم همه طالب دیدار کجایى؟
اى منتقم خون شهیدان فضیلت
وى رهبر مردان فداکار کجایى؟

 

اى روشنى دیده احرار کجایى؟
وى ماه دل افروز شب تار کجایى؟
اى دسته گل سرسبد باغ رسالت
وى وارث پیغمبر مختار کجایى؟

 

روز محشر که بود خم، قد شمشادىِ خلق
نیست غیر از تو و اجداد تو کس هادىِ خلق
نظر لطف تو گردد سبب شادىِ خلق
چون نویسى تو، زآتش خطِ آزادىِ خلق

 

تا به کى در عقب ابر، نهان باشد مهر؟
تا که روشن کنى آفاق، گشا پرده ز چهر
عالمى ریزه خورِ خوانِ عطاى تو ز مهر
سفره جود تو گسترده شب و روز، سپهر

 

هست در سایه لطف تو عرب تا به عجم
آفتاب عرَبت خوانم و ماه عجمت
یوسف از نور تو شد صاحب رخسار صَبیح
بود موسى ز تو، سرگرم مناجات فصیح

 

چه شود بر سر ما رنجه نمایى قدمت؟
اى سلاطین جهان پیش تو کمتر ز خَدم
بر درت از پى خدمت همه قد کرده علَم
چه سلیمان وچه دارا و چه کاووس و چه جم

 

اى که باشد ز شرف عرش الهى، حرَمت
قاف تا قاف جهان، سایه نشین علَمت
ریزه خوارند همه خلق ز خوان کرمَت
اى شه کشور جان! جان به لب آمد ز غمت

 

زلال چشمه تویى، روح سبزه، رمز بهار
بیا که با تو شود فصل ها، بهار بیا
براى آن که نشانى تو اى مبشّر نور
درخت خشک عدالت به برگ و بار، بیا

 

زمان، گذرگه پژواکِ نام نامى تست
زمین ز رأى تو گیرد مگر قرار، بیا
میان شعله غم سوخت هجرنامه ما
بیا که گویمت آن رنج بى شمار، بیا

 

ز کعبه عزم سفر کن، به این دیار بیا
چو عطر غنچه نهان تا کى؟ آشکار بیا
حریم دامن نرجس شد از تو رشگ بهار
گل یگانه گلزار روزگار، بیا

 

اى سرورى که بر سر ما افسرى بیا
اى دلبرى که از کف ما دلبرى بیا
دلهاى شیعیان ز غمت گشته غرق خون
اى حجت خداپسر عسکرى بیا

 

گلشن شادى ما رو به خزان است خزان
طالب فیض بهاریم کجایى اى دوست!
آتش درد فراق تو جهانسوز شده
بانگ و فریاد برآریم: کجایى اى دوست!

 

سال ها منتظر روى دل آراى توایم
حسرت وصل تو داریم کجایى اى دوست!
بهر دیدار تو و رایت زهرایى تو
جملگى لحظه شماریم کجایى اى دوست!

 

زمزم دیده ما چشمه خوناب شده
بى تو دل خسته و زاریم کجایى اى دوست!
شفق چهره تو آینه صلح و صفاست
واله خال عذاریم کجایى اى دوست!

 

سوز هجران تو داریم کجایى اى دوست!
جمله بى صبر و قراریم کجایى اى دوست!
شمع میقات بیفروز به تنگ آمده ایم
در شب تیره و تاریم کجایى اى دوست!

 

بر خلاف هر تبسم غرق اشک است دیده ام
من حقیرم مرد والا انتظارت می کشم
در نگاه سبز باغ و این سکوت و بی کسی
دیر کردی ای دلارا انتظارت می کشم

 

در میان دشت گلها انتظارت می کشم
خوشترین امید دلها انتظارت می کشم
منتظر بر یوسفم ای مرد شبنم پوش عشق
صبر ایوب زمان من انتظارت می کشم

چند گاهیست وقتی می گویم:
«اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن»
با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد
چند گاهیست وقتی می گویم:

«صلواتک علیه و علی آبائه »
به یاد مصیبت های اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم
چند گاهیست وقتی می گویم:

«فی هذه الساعة»
دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت
کجا منزل گرفته ای
چند گاهیست وقتی می گویم:

«و فی کل الساعة»
دلم نمی سوزد که همه ساعاتم ازآن تو نیست
چند گاهیست وقتی می گویم:

«ولیا و حافظا»
احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده
و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است
چند گاهیست وقتی می گویم:

«و قائدا وناصرا»
به یاد پیروزی لشکرت،
در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمی زند
چند گاهیست وقتی می گویم:

«و دلیلا و عینا»
یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی
چند گاهیست وقتی می گویم:

«حتی تسکنه أرضک طوعا»
یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین،
من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم
چند گاهیست وقتی می گویم:

«و تمتعه فیها طویلا»
به حال آنانی که در زمان طولانی حکومت شیرین تو
طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم
اما چند گاهیست دعای فرج را چندبار می خوانم
تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد، هم اشکم بریزد،
هم در جست و جویت باشم،
هم سرپرستم باشی،
هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم
وهم احساس کنم خدا در
نزدیکی من است.....
و باز هم با شرم
می گویم : اللهم عجل لولیک الفرج
یک سال دیگر هم گذشت
و چشممان به جمال مولای غایبمان روشن نشد...
و چرا بیاید؟ وقتی که اکثریت قریب به اتفاق ما شیعیان
در تمام سال از او غافلیم،
و قلیلی از ما نیز به هنگام مشکلاتمان از او یاد می‏ کنیم...
اما آقای ما
به رو سیاهیمان نگاه نکن و به دست هایمان که خالی اند
و به زبانمان نیز گوش مسپار
که گناهکارتر از آن است که تو را با صداقت و اخلاص بخواند،
قلب آن اندک بندگان واقعی خداوند را ببين
که هر روز ـ صبح و شام ـ تو را مي‌خوانند...

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - گل نرگس

دسته بندی